Amir Mojahed Bakhtiari

 یوسف خان امیر مجاهد

  "یوسف خان امیرمجاهد" پسر ششم "حسین­قلی خان ایلخانی" بود. یوسف خان در سال 1287 متولد شد. "یوسف­خان" در نهضت مشروطیت به سهم خود فعالیت­هایی را به عهده گرفت. هنگام بازگشت "محمدعلی میرزا" به ایران امیرمجاهد به فرماندهی عده­ای سوار بختیاری در کرج با قشون "محمدعلی" درگیر شد و رشادت­های زیادی نشان داد. امیرمجاهد در «قیام سعادت» به رهبری "شیخ خزعل" نقش مهمی داشت و به مبارزه با حکومت رضاخان پرداخت. وقتی شنید که "شیخ خزعل" تسلیم شده است او نیز عقب نشینی کرد و مدتی در کوهستان­های بختیاری متواری بود و مدتی هم در زندان رضاخان به سر برد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 19:24 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |


مرتضی قلی­ خان

  "مرتضی­ قلی خان" پسر بزرگ "نجفقلی خان صمصام السلطنه" و مادرش "بی­بی صاحب جان" دختر "رضاقلی خان ایلبیگی" بود. او در تشکیلات «قیام سعادت» که بین بختیاری­ها و اعراب خوزستان تحت رهبری "شیخ خزعل" بر علیه دولت شکل گرفت بود، شرکت داشت؛ اما پس از سرکوب این قیام توانست خود را از گزند مجازات نجات دهد. او پس از اشغال کشور به دست متفقین (روسیه، انگلیس و آمریکا) و عزل "رضاشاه" از سلطنت و روی کار آمدن "محمدرضاشاه" در (شهریور 1320ه.ش) از سوی وزارت کشور به سمت فرماندار چهارمحال و بختیاری منصوب شد. در سال­های 1332 تا 1324 هنگام جنگ جهانی دوم "ابوالقاسم بختیاری" با همکاری آلمان­ها در مناطق بختیاری دست به شورش علیه دولت مرکزی زد و مسئول خواباندن شورش مرتضی­قلی خان شد.در سال 1325ش به دلیل سوءظن "قوام­السلطنه" (نخست وزیر) که فکر می­کرد که او در نقشه شورش بختیاری و قشقایی­ها در جنوب کشور که در مقابل قرقه دموکرات "جعفر پیشه وری" تحت حمایت شوروی در آذربایجان کشیده شده بود، دست دارد دستگیر کرد. و به همراه فرزندش به تهران منتقل شد و پس از ختم غائله آذربایجان آزاد شد و به روستای «شلمزار» در بختیاری که ملک شخصی بود، بازگشت و تا آخر عمر در آنجا ماند. فرزند او "جهانشاه­خان صمصام" هم در زمان "محمدرضاشاه" در سال 1335-1336 استاندار خوزستان بود و نهایتا از تمام کارهای اجرایی برکنار شد و تازمان فوت در تهران خانه نشین شد.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 19:21 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

 

داراب افسر بختیاری     

                                                         

 از شاعران بختیاری است که به گویش بختیاری شعر سروده‌است. از جمله معروفترینی  سروده‌های و«خدائیه»، «عمرویه» و «همیلا: مناظره پسر روستایی با دختر شهری» می‌باشد. داراب افسر بختیاری در تاریخ ۱۲۷۹ در چغاخور بختیاری متولد شد. پدر وی آ اصلان احمد خسروی از بزرگان طایفه احمد خسروی (هفت لنگ بختیاری) و مادرش بی بی گوهر دختر حسینقلی خان ایلخانی می‌باشد. داراب افسر از سن سی سالگی شروع به سرودن شعر نمود. و آنچنان در سرودن اشعار بختیاری به شیوائی و استواری اهتمام نمود که اینک فرهیختگان دیار بختیاری او را پدر شعر بختیاری می‌نامند چنانکه در مورد وی ملک شعرای بهار نیز گفته بود: کاری که فردوسی در زبان فارسی افسر در زبان بختیاری انجام داده‌است. داراب افسر در سال ۱۳۲۰مقیم اصفهان گردید. ودر سال ۱۳۵۰ در همین شهر وفات نمودو در تخت فولاد، تکیه میر بخاک سپرده شد.

اشعار دارب افسر در زمینه‌های عرفانی، عاشقانه، سیاسی و در قالب‌های قصیده، غزل، قطعه، و... سروده شده‌است.کتاب دیوان دارب افسر تاکنون دهها بار به چاپ رسیده و مورد استقبال فراوان قرار گرفته‌است. از اشعار معروف او به گویش بختیاری می‌توان یه اشعار خدائیه، همیلا، عمرویه و رستاخیز مسجد سلیمان اشاره کرد.

اي كه روزيَ همه خلق ز انبار ِ تونِه

آسمونها و زمين كِرده كردار ِ تو نه ِ

ئي همه نقش و نگاري كه مِنِه دنيا هِد

همه از پرتو يك جلوه ديدار ِ تو نه ِ

اَفتو و ئي همه نوري كه اِتاو ِه به زَمين

مختصر ذره اي از تابش رخسار ِ تو نه ِ

ئي همه آو كه به دريا چو’نو هيِِ موج اِزَنه

چكه اي از كَرَم آور گهربار ِ تو نه ِ


عاقلون هر چه ’كنِن فكر و اِبالِن به ’خوسون

اشتباه كِردنِه ’پاي ، جمله ز افكار تو نه ِ

هر كه رَهد از پي ِ مقصور و به مقصود رسيد

’او َنَرهد و َنَرسيده ’يوز ِ رفتار ِ تو نه ِ

هر حكيمي كه دوا داد و مريضِس خو، اِبيد

’او دواها همه از قيطي عطار ِ تو نه ِ

هر چه فردوسي و سعدي و نظامي ’گودِنه

همه سون اِز اثر ِ طبع ِ ’درَربار ِ تو نه ِ

پيراِبون خلق و همه سال تفاوت اِ’كنِن

غير ذات تو كه امسال ِ تو چي پار ِ تونه ِ


عرش ِ فرش كِردي و قِيلون ِ نِهاري ’گرَِلو

هر چه ’ورمون اِ’كنِن ’پاي همه آزار تو نه ِ

’گدييِه كِردمِه مختار، تو نه ِ ’ور’خو و بد

نيكنم’ زِت ’مو قبول ’يوسرو’يودار ِ تونه ِ

هر چه مو فكراِ’كنم ’پاك همه بر عكس اِبوون

كي به يَكسون اِزنِه ؟ ’پاي ’يو ز دربار تو نه ِ

هر شَر و شور به دنيا مِنِه مخلوقت اِبو

اِزَنيم يا اِ’كشيم پاك همه سون كارتونه

خان ِ چنگيز كه دنيانه ِ سر اِز ته ’رفتَي

هر چه بد كِرد بِه مردم همه وادار ِ‌تونه ِ

شاه تيمور كه مشهور به خين ريزي بيد

كمترين بنده اي اِز مردم ِ تاتار تونه ِ

يه نفر كِي اِتَرِس ئي همه آ’دم بِكشِه ؟

او نَكشت ، دست ِ‌توبيد ، قدرت ِ قهار ِ تونه ِ

وَنديه جنگ اروپا و تَپِستي تَه ِ عرش

هر چه ’مردِن مِنِه جنگ خين ِ‌ همه بار ِ تو نه ِ

وَنديه چنگ اروپا و تَپِستي تَه ِ عرش

هر چه ’مردِن مِنِه جنگ خين ِ همه بار ِ تو نه ِ



نيگو’هم كه ، زِ عربها به عجم ها چه رسي

همه دونِن كه چه بيد چونكه ’هوشاهكار تونه ِ

هر رسولي اِفِرِستي و كتابي داره

يا ’كرِت يا’كرِ گَو’ت يا كه جلودار ِ تو نه ِ

آ’دمِه گول اِزَني و اِ’كونيس ’ور مِنِه باغ

اِنِهي تِرد بريشِس كه يو دي، وار ِ تو نه ِ

آبِر’وسِه اِبَري سي دو سه كَپ گَندم و جو

سي چه گندم نخورِه پَس ’يوچه سركار ِ تو نه ِ

هو كه شيطونِه و ئي گولِ به آ’دم زِيدِه

گوش و ’نفتِس بكَنَي خوس ’دزَ بازار تو نه ِ

باغِتِه ’رفت به َيه شَو و ’گر’هد از چنگِت

ميل ِ ’خت بيد كه بَرِه َارنه گرفتار تو نه ِ


’گديه ِ روز قيامت زِ ’لر اِ’خوم ’مو حِساو

تو چه داديس؟ ’هو چه داره؟ چه بدهكار ِ تو نه ِ

’كر َ يارونه ِ اتومبيل ’سواري دادي

منكر بيدِنِته ، ’لر كه طرفدار ِ تو نه ِ

حق تو داري بكني هر چه به دنيا بِخويي

چون همه بيد و نَبيد زِنده زِ پِندار ِ‌ تو نه ِ

هر بنايي كه بسازِن همه ويرون اِبوهه

غير پاينده فقط گنبد دوار ِ تو نه ِ

افسر ئي فخر بَسِه سي تو كه بعد اِز مرگت

اسم ’لر تا به ابد زنده ز اشعار تو نه ِ


غزل به زبان بختياري از داراب افسر



با خيال تو چه سازم كه به ’مو جنگ اِ’كنه

هِي فشا’رم اِدِه و هِي دِلمِه تنگ اِ’كنه

ئي قَدر اشك بريزم كه دلت نرم آبو

با بفهمي كه اَوم رخنه مِنِه سنگ اِ’كنه

دل ِ چي آينه ’خمِه دادمِت اما بِت اِ’گم

بيوفائي فقط ئي آيننه زنگ اِ’كنِه

’چكنم نِهله دلم از تو دي يَه دير آبوم

عز’ممِه سست اِ’كنِه ،‌ پاي ’منِه لنگ اِگنِه

بِنَيرين چند ’يو خين كِرِده مِنِه قلب ’مو كه

چكه خين ِ دلم ’پاي ’جومِنِه رنگ اِ’كنِه

سر عشقه كه به ’مو حرف نَزِيده يارم

’مو اِفَهمم كه دِلس هِي دِلمِه بَنگ اِ’كنِه

افسر اِز وضع ’خو’سو و خلق خدا دلتنگه

كه ’چو’نو وا ’خوسو وابخت خودس جنگ اِ’كنِه

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:7 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

 نجف‌قلی خان صمصام السلطنه      

نَجَف‌قُلی خان بَختیاری مشهور به صَمصام‌السَلطَنه از سران ایل بختیاری و دو دوره رئیس‌الوزرای ایران در دورهٔ قاجار بود.

او فرزند حسینقلی خان ایلخان بختیاری و حاجی بی‌بی مهرافروز بود و در سال ۱۲۲۹ زاده شد. پس از مرگ پدر در ۱۲۸۱ از مظفرالدین شاه لقب صمصام‌السلطنه و مقام ایلخانی گرفت. صمصام‌السلطنه در جنبش مشروطه به مخالفان محمدعلی‌شاه پیوست و با برادر خود علیقلی خان سردار اسعد همراه شد. او به همراه سواران مسلح بختیاری اصفهان را تصرف کرد و حکومت اصفهان را در ۱۳۲۶ ق. به‌دست گرفت. در ۱۲۸۹ رئیس‌الوزرا شد و تا ۱۲۹۱ در این منصب باقی ماند.

مسئله اولتیماتوم روسیه برای اخراج مورگان شوستر مستشار آمریکایی مالیه در زمان تصدی او پیش آمد. او بر خلاف مجلس از موافقان پذیرش تقاضای روس‌ها بود. او بار دیگر در سال ۱۲۹۷ به مدت چهار ماه به نخست‌وزیری رسید و زمانی که احمدشاه فرمان عزل او را صادر کرد، مدتی حاضر به پذیرفتن نبود و خود را نخست‌وزیر می‌دانست.

پس از اینکه انقلاب کمونیستی در شوروی به پیروزی رسید، لنین برای اثبات حسن نیت خود نسبت به ملل ضعیف جهان الغای تمام امتیازات استعماری دولت تزاری پیشین را اعلام کرد. دولت صمصام‌السلطنه نیز از این فرصت استفاده کرد و در ۱۸ شوال ۱۳۳۶ در مصوبه‌ای الغای قرارداد ترکمانچای و دیگر امتیازات واگذار شده به دولت روسیه تزاری را اعلام نمود

در انتخابات دوره چهارم مجلس شورای ملی به نمایندگی تهران انتخاب شد. در سال ۱۳۰۰ هنگامی که کلنل پسیان در خراسان قیام کرده بود حکومت خراسان به وی پیشنهاد شد ولی او به خراسان نرفت. در ۱۳۰۸ نیز به فرمانداری چهارمحال بختیاری منصوب و به حل اختلافات در این منطقه مأمور شد. او در سال ۱۳۰۹ در اصفهان درگذشت و در تکیه بختیاریها در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:5 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

 Haj Ali Gholi Khan Bakhtiari (Sardar Asad the 2nd) leader of the Bakhtiari forces

سردار اسعد بختیاری

عـليقـلي خان سردار اسعـد چـهارمين فـرزند حـسيـنـقـلي خان ايلخاني است. او پس از کـشته شدن پـدرش، يکـسال در زندان ظل السلطان بسر برد و خانوادهً آنها تا زمان بـقـدرت رسيدن اتابک در انزوا بسر بردند. اما با بـقدرت رسيدن اتابک، باز ستاره ًاقـبال آنها درخـشيد و برادرش اسفـنديارخان سردار اسعـد اول، ايلخاني بخـتياري و خودش فـرماندهً سواران بـخـتياري در تـهـران شد. در قـتـل ناصرالدين شاه ماًمور نظم تـهـران گـرديد و در زمان مظفرالدين شاه نيز فرماندهً سواران بـختياري با لـقب سرتيـپـي باقي بود. در سال 1314 هـجري قـمري هـزار تومان مـقرري به پاس وفاداريش به دولت براي او تعـيـين گـرديد. مدتي نيز به عـنوان ايلخاني بخـتياري از جانب مظفرالدين شاه انـتخاب شد. اما در اين سمت با رقابت شديد برادرش نجـفـقـلي خان صمصام السلطنه که از او بزرگـتر و طبق پـيمان نامه هاي سران ايل، حق ايلخانيگـري از آن او بود، مواجه شد و کنار گـرفت. او بعـد از عـزل اتابک ديگـر به گارد سلطنـتي مراجعـه نکرد و بـيشتر اوقات خود را در بـختياري گـذرانيد. در سال 1318 هـجري قـمري به هـندوستان و مصر سفر کرد و به زيارت مکه نائـل گـرديد و سپس عازم پاريس شد. دوسال تمام در پايتخت ها و شهـرهاي مهـم اروپا زندگـي کرد و به عـضويت فرماسونري درآمد. 

او در سال 1320 هـجري قـمري به تهـران آمد. در سال 1321 هـجري قـمري که اسفـنديار خان، برادر بزرگـش فوت کرد، راهـي بخـتياري شد و بـين برادران و عـموزاده هايش ( فرزندان حاج امامقـلي خان ) صلح و آشتي برقـرار کرد. در سال 1322 هـجري قـمري به پـيشنهاد عين الدوله از طرف مظفرالدين شاه لقب سردار اسعـد و نشان حمايل بوي داده شد و ماًمور نظم لرستان گـرديد.

پس از افـتـتاح مجـلس اول، در 18 شعـبان 1324 هـجري قـمري براي معـالجهً چـشم خود بارديگـر به اروپا رفت و در پاريس اقامت گـزيد و به مطالعـه و ترجـمهً کتب خارجي پـرداخت. پس از بمباران مجلس، در روز سه شنبه 24 جمادي الاول سال 1326 هـجري قـمري که تعـدادي از رجال و آزاديخواهان راهي زندان شدند او در پاريس بود. 

سردار اسعـد در بـين خوانين بختياري، امتيازات ويژه اي داشت. در تاريخهاي بختياري که شرح اختلافات و درگيري هاي داخلي را نگـاشته اند، بـندرت از او در دسته بنديهاي خانوادگي ياد شده است. سردار اسعـد را مي توان محـور اتحاد در ايل دانست. سردار ظفر مي نويسد: " حاج عـليقلي خان هـيچوقت مايل به جنگ نبود، خاصه جنگ مابـين بني اعمام و برادران".

 سردار اسعـد در امور سياسي نيز فردي توانا بود. او اين امتياز را با حـضور گـسترده اش در دستگـاه دولتي از زمان ناصرالدين شاه کسب کرده بود. سردار اسعـد در آثار مربوط به رجال معـاصر داراي سيماي مثـبت و روشني است. قـزويني او را داراي اخلاق حسنه دانسته است. عـلاقه به عـلم و دانش و مطالعـهً کتب داخلي و خارجي، بخصوص مطالعـه آثار مربوط به تاريخ، از ويژگـي هاي ديگر اوست؛ قزويني مي نويسد:

"من آن مرحوم را خوب مي شناسم و در تمام مدت اقامت او در پاريس هـفته اي دوسه مرتبه او را مي ديدم و غالبا صحبت ما از تاريخ بود؛ زيرا که او به تاريخ بسيار عـلاقه داشت ".

وي دراين باره اشاره به تاليف تاريخ بختياري بدستور او و ترجمه کتابهاي زيادي از زبانهاي خارجه به زبان فارسي دارد. از آن جـمله سفرنامهً شرلي تاورنيه و مجلات و کـتب آبي انگـليسي را مي توان نام برد. ملک زاده در اين باره مي نويسد:

"حاج عـليقلي خان سردار اسعـد که از خوانين روشنـفکر بختياري بود، دبستاني براي فرزندان ايل تاًسيس کرد و معـلميني از تهـران براي تدريس اجير نمود؛ و نظافت آن مدرسه را به شيخ علي ناظم که از مردان روشنفکر بود سپـرد ". 

وي مي آفزايد، بدستور او تـعدادي از دانش آموزان اين مدرسه به خارج اعزام شدند. کسروي نيز او را مردي دانش دوست و آگاه دل ناميده است؛ و يحيي دولت آبادي نام او را جزء اولين مجلسي که از افراد علم دوست در رجب 1315 هـجري قـمري تـشکيل شده است، مي آورد. و احمد پـژوه وي را يکي از چهـار پـنج تن مبارز با وقوف به کار، آگـاه و صميمي مي داند. 

بنا به تصريح ملک زاده، سردار اسعـد هـمکاري خود با مجامع آزاديخواهي را از سال 1322 هـجري قمري آغاز کرده است. در دوازدهـم ربيع الاول هـمين سال، جلسه اي از رجال آزاديخواه در باغ شخصي سليمان خان ميکـده و به رهـبري او برگـزار شد. ملک زاده اين مجمع را هـستهً اصلي انـقلاب مشروطيت ايران مي داند.

گرچه نام سردار اسعـد در ليست اصلي نيامده است، اما او مي نويسد:

"بطوري که نگارنده اين تاريخ از کساني که هـنوز زنده اند و در آن جـمع حضور داشته اند تحقـيق کرده ام، بحرالعـلوم کرماني، برادر شهـيد سعـيد مرحوم روحي و حاجي عـليقـلي خان سردار اسعـد بخـتياري و سليمان ميرزا هـم در آن جـلسه حضور داشتـند".

 اما با اين وجود در طي سالهاي بعـد تا سال 1326 هـجري قـمري از او براي حـمايت از مشروطه حرکتي مشاهـده نگـرديده است، و يا نگـارنده به موردي دسترسي نيافـتم. قـبل از سال 1324 هـجري قمري که مبارزه ضد استکـباري مردم شکـل مي گرفت، سردار اسعـد مشغـول امورات ايل بخـتياري بوده و افزون طلبي هايي از او و برادرش سردار ظفر مشاهـده مي گردد، و چـنانکه گـفـته شد در سال 1324 هـجري قـمري عـازم اروپا مي شود.

سردار اسعـد هـمکاري خود با آزاديخواهان را پس از بمباران مجـلس شوراي ملي و در سال 1326 هـجري قـمري بطور آشکار، آغاز کرده است. در اين سال، با تـجـمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمدعـلي شاه در اروپا، سردار اسعـد نيز به جرگـه آنان پـيوست. اين افراد در سه شهـر متمرکز شده بودند.

يک دسته که از حـيث تعـداد زيادتر بودند و از حيث نام و آوازهً حـکومتي مشهـورتر، افرادي بودند که در پاريس جمع شده بودند. علاءالدوله ، سردار اسعـد، ظهـيرالسلطان، احتـشام السلطنه، مخـبرالسلطنه و امير اعـظم از آن جـمله بودند. اينها از گـروه اعـيان، وزراء، شاهـزادگـان و نمايندگان مجلس بودند، و افرادي از اين قبـيـل با آنها در تماس بودند، مانند مـحـمد خان قـزويني، دکتر اسماعيل خان مرزبان(امين الملک)، دکتر جليل خان  ثـقـفي، دکتر عـبداللطيف گـيلاني و چـند تن ديگـر.

دسته دوم لندن را پايگـاه خود قرار داده بودند و کـميتهً ايران را به کمک عـده اي از انگـليس ها تاًسيس کرده بودند. تـقي زاده، ميرزا آقا تبريز(حسين زاده تبريزي) و سيد محـمد صادق طباطبايي از اين گـروه بودند و معـاضد السلطنه پـير نيا نيز ابـتـدا در جمع آنها بود.

دسته سوم کـساني بودند که در سويس مستـقر شدند. علي اکـبر دهـخدا، قاسم خان صوراسرافيل و معـاضد السلطنه پـيرنيا چـهـرهاي معـروف آنها بودند. هـتـل لاپـرري در شهـر ايوردن مرکز تجـمع آنهـا بود. اين گروه نظام نامهً ترکهـاي جوان را در اخـتيار داشتـند و بر اساس آن فعـاليت مي کردند.

اين سه گروه هـماهـنگي کاملي نداشتـند و ترکـيت سياسي آنها با هـم فرق مي کرد. اما در موقعـيت حساس سال 1326 هـجري قـمري با هـم متـحد شدند.

سردار اسعـد، در اين برهـه حساس از تاريخ ايران، در بـين اين مجامع، مهـره اي است که به لحاظ موقعـيت حساس و قـدرت جـنگي ايل بخـتياري، براي نجات کشور از استـبداد مـحـمد عليشاهي برگـزيده مي شود.

 زيرا به لحاظ عدم وجود نيروي نظامي سازماندهي شده، قدرت نيروئي ايلات تعـيـين کننده بود. پـاولويـچ مي نويسد:

"ايلها، يگـانه نيروي مسلح کشور محسوب مي شدند. به عـلت ضعـف شاه، نيروي مسلح ايلها براي نگـهـداري تاج سلطنتي بهـر قـيمتي مي بايست حـفظ شود ".

قـدرت ايل بـختياري در بين ايلات در اين زمان، تعـيـين کننده بود. بطوريکه شاه نيز براي نجات خود به آنهـا دل بسته بود و چـنانکه گـفته شد، عـين الدوله براي غـلبه بر تـبريز، هـزار سوار بـختياري درخواست کرده، و خود خوانين نيز براين قـدرت واقـف بودند و حـتي آنـهايي که در رکـاب شاه بودند نيز گـاهـي وسوسه مي شدند که به مشروطه خواهان بـپـوندند و نام نيکي از خود بر جاي بگـذارند. شاه نيز از پـيوستن آنها به انـقـلابـيون وحـشت داشت.

اما در حاليکه ملت در فشار استبداد بود، استـفاده از بخـتياريها خود راه چاره اي بود که مي بايست تجربه شود. بنابراين با اصرار افرادي چـون معـاضدالسلطنه پـيرنيا و مخـبرالسلطنه، سردار اسعـد نـقش اصلي را به عـهـده گـرفت. در اين باره قـزويني مي نويسد که معاضدالسلطنه پـيرنيا، از وکـلاي دوره اول مجـلس شوراي ملي به پاريس آمده بود تا سردار اسعـد را بسيج کند، اما سردار اسعـد تحـرک واقعي از خود نشان نمي داد. در هـمين هـنگـام دکتر لطيف گـيلاني با حالت عصبانيت به سردار اسعـد مي گويد:

"تو چـطور راضي مي شوي که در اينجا در پاريس مشغـول گـردش و تـفريح باشي و محـمد علي ميرزا ...ايرانيان را در تهـران شکم پاره کـند و طناب بـيندازد و مردم را توي چاه زنده دفن کند. هـيچ خـجالت نمي کشي... ".

ملک زاده مي نويسد:

"ايرانيان مهـاجر مقـيم اروپا سردار اسعـد را تـشويق به رفـتن ايران و قيام بر عليه محمدعليشاه نمودند. وقتي چـند نفر از آنها منجمله شکرالله خان معـتمد خاقان که بعـداً لقـب قوام الدوله يافت، به اتـفاق سردار اسعـد به ايران مراجعـت و به اصفهان رفت و در سفر جـنگي از اصفهان به تهـران با او هـمراه بود ".

مخـبرالسلطنه هـدايت که در اين موقع در اروپا بوده است، مي نويسد:

 "شاخص ميان ايرانيان، عـليقـلي خان سردار اسعـد است. گاهي به منزل او مي روم....غالباً اشخاص سر سفره او حاضر ميشوند. عـصر به کافه دولاپه، جـنب اپـرا مي رود، باز جـمعي دور او را گـرفته اند ". 

مخـبرالسلطنه سپس مي نويسد که از او خواسته است تا به ايران رفته، رهـبري نهضت را به عـهده بگـيرد. امان او گـله مي کند که تـنها است، مخـبرالسلطنه مي گويد، کار را يکـنفر مي کند.

اين تـشويق هاي ايرانيان باعـث حرکت سردار اسعـد مي شود. البته اقدام موفـقيت آميز بخـتياريها در فـتح اصفهان نيز به او اميدواري بيشتري داده است. اما سخن سايکس که مي نويسد:"عـمليات صمصام وي را مجبور به ورود در کار نموده"، را نمي توان تماماً صحيح دانست. زيرا چـنانچه تشريح شد، او قـبلا به بخـتياري سفر کرده و هـماهـنگي هايي با حاج آقا نورالله نجـفي انجام داد.

بهـرحال سردار اسعـد با فـتح شدن اصـفهان با عـزمي محـکمتر، راهـي ايران شد و تا قـبل از رسيدن به ايران نيز با ارسال پـيامها و نماينده، کـنترل حـرکت را بدست گـرفت. او در 15 ربـيع الثاني 1327 هـجري قـمري ( 6 مه 1909 ميلادي ) وارد ايران شد. ابـتدا با شيخ خزعـل، شيخ قـدرتمند اعـراب " بني کعـب " خوزستان ملاقات کرد و با او متحد شد. سپس وارد بخـتياري شد. متعاقب آن با خوانين قـشقايي سوگـند نامه اي را امضا کرد. هـم پـيمان شدن با خوانين و شيوخ، بسيار حياتي بود. زيرا او براي حـرکت به سمت تـهـران، مي بايستي از پشت سر مطمئن باشد. بخصوص اينکه خوانين قـشقايي و بخـتياري با هـم رقابت ديرينه داشتـند، و شيخ خـزعـل نيز ضمن رقابت با خوانين بختياري، با محـمد عليشاه راه مسالمت آميزي را در پـيش گـرفته بود.

لازم به گـفتن است، زمينهً اتحاد بـين خوانين بختياري و شيخ خزعـل از يک سال قـبل، فراهـم آمده بود. در ماه صفر سال 1326 هجـري قـمري بين شيخ خزعـل و خوانين بختياري پـيمان نامه اي برقرار شده بود. از طرف تمام خوانين بخـتياري، غـلامحسين خان سردار محتـشم و خسروخان سردار ظفر به نمايندگي از طرف تمام خوانين بخـتياري ،آنرا امضا کرده بودند.

سردار اسعـد پس از عـقد قرارداد با رؤساي ايلات مذکور، درصدد اتحاد با رقـباي خانوادگي خود برآمد. خانوادهً حاج ايلخاني، مشکـل اصلي او محسوب مي شد. لطفعـلي خان امير مفـخـم، براي مقابله با تـهاجم بـختياريها به تهـران، در قم موضع گرفته بود. برادر او نصيرخان سردار جـنگ، از محاصرهً تـبريز دست

 برداشته، براي پـيوستن به امير مفـخم، راهـي قـم بود، و برادر ديگـرشان، سردار اشجع بهـمراه خسروخان سردار ظفر ( برادر سردار اسعـد ) براي جـمع آوري نيرو، بسمت بخـتياري در حرکت بود. تـنها غـلامحسين خان سردار محتـشم بعـنوان ايل بـيگي ايل بخـتياري در خوزستان بسر مي برد. بر خلاف برادرانش که در ضديت کامل با سردار اسعـد بسر مي بردند، زمينه هاي اتحاد بـين سردار محتـشم و سردار اسعـد از قـبل توسط سردار ظفر فراهـم آمده بود. سردار ظفر که به رقابتهاي فاميلي خيلي اهـميت مي داد در 19 رمضان 1326 هـجري قمري با سردار محتـشم پـيماني بسته بود که براساس آن سردار محتـشم سوگـند ياد کرده بود تا نسبت به سردار ظفر و سردار اسعـد وفادار بماند.

بنابراين زمـينه اتحـاد براي سردار اسعـد کاملا فراهـم بود. او مجـدداً با سردار محتـشم هـم پـيمان شد. سردار ظفـر نيز از قـم بسوي بخـتياري آمده، عـليرغـم سوگـندي که به اميرمفـخم، مبني بر عـدم خيانت به محـمد عـليشاه، خودره بود، به سردار اسعـد پـيوست. او در اين باره مي نويسد:

" با اينکه من بر سر سوگـند و پـيمان خود ايستاده بودم، کم کم فـهـميدم اميرمفـخم و سلطانـقـلي خان مي خواهـند بـنياد فرزندان مرحوم ايلخاني را براندازند و به مشورت و هـمدستي يکديگـر نوشته، تمام ايلات ايلخاني را از شاه گـرفته بودند که امير مفـخم و هـر که با او برادر کرده، هـم خيال باشد، تـقـسيم کـنند ".

سردار اشجع وقـتي که به بخـتـياري رسيد، حاجي بي بي، يکي از زنان حاج ايلخاني را با خود هـمراه کرد و به تـشويق او، زنـهـا و بچـه هاي منطقهً اردل به داد و فرياد پـرداخته و فرزندان حاج ايلخاني را به اتـحاد دعـوت مي کردند. اما حـضور چـهـرهً بانفـوذي چـون سردار اسعـد در ايل، باعـث اتحاد بخـتياريها شد. در عـين حال تعـدادي از بستگـان حاج ايلخاني و بعـضي از فرزندان حاج ايلخاني هـمچـنان به پـيمان خود با محـمد عـليشاه وفادار ماندند و حتي سردار محتـشم که به سردار اسعـد پـيوسته بود، نيز به حال خود رهـا نشد، و سردار اشجع جـمعـي نيرو تـدارک ديده، به فرماندهـي شهـاب السلطنه به تـهـران اعـزام کرد.

از آنطرف سردار اسعـد با هـمراهي خوانين بخـتياري و انقـلابـيون ديگـر، سپاهـي قريب به هـفتصد نفر جمع آوري و راهي تهـران شد. و قبل از حرکت طي نامه اي به شيخ السفرا، وزير مخـتار اتريش، هـدف از حرکت خود را تـشريح کرد و از دولتهـاي قـدرتمند خواست تا از مداخله نظامي در ايران خودداري کـنند.

در اين سفر، جـمعي از روًساي بخـتياري او را هـمراهي مي کردند؛ از جـمله الياس خان صارالملک و سالار مسعـود که جزء نيروهاي بخـتياري مستـقر در تـبريز بود. آنها بطور فراري خود را به بخـتياري رسانده بودند.

پس از حرکت سردار اسعـد، سردار بهـادر و غـلامحسين خان سردار محتـشم با سپاهي براي پـيوستن به سردار اسعـد راهي تهـران شدند و سردار اشجع با سردار ظفر به رسم ايلي هـم پـيمان شدند.

سردار اسعـد در حرکت خود به سمت تـهـران، مشکـل اصلي خود را برخورد با نيروهاي بخـتياري به فرماندهـي امير مفـخم مي دانست و تلاش زيادي نمود تا با آنها درگـير نشود.  براي اين مقـصود نامه هايي به او نوشت، تا اگـر مي خواهـد به شاه وفادار بماند با نيرهاي ديگر درگـير شود. زيرا درگـيري با نيروهاي بخـتياري، ايل را به خاک و خون مي کشاند. سالار فاتح که جزء نيروهاي مجاهـدين شمال بوده است، از عـدم تمايل سردار اسعـد به جنگ بخاطر ترس از اخـتلافات خانوادگـي سخن مي گويد.

دانشور عـلوي نوشته است که امير مفـخم و سردار جـنگ در باطن با سردار اسعـد هـمفکري داشتـند. اما اين سخن بنا به مقاومت هايي که امير مفـخم از خود نشان داده است، صحيح بنظر نمي رسد. و چـنانکه که کسروي نيز نوشته است، او تا آخر ايستادگي کرد. اسنادي نيز اين سخن را تائيد ميکند.  چنانکه سردار اسعـد طي تـلگـرافي از تهـران به صمصام السلطنه نوشته است:

"از قم حرکت کردم به ملاحضهً جـنگ برادري و حـفظ خانوادگي پهـلو خالي تمام را به چپ راه رفـته، بلکه جـنگي در خانواده فراهـم نيايد. هـر چه ملاحضه حـفظ خانواده را نمودم آخر امير مفـخم و سردار جـنگ به لجاج اتحاد سردار محتـشم و سالار اشرف و سردار اشجع شد. تاخت و يورش سرما آورده .... ".

وي سپس کشته هاي دو جـناح از بختياري ها را صد نفر نوشته است. امير مفـخم نيز طي نامه اي به سردار محتـشم ضمن شرح درگيري و شمردن کشته ها، نوشته است: " انشاءالله اميدوارم به فضل خداوند تبارک و تعـالي فردا يا پس فردا کارشان خـتم شود".

بهـرحال بخـتياريها آماده حـرکت شدند، گـرچه تصميم جـديد شاه مبني بر اعادهً مشروطيت آنها را مردد کرد، اما سپس به خدعهً شاه پـي بردند. در سپاه آنها، سردار اسعـد، يوسف خان امير مجاهـد، مرتضي قلي خان صمصام و جمع ديگـري از سران بخـتياري و دکتر دانشوري علوي حضور داشتـند.

 از شمال نيز نيروهاي مجاهـدين راهي تهـران گرديدند و با هـماهـنگي هايي که با هـم داشتـند، در 24 جمادي الثانيه 1327 هجري قمري وارد تهـران شدند. آنها براي رسيدن به تهـران درگيريهاي پراکـنده اي با بخـتياريهاي طرفـدار شاه داشتـند. اما سران مجاهـدين که با طي نزديک به 1111 کيلومتر ( 690 مايل ) توانسته بودند بهـم برسند، طي جلساتي در بادامک، طرح حمله به تهـران را ريختـند. خبرنگار تايمز مي نويسد: " حرکت ناگـهاني آنان بسي زيرکانه و بنحو درخشاني انجاميد، بدون انداخـتن تيري توانستـند رخنه به شهر نمايند". آنان که براي ورود به تهـران با مجاهـدين تهـران هـماهـنگي هايي نموده بودند، از سوي مردم با آغوش باز مورد استـقبال قرار گرفـتـند. و پس از درگـيريهاي پـراکنده، شهـر به تصرف مجاهـدين درآمد؛ و در روز جـمعه 27 جمادي الثاني سال 1327 هـجري قمري( 21 تـير 1288 خورشيدي - 16 جولاي 1909 ميلادي ) داستان جـنگ پايان يافت. و در ساعت 8.5 صبح، شاه با پانصد تن از سربازان و بستگـان و سران و مرتجعـين بنام اميربهادر جنگ به سفارت روس در زرگـنده پـناهـند شد.

کـتـيـبه سردار اسعـد

اين کتيـبه به دستور حاج عليقلي خان سردار اسعـد در سال 1323 هـجري قـمري نوشته شده است. اين کتيـبه شجرنامه او و رياست اجـدادش بر ايل بخـتياري را بيان مي کند. محل اين کـتيـبه در منطقهً با صفايي در پـنج کيلومتري جـنوب فارسان معروف به پـيرغار مي باشد. 

شنـيـدم که جـمشيد فرخ سرشت             بر چـشـمه و بر سنگـي نوشت

بر اين چـشـمه چـون ما بسي دم زدند           برفـتـند تا چـشم بر هـم زدند

چـنين گويد حاج عـليقـلي خان سردار اسعـد ابن حسيـنقـلي خان ايلخاني ابن جـعفر قلي خان ابن حـبـيب الله خان ابن عـبدال خان بن علي صالح خان ابن عبدالخليل آقا ابن خسروآقا ابن غالب آقا ابن حيدر که اجداد من هـمه وقت به رياست طائـفهً هـفت لنگ بخـتياري برقرار بودند تا زمان پـدرم حسينقـلي خان ايلخاني، طوائف

 چـهارلنگ و جوانکي گـرمسير و سردسير و فلارد، ضميمهً حکومت او شدند. در سنه 1299 هـجري قـمري

مرحوم برادر ارشدم، اسفنديارخان سردار اسعـد، در اصفهان شش سال محـبوس ماند؛ حکومت بختياري و مضافات با اعـمام کرامم بود. بعـد از شش سال برادرم مرخص و به منصب سردار اسعـد منصوب شد. چـند سال با اعمام و بني اعـمام دشمن و جـنگهـاي خونريز کرديم. عاقـبت صلح کرده متحـد شديم تاکنون که سنه 1323 هـجري قـمري و سال دهـم جلوس اعـليحضرت مظفرالدين شاه قاجار خلدالله ملکه مي باشد؛ با وجود وفات چـهار نفر از بزرگان با کمال اتحاد مشغـول رياست هـستـيم از ثـمرهً اتحاد براملاک موروثي افزوديم. الآن که ربع چـهارمحال و تمام رامهـرمز، زيدون، و حومهً بهـبهان املاک زيادي از عـربستان چـندين قريه از بربرود، چـندين قريه از لنجان و سميرم ملک زر خريد اين خانواده است. از چهارمحال ناحيهً ميزدج و چـند قريهً ديگر ملکي من و گرامي برادرم حاج خسروخان سالار ارفع است. اميد که اولاد و احفاد ما اتحاد را از دست ندهـند. 

در پائين اين کـتيـبه اين جـمله افزوده شده است: " در تاريخ هـفـتم محـرم 1336 هـجري قـمري مطابق اول ميزان مرحوم سردار اسعـد در طهـران به رحـمت ايزدي پـيوست .

               

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:1 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

جعفر قلی خان سردار اسعد سوم

 جعفر خان سردار اسعد معروف به سردار بهادر از رؤسای ایل بختیاری و از فاتحان تهران در جریان انقلاب مشروطه در ایران و پسر ارشد علیقلی خان سردار اسعد بود.

پس از درگذشت پدرش به او نیز لقب سردار اسعد (سردار اسعد سوم) دادند. او وزیر جنگ ایران و همچنین وزیر پست و تلگراف و تلفن در زمان سلطنت رضا شاه بود وی به دستور رضا شاه زندانی شد و در ۵ فروردین ۱۳۱۳ در زندان قصر درگذشت. به گفته برخی منابع او را در زندان خفه کردند. از جعفر قلی خان کتابی با عنوان خاطرات سردار اسعد که به شرح احوال سیاسی ان دوران و همچنین مسافرت های داخلی و خارجی بر جای مانده است که به صورت روزنامه نویسی تهیه گردیده  و اطلاعات مفیدی در اختیار خوانندگان قرار میدهد بر اساس شواهد وقرائن موجود فرزند ارشد ایشان سهراب خان نام داشت که همسر ایشان در به چاپ رسیدن خاطرات سردار اسعد همت فراوانی به خرج نهاد .

امیدوارم در صورتی که از فرزندان و نوادگان این مرد و سایر خوانین بزرگ بختیاری  از این وبلاگ دیدن فرمایند با ارسال پیام این حقیر را دردر جمع آوری مطالب و نگارش کتاب یاری فرمایند

منبع

مسعود بهنود، کشته شدگان بر سر قدرت، ISBN 964-405-055-X

تاریخ انقلاب مشروطیت. رحیم نامور. انتشارات پاچار ۱۹۵۸

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:56 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

Zargham-Saltaneh Bakhtiari

ابراهیم خان ضرغام السلطنه

 

ابراهیم خان ضرغام السلطنه ، فاتح اصفهان
تولد، خاندان و نسب
ابراهيم خان در سال 1272 ه.ق. در جوار امامزاده سلطان ابراهیم متولد شد. ابراهيم خان فرزند رضاقلي فرزند جعفرقلي فرزند حبيب الله خان پسر  ابدال خان پسرعلي صالح خان پسر عبدالخليل پسر خسرو پسر غالب پسر حيدر پاپي است. مادرش نورجهان خانم دختر كلبعلي خان عموي رضاقلي خان بود وی همسر آعليداد خدر سرخ بود. بعد از قتل ناجوانمردانه آعليداد در سال 1266ه.ق بدست حسين قلي خان ایلخانی به عقد رضاقلي خان در آمد. رضاقلي خان جمعاً 15 پسر و 6 دختر داشت كه ابراهيم خان از همه معروف تر و شناخته شده تر است.حسينقلي خان، امامقلي خان (مادرشان بي بي شاه پسند از طايفه ي بهداروند) و رضاقلي خان (مادرش بي بي مهربانو دختر ملا آقا علي عالي محمودي از شاخه ی ديناروني) پسران جعفر قلي خان دوركي بودند.

حسينقلي خان شش پسر داشت:

اسفنديارخان سردار اسعد اول، نجفقلي خان صمصام السلطنه (نخست وزیر دوران قاجاریه )، علي قلي خان سردار اسعددوم و فاتح تهران، خسرو خان سردار ظفر، ، يوسف خان امير مجاهد و امير قلي خان.
امامقلي خان حاج ايلخاني نه پسر داشت: محمد حسين خان سپهدار، لطفعلي خان امير مفخم، نصير خان سردار جنگ، غلامحسين خان شهاب السلطنه (سردارمحتشم)، حاج عباسقلي خان، سلطان محمد خان سردار اشجع، علي اكبر خان سهام السلطنه، محمد رضا خان سردار فاتح و محمود خان.
رضاقلي خان نيز 15 پسر داشت ابراهيم خان ضرغام السلطنه، عزيز الله خان ايل بيگي، امان الله خان سردار حشمت، هادي خان، عبدالله خان، بهرام خان، باقر خان، اسدالله خان، محمد مراد خان، داراب خان، الله كرم خان، ميرزا آقا خان، سهراب خان، علي محمد خان سالار احتشام، محمد كريم خان وارسته نعمت اللهي.
ضرغام السلطنه با دومين برادر خود سي سال اختلاف سني داشت و آن به دليل شوكي بود كه در شكارگاه براي رضاقلي خان پيش آمد و تا سي سال صاحب فرزند نشد. يكي از دلايل عقب ماندن ضرغام از عموزاده ها همين دليل يعني نداشتن برادر و پشتيبان بود. ( اوژن بختیاری ،    : 182)
ضرغام السلطنه بيش از چهار همسر اختيار كرد كه بعضي از آنها عبارتند از:
1-بي بي آغا جان خانم دختر ايلخاني
2-بي بي ملك خاتون دختر حاجي ايلخاني
3-دختر آخوند چهرازي مادر ابوالقاسم خان
4-دختر آمهديقلي اسيوند مادر عليرضا خان
از ضرغام السلطنه 15 پسر بر جاي ماند که عبارتند از:

ابوالقاسم خان، خليل خان، محمد خان، عليرضا خان،كريم خان، منصور خان، حسن خان، عليمردان خان، مسيح خان، غدير خان، نورمحمد خان، عبدالصمد خان، نورالله خان، يدالله خان و نصرالله خان.
وي بعد از قتل ايلخاني، از سوي ظل السلطان و با هدف بهبود روابط با خوانين به «ضرغام السلطنه» ملقب گرديد.

ويژگيهاي اخلاقي
ضرغام السلطنه مردي درويش مسلك و داراي مشرب صوفي گري بود. نام طريقتي او نيز «حب عليشاه» بود. توأم شدن زندگي ايلي و عشيره اي با فرهنگ درويش مسلكي سبب گرديد تا به فضايل نيك و خصلتهاي پسنديده اي وارسته گردد. وي در بين اولاد جعفرقلي خان گرايش بيشتري به دين و دينداري داشت و علاقه ي شديدي به اهل بيت عليهم السلام داشت. در حمله به اصفهان جمله «علي ولي الله» بر بيرق قشونش نقش بسته بود و در آغاز جنگ و تصرف اصفهان، 12نفر از برادران و خوانين بختياري را به تعداد امامان شيعه انتخاب مي كند و به آنان دستور حمله مي دهد. نقل مي كنند با اينكه با سردار اسعد اختلاف عميق و ديرينه ای داشت اظهار نمود اگر سردار اسعد در حمله به تهران شكست مي خورد با تمام قوا به ياريش مي شتافتم. «مكبن روز» درباره وي مي گويد:
«با اين كه از رضا قلي خان ايلبيگي دوازده پسر به جاي مانده است، هيچ كدام غير از ابراهيم خان ضرغام السلطنه كه فعلاً در فرادمبه اقامت دارد، افراد لايقي نيستند. شخصيت ضرغام به راستي مرا تحت تأثير قرار داد و در حقيقت او يكي از زيرك ترين و باهوش ترين خوانين به شمار مي آيد. شايعاتي كه درباره عدم اقتدار او بر سر زبانها است. صحت دارد چرا كه وي را متهم مي كردند كه با قشقايي ها و ديگر طوايف مشغول دسيسه عليه ساير خوانين است. او هميشه سعي مي كند كه افراد مسلح تحت فرمان خود را به طور ذخيره نگاه دارد تا در موقع بحراني موازنه قدرت را به نفع خود تغيير دهد. ضرغام السلطنه قبلاً سرتيپ فوج سوار بختياري بود. مي گويند ژنرال و فرمانده برجسته ايست. همان طوري كه اصفهان را به اتكاء كارداني و شايستگي خود به تصرف در آورد.» (مکبن روز ، 1373 :53)
وي براي پدرش احترام زيادي قايل بود. نقل مي كنند رضاقلي خان در سالهاي آخر عمر با ضرغام اختلاف پيدا مي كند، ايلبيگي به عنوان قهر به نزد برادرزاده ها مي رود و از آنها درخواست كمك مي كند. آنان در ظاهر به خاطر كمك به عمو و در باطن براي تضعيف و تحقير ضرغام السلطنه با عده اي سوار روانه قلعه فرادنبه شدند ولي به مجردي كه به حوالي قلعه رسيدند، ايلبيگي از ميان اردو جدا شده و به تاخت روانه قلعه گرديد (گويا ايلبيگي از نيت برادرزاده ها مطلع گشت) ديده بان قلعه كه با دوربين او
را از دور شناختند، جريان را به اطلاع ضرغام السلطنه رسانيدند. او به احترام پدر و هم براي اين كه جوابي به عموزادگان داده باشد كفن به گردن انداخته و در يك دست قرآن و در دست ديگر شمشير گرفته به پيشواز پدر شتافته بود. (اوژن بختیاری ، 1345 :148 )

 اختلاف ضرغام السلطنه با عموزاده ها
از زمان به قدرت رسيدن حسينقلي خان به سمت ايلخاني كل بختياري، همواره برادرش امامقلي خان كه از يك مادر بودند، ايلبيگي و برادر ديگرش رضاقلي حاكم چهارمحال بود. اين سه برادر با اتحاد و همدلي و تقسيم قدرت توانستند بر بسياري از دشمنان خود پيروز شوند و رقيبان را از صحنه خارج سازند. به ويژه شجاعت و جنگاوري رضاقلي خان در به قدرت رسيدن حسينقلي خان و تثبيت قدرت او زبانزد است. بعد از قتل حسينقلي به دست ظل السلطان شرايط تغيير كرد.امام قلی خان به سمت ايلخانی و برادرش رضاقلی خان  به سمت ايل بيگی منصوب شدند و به مدت 6 سال در اين سمت باقی ماندند. در سال 1305 ه.ق. که ظل السلطان از حکومت جنوب معزول گرديد، امام قلی خان نيز از ايلخانی بختياری عزل گرديد و رضاقلی خان به سمت ايلخانی و اسفنديارخان پسر بزرگ حسين قلی خان که از بند ظل السلطان رهايی پيدا کرده بود ،  به سمت ايل بيگی منصوب گرديدند.اين دو به دستور امين السلطان به تعقيب امام قلی خان پرداختند و در چغاخور و گلوگرد با وی به جنگ پرداختند. با فرار امامقلی خان به گرمسير ، خانه وی در اردل غارت و افراد او مورد آزار و اذيت قرار گرفتند. بتدريج بين رضاقلی خان و اسفنديارخان کدورتی پيش آمد. در نتيجه به اتفاق امام قلی خان به تهران فراخوانده شدند و پس از مذاکرات متعدد امام قلی خان به ايلخانی ، اسفنديارخان به ايل بيگی و رضاقلی خان به حکومت چهارمحال رسيدند.  در اوايل سال 1309  امام قلی خان و رضا قلی خان توسط حکمران خوزستان توقيف شدند و اسفنديار خان برای مدت کوتاهی به سمت ايلخانی منصوب گرديد لذا موقعيت را مغتنم شمرده و تا توانست اموال و داراييهای عموهای خود را مصادره کرد. خوانين معزول توسط آقا نجفی مجتهد با نفوذ اصفهان از امين السلطان تقاضای بخشش و کمک کردند. در اواخر سال 1309 ه.ق. مجدداً حکومت بختياری به ظل السلطان واگذار شد در نتيجه عليرغم اصرار امين السلطان ، اسفنديار خان معزول و به تهران فراخوانده شد. و بسياری از اموال و املاک فرزندان حسين قلی خان به تلافی ، توسط عموها ضبط گرديد.
در سال 1892 ميلادی رضاقلی خان حاکم چهار محال ، حدود بيست حجره و مغازه را به خاطر عدم پرداخت ماليات مصادره کرد و از صاحبان آنها خلع يد به عمل آورد. شاکيان به ظل السلطان و آقا نجفی متوسل شدند و آقا نجفی نيز تلگرامی به امين السلطان مخابره و درخواست رسيدگی نمود.(گارثویت ، 1373 :158) با تضعيف رضاقلی خان بتدريج فرزندان حسين قلی خان و امام قلی خان که از يک مادر بودند ، فرصت را مغتنم شمرده و به هم نزديک شدند و تصميم گرفتند با اتحاد ، دست رضاقلی خان و پسرش ضرغام السلطنه را از ادره ی امور ايلی ، املاک چهارمحال و شرکت نفت کوتاه کنند. يکی از موارد اختلاف روستای ميزدج بود که رضاقلی خان سعی در تصرف آن داشت . با دخالت ظل السلطان به عنوان داور مقرر گرديدآنچه خوانين از سهام ميزدج خريداری کردند متعلق به خودشان باشد و بقيه هم بين ايلخانی و حاکم چهارمحال تقسيم گردد. کمی بعد با حمايت امين السلطان ، محمدحسين خان سپهدار پسر بزرگ امام قلی خان پيشنهاد کرد که خانواده ايلخانی و حاج ايلخانی بدون ايل بيگی بطور مشترک حکومت بختياری و چهارمحال را بعهده بگيرند . مشروط بر اينکه ارشدتر ين فرد خانواده ايلخانی و نفر دوم در مقام ايل بيگی انجام وظيفه نمايد و سهام ميزدج به جز سهم شخصی ، متعلق به همه خوانين باشد. (گارثویت ،1375 : 158)
با اين شرايط بين رضاقلي خان محروم از قدرت و املاك و برادرش امامقلي خان و پسران حسينقلي خان اختلاف پيش آمد كه تبديل به كدورت و دشمني دامنه داري گرديد. رضاقلي به همراه پسرش ابراهيم خان ضرغام السلطنه به تهران رفتند شايد بتوانند بطريقي سهمي از قدرت و املاك بدست آورند ولي از آنجاييكه اين اتفاق با نظر و صواب ديد امين السلطان (صدر اعظم) صورت گرفته بود كاري از پيش نبردند. اختلاف بين رضاقلي خان و دو خانواده ي ايلخاني و حاج ايلخاني به اندازه اي شدت گرفت كه يك بار اسفنديار خان و نجف قلي خان صمصام السلطنه به قصد كشتن، رضاقلي خان را مسموم كردند كه سم موثر واقع نگرديد و ايلبيگي جان سالم به در برد. (سردار ظفر ، 1361 )
 در آستانه فتح تهران در تاريخ 11 ربيع الاول 1327 قمری نيز قرار دادی بين اولاد ايلخانی ( صمصام السلطنه و سردار ظفر )،  سردار حشمت ( پسر رضاقلی خان که طرفدار اولاد ايلخانی بود) و حاج ايلخانی ( سردار محتشم و سالار اشرف ) در مالمير ( ايذه )  در ده ماده و به خط سردار اسعد تنظيم و نوشته شد. و بر اساس آن ابراهيم خان ضرغام السلطنه هيچ نقش يا فعاليتی در رابطه  با دو خانواده ايلخانی و حاج ايلخانی به عهده ندارد و هر نوع امتياز و منافعی از طرف دولت يا ملت نصيب خوانين شود به طور مساوی بين آنها تقسيم گردد. همچنين  درآمد و ماليات اصفهان و تفنگ ها ، انبار مهمات ، قورخانه و هرآنچه از سربازان و اقبال الدوله حاکم اصفهان گرفته شود،  بطور مساوی بين خود تقسيم نمايند. همچنين از اين زمان به بعد اداره ی امور بختياری بين فرزندان حسين قلی خان و امام قلی خان تا زمان خلع آنان از قدرت و ملغی کردن عناوين ايلی آنان توسط رضاشاه ، تقسيم گرديد. این چنین شد که اولاد رضاقلي خان از قدرت، املاك و شركت نفت محروم شدند. همين سبب و آغازگر اختلاف، كدورت و دشمني بين اولاد جعفرقلی خان گردید.
با استقرار مجدد مشروطیت ، ضرغام السلطنه و سردار اسعد در مقابل هم قرار گرفتند که در مبحثی مستقل به آن پرداخته می شود.


مبارزات ضرغام السلطنه


چنان که در مبحث « فتح اصفهان» گفته شد ، ضرغام السلطنه به همراه 112 نفر از نیروهای بختیاری و چهارمحالی موفق گردید ، شهر اصفهان را تصرف و از سلطه حاکم و عمال قاجار آزاد سازد. در تهران نیز وی به همراه ستارخان سردار ملی و باقر

خان سالار ملی جبهه واحدی در مقابل لاییکها ، سکولارها، غربزده ها و طرفدران دولتین روسیه و انگلیس تشکیل دادند.( در مبحثی مستقل به آن پرداخته شده است) در جنگ جهانی اول نیز ضرغام السلطنه میزبان صدها وطن دوست و آزادیخواه بود که پس از اشغال تهران و اصفهان توسط نیروهای روسیه و انگلیس به خاک بختیاری پناه آوردند و ماهها میهمان بختیاری ها بودند.( شرح کامل این موضوع در مبحث بختیاری ها و جنگ جهانی اول آورده شده است) در سرزمین بختیاری هیچکس به اندازه ابراهیم خان ضرغام السلطنه از مشروطیت جانبداری نکرد .وی در راه برقراری مشروطه مجاهدت و جانفشانی زیادی کرد. برادرش در  راه استقرار مشروطه و فرزندش در نبرد با روسها به شهادت رسیدند. به جرات می توان گفت وی خالصانه و صادقانه در راه آزادی و مشروطیت تلاش کرد. پایمردی ،جدیت و عزم راسخ و جدی وی در برپایی مشروطه تا بدان حد بود که نقل می کنند، وقتي محمدعلي شاه شنيد كه ضرغام با گروهي از سواران بختياري وارد تهران مي شود ، در همان روز در سفارت روسيه در زرگنده متحصن مي شود(باستانی پاريزی، 1383 : 176 )

نامه وی به روزنامه مجلس در خصوص هدف و انگیزه خود ازفتح اصفهان و دلایل مخالفت خود با بعضی سران مشروطه ( به ویژه علی قلی خان سردار اسعد ) و پناه بردن به امامزاده شاه عبدالعظیم ، به خوبی نشان می دهد که وی ازبینش والایی برخوردار بوده و بدون هیچگونه چشمداشتی صرفاً هدفش نجات مردم ایران از یوغ استبداد بود. متن نامه به شرح زیر است.

 خدمت مدير محترم جريدة مجلس ـ دام بقائة خواهش درج لايحة ذيل را مي‌نمايم

اگر چه با امتحاناتي كه داده گمان دارم تمام برادران وطني به خوبي از حالم آگاه باشند مع‌ذالك لازم دانستم در اين وقت كه پس از شانزده ماه تحمل زحمات و تقبل خطرات مي‌خواهم به ميل خويش مراجعت كنم عرض عقيده كرده سبب آمدن و علت رفتن خود را به سمع افراد ملت رسانيده باشم: 
اوقاتي كه قشون استبداد كار محاصره را بر اهالي غيور و مظلوم تبريز سخت كرده بودند و همه روزه عرصه را بر آنان تنگ تر مي‌كردند، اتصالاً خيال مي‌كردم كه به هر وسيله باشد خود را به آنان برسانم و شايد ـ بعون الله ـ از چنگ دشمنان برهانم. عاقبت فكرم به اينجا رسيد كه بهتر اين است قواي شاه را تجزيه كنم و در جمع مستبدين كه آن وقت از تمام ايران فارغ بودند و فقط به اهالي تبريز كار داشتند،  تفرقه اندازم. اين بود كه با عدة قليلي از سواران خودم به اصفهان رو آورده و به خواست خداوند با اينكه ما بالغ بر يكصد نفر نمي‌شديم، بر سه هزار نفر قشون مستبدين غلبه جسته، اصفهان را قبضه نموديم.
اين بود كه شاه مخلوع لابد شد تا قسمت بزرگي از قوة خود را به طرف ما فرستد و از كار تبريز سست شود. و حمدالله كه از آن روز به بعد دوباره قالب مشروطيت را روحي تازه پيدا شد و من آن چه شد تا فتح طهران، خلع شاه و رفع موانع بزرگ و تشكيل دارالشورا و وزارت خانه‌ها و داير شدن تمام ادارات رسمي‌ دولتي، كه منتهاي آروزي هر دوست مشروطه‌طلب بود (همراه بودم) ولاكن چيزي كه از اين همه تبديلات و تغييرات منظور بوده همانا بر احدي پوشيده نيست كه جز اين نبود كه ما به‌ترتيب مشروطه و اسلوب دولتي شور و روي دين و دولت خويش را رونق دهيم و دست ظلمه را با زنجير قانون ببنديم تا به زيردستان ستم نتوانند كرد و به قانون اخذ ماليات كنم و به قانون خرج. احدي خودسر كار نكنند و هيچ كس بدون لياقت و شرط بر مسندي ننشيند و اميدوارم عنقريب به اين نتايج نيز برسيم. وليكن چون پاره‌اي مشهودات و بعضي مسموعات از دور و نزديك، از سلوك حكام و رفتار اقويا بر خلاف معمول است، اين بود كه خواستم به محل ایل خود باز گردم. چون به حضرت عبدالعظيم رفتم جمعي از خيرخواهان وطن و وكلاي دارالشورا و علماي اعلام مرا مانع شده و گفتند مطالب خود را بنويس و به مجلس شورا فرست تا جواب كافي دهند و به وعدة اقدامات عاجلانه اميدوارت سازند.                                            
مقاصد خود را كه نگاشته شده پيشنهاد كردم و خودم به تنهايي به شهر برگشتم متأسفانه مي‌بينم كه بعد از ده روز هنوز جوابي داده نمي‌شود. لهذا مجدد براي رفتن تصميم عزم نموده به تمام ملت عرض مي‌كنم كه من با خداي خود عهد كرده ام و در پيمان خويش ثابتم كه تا آخرين قطرة خون خود را در راه خلاص و آزادي اين ملت و استقلال اين مملكت و حفظ دين مبين بريزم حال هم براي وفاي به اين عهد و پيمان حاضر و منتظر فرمانم» ( حاجي ابراهيم بختياري، ضرغام‌السلطنه) (روزنامه مجلس، سال سوم، ش 97، 25 ربيع الاول 1328.)

با استناد به نوشته ی «اوژن بختیاری»  « سردار اسعد تلاش نمود تا ضرغام السلطنه را براي هميشه از محيط سياست خارج و بركنار نمايد و خود زمام امور را در دست گيرد.»(اوژن بختیاری ، 1345: 214) اختلاف بين سردار اسعد و ضرغام السلطنه و ساير مجاهدين و سرداران روز به روز بيشتر مي شد. این اختلافها هر دو گروه  را به فكر جمع آوری همفکران و برقرای پیمان با یکدیگر انداخت. اين اختلافات بر اساس آنچه كه  « اوژن بختياري » مي نويسد: « بر سر عقيده و روش سياسي ظاهر گشت ضرغام السلطنه از طهران بعنوان اعتراض به حضرت عبدالعظيم حركت نمود و عده اي از سواران بختياري و سران و طوايف نيز با ضرغام السلطنه اولا" به پيمان شكني صمصام السلطنه توجه پيدا كرد ثانيا" موضوع بند و بست سياسي عموزادگان خود را به صراحت دريافت و چون ديد در اينجا هم مثل سابق مي خواهند با او رفتار كنند و همانطور كه از امتيازات ايلي و حكومت بختياري و حتي سهام نفت جنوب او را بي بهره كرده بودند. حال هم با تحمل اينهمه زحمات مي خواهند با همان چشم به او نگاه كنند. خود را كناركشيد و عليه عموزادگان با مجاهدين و سران انقلاب و ساير آزاديخواهان اتحاد  نمود.»(همان :226)

 ضرغام  که به جد پایبند به اصول مشروطیت بود  تلاش زیادی کرد تا از انحراف مشروطیت جلوگیری نماید. در راستای این

هدف روزی به پارك اتابك محل اقامت ستارخان مي رود و با وي و تعدادي از مجاهدين در باره اوضاع پيش آمده گفتگو  مي كند و مي گويد:  « مقصود از مشروطيت اين است كه عدل و انصاف جاي ظلم و اعتاب بگيرد و كلمه  من به ما مبدل شود متاسفانه امروزقضيه بر عكس شده و سردار اسعد خود را رييس مطلقه مي داند.... بايد سردار و سالار و ساير اشخاص كه در اين راه رنجها برده و زحمتهاكشيده اند دست به دست هم داده نگذارند كه اصول استبداد و خود سري دوباره در مملكت رواج يابد.»(امیرخیزی ،   1339 :536)
اين جملات از يك سو بيانگر عمق بينش ، آگاهي و نوع نگرش ضرغام به مشروطيت و از سوي ديگر آسيب شناسي دقيق و موشكافانه ايي است كه وي ارائه مي دهد كه چه تهديدات و خطراتي  اركان مشروطيت را تهديد مي كند. وي بهتر و بيشتر از هركس ديگري عموزاده اش ، سردار اسعد ، وابستگي ، نيات و اهدافش را بخوبي مي شناسد. برهمين  اساس هشدار باش     مي گويد. سرانجام سرداران و مجاهدين كه در راه آرمان خود رنجها و سختيهاي زيادي را پشت سر گذاشتند. زمام امور را در دست كساني مي بينند كه يا زحمتي در اين راه نكشيده بودند يا اساسا جزو آزاديخواهان نبودند. وی به همراه ستارخان سردار ملی ، باقرخان سالار ملی و... تشکیل انجمنی با نام « هیات اتحادیه احرار » می دهند تا بتوانند برای استقرار اصول مشروطیت هماهنگ تلاش کنند.با اینکه ضرغام السلطنه در راه پیروزی مشروطیت مجاهدت فراوانی کرد ، اما خیلی زود توسط دموکراتها ، سکولارها و وابستگان به اجانب مانند دیگر مجاهدان و مشروطه خواهان واقعی کنار گذاشته شد.دکتر ملک زاده در این باره می نويسد: « از نظر انصاف و حقيقت گويی بايد تصديق کرد که اين مردان ( معزالسلطان ،سردار محيی ،ميرزا علی خان ديو سالار ، شيخ الاسلام قزوينی و ضرغام السلطنه بختياری ) ذی حق بودند  و مشروطيت و ملت مخصوصا" سپهدار و سردار اسعد که مظهر مشروطيت و قدرت ملت بودند نسبت به اين اشخاص فداکار حق ناشناسی کردند و زحمات و جانبازی آنها را در نظر نگرفتند و در نتيجه شکاف عميقی در صف مشروطه خواهان بوجود آمد.»( ملک زاده ، 1383،جلد 6 ، 1325 )
تقریباً در همه منابع تاریخی مربوط به مشروطه ، از خشم و بدرفتاری سردار اسعد نسبت به ضرغام السلطنه ذکری به میان آمده است.با تشدید فشارها به ضرغام السلطنه و وقوع واقعه پارک اتابک ، ضرغام السلطنه با گرو گذاشتن ظروف نقره خود ، مخارج سفر مهیا کرده و به اتفاق بسیاری از نیروها ،بستگان ، کلانتران و معتمدان بختیاری و جمعی از مجاهدان چهارمحالی و اصفهانی تهران را ترک و روانه مناطق خود می شوند.


سختگيري به ضرغام
در جريان جنگ جهاني اول دولت انگليس قراردادي با خوانين بختياري منعقد ساخت كه طي آن نصير خان سردار جنگ به مدت 5 سال به سمت ايلخاني بختياري منصوب گرديد. انگليسها همچنين متعهد شدند تا از خوانين بختياري حمايت كنند و حكومت شهرهاي جنوبي به خوانين واگذار شود. خوانين بختياري نيز موظف شدند تا امنيت منطقه بختياري و چاههاي نفت را تأمين كنند و از فعاليت آنها و طرفداران آنها جلوگيري كنند. اين قرارداد باعث گرديد تا عرصه بر ضرغام السلطنه بسيار تنگ و سخت گردد.
با عزيمت ابوالقاسم خان پسر ارشد ضرغام و فرمانده قشون وي و پیوستن به حکومت ملی در غرب کشور، سختگيري به ضرغام بيشتر شد و در صدد تبعيد وي بر آمدند. «وحيد دستگردي» كه در آن اوقات در فرادنبه اقامت داشت مي گويد: «شب هجدهم ذي الحجه با ضرغام السلطنه در خانقاه به سر برديم با اداي تمام مراسم درويشي، سردار محتشم و امير مجاهد و سردار ظفر و امير جنگ به حكم كاپيتان نويل انگليس مصصم شده بودند كه فرادنبه را محاصره و ضرغام را اسير يا تبعيد كنند. ولي از خبر پيشرفت مجاهدين طفره مي رفتند. به علاوه از مرتضي قلي خان هم كه سخت مانع بود ترس داشتند. ضرغام السلطنه كفن درويشي دوخته و زير لباسها پوشيده بود و با عده معدود خود مهياي هرگونه پيشامد وجنگ بود. شب 25 ذي حجه 1334 قمري گروهي از سربازان هندي به دستور كنسول انگليس از دهكرد به فرادنبه آمده ضرغام السلطنه درصدد مقاومت بر آمد. اما فرزندش عليرضا خان مانع شد و سرانجام او را ناچار به ترك فرادنبه كردند و در روستاي «امام قيس» مجبور به اقامت شد. شايع گرديد كه عليرضاخان فرزند ضرغام با كنسول انگليس براي تبعيد پدر همراهي كرده است. ولي عليرضاخان شايد از روي واقع بيني و مصلحت انديشي اين كار را كرده بود» ( اوژن بختیاری ، 1345 : 257 تا 261)

پايان عمر


در دوران پاياني عمر چند مسئله ضرغام را بسيار رنج مي داد:
1- دشمني عموزاده ها و همكاري آنها با انگليس ها سبب شده بود تا دولت انگليس و عمالش وي را مورد آزار و اذيت قرار دهند و بيش از اندازه در مورد وي سختگيري كنند.
2- فرزندش محمد رحيم خان و بسياري از مردم در تجاوز نيروهاي روسي به شهادت رسيدند و روستاها و آبادي هاي زيادي خراب و ويران گرديد.
3- از فرزندش عليرضا خان كه متهم بود با انگليسي ها همكاري و سر و سري دارد، دلگير بود.
4- فرزند رشيدش ابوالقاسم خان كه همواره قوت قلب او بود و تا او بود كسي جرأت تعرض به وي را نداشت، در خاك عثماني مشغول نبرد با نيروهاي روس و انگليس بود. به همين خاطر بسيار دلگير و آزرده بود و غالباً در خانقاه قلعه فرادنبه، كه در آنجا دراويش تمام دوره سال را اجتماع مي كردند، گنج عزلت اختيار كرده بود. بالاخره در روزهاي پاياني جنگ جهاني اول در سال 1337 ه .ق. در فرادنبه جان به جان آفرين تسليم كرد. در حاليكه حسرت ديدار فرزندش ابوالقاسم خان به دلش ماند. پيكرش در
ميان سوگ سواران بختياري و جمعيت كثيري از مردم كه هيچگاه خاطره رشادتهاي وي و فرزندانش را از ياد نخواهند برد، تشيع و در قبرستان فرادنبه به خاك سپرده شد. روانش شاد.

برگرفته از کتاب سرداران گمنام   

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:53 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

 جهانشاه خان صمصام

فرزند مرتضى‏قلى‏ خان و نوه‏ نجفقلی خان صمصام‏ السلطنه بختیارى است. در تهران و اروپا تحصیل نمود، اولین شغلى كه به او ارجاع شد، فرماندارى چهارمحال و بختیارى بود ولى به علت جریاناتى كه در خوزستان و چهارمحال اتفاق افتاد و مظفر فیروز مامور رسیدگى به آن بود، جهانشاه از كار معزول و بازداشت شد. بعد از ازدواج محمدرضا شاه با ثریا بختیارى، ستاره بخت آنان درخشیدن گرفت و با دلیل و بدون دلیل، هر یك به كارى گمارده شدند. جهانشاه به استاندارى كرمان رفت، چندى در آنجا بود، ارتقاء مقام یافت، به استاندارى خوزستان منصوب گردید. قدرت زیادى به هرم زد ولى با فرمانده لشكر آنجا (سرلشكر روحانى) سرشاخ شد، مصرا از شاه تعویض او را خواست، شاه به او تغیر كرد و از كار بركنارش نمود. چندى بیكار ماند تا سناتور انتصابى شد. دو دوره در مجلس سنا فعال مایشاء گردید. زیاد حرف مى‏زد، به دولتها تشر مى‏زد. بالاخره نزد شاه شكایت كردند و از آنجا هم عذرش را خواستند. خانه‏نشین شد و از لحاظ مالى سخت دچار مضیقه گردید. آنچه داشت فروخت. سرانجام شهریه‏اى براى او تعیین گردید كه به سختى زندگى مى‏نمود. در سال 1355 در سن 65 سالگى درگذشت. فوق‏العاده رشید، سخنور، كریم‏النفس و دیكتاتور بود. به افراد بختیارى مساعدتى بیش از حد مى‏كرد. مقام آجودانى شاه را هم داشت.

برگرفته از کتاب: شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران (جلد دوم)

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:47 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

سیاوش خان امیر بختیار

سیاوش بختیار پسر ارشد ابوالقاسم خان (فرزند لطفعلی خان امیرمفخم) و بی بی عظیمه (فرزند نصیر خان سردار جنگ) ، در سال 1314 در تهران متولد شد. ابوالقاسم خان اندكی پیش از آغاز جنگ های بختیاری با دولت مركزی در دهه سی شمسی، سیاوش را به همراه خواهرش حوری وش و برادر دیگرش كورش برای تحصیل به اروپا اعزام نمود.
 
سیاوش بختیار پس از پایان درگیری ها و اندكی بعد از قتل بی سروصدای پدرش ابوالقاسم خان، به ایران باز گشت و در قلعه ی پدری اش در اردل ساكن شد. سکونت وی در این قلعه ادامه داشت تا اینكه بخش هایی از این بنای با ارزش در اثر زلزله ویران شد. از آن پس او ساكن شهر اردل شد. وی که از معتمدین شهرستان اردل به شمار می رفت تا پنجاه سالگی در این شهرستان به زراعت اشتغال داشت. و پس از آن بیشتر به سرپرستی املاک خانوادگی خود در این شهر مشغول بود.
 
پدر او ابوالقاسم خان بختیار، از جمله محبوب ترین رهبران قومی بختیاری ها در قرن بیستم بود که در سال 1322 و پس از خروج رضاشاه از کشور ، یک قیام مردمی علیه اقتدارگرایی سلطنت پهلوی را در منطقه چهارمحال بختیاری سازماندهی کرد . هنوز اشعار و ترانه های فولکلوریک لری که درباره قیام ابوالقاسم خان سروده شده اند ، بر زبان مردم بختیاری جاری است.

خبر دادن غروبی گرم وغمگین
خبر دادن ز مرگ سخت وسنگین
خبر دادن به ایل بختیاری
گل ناز و پیای سر دیاری
بهونانه همه کندن ز داغس
نهادن سر به زونی ز فراقس
کتل بستن وساز چپ نهادن
اقه دردن سران اشکنادن
(بیاد مرحوم سیاوش خان)
روح اله میرزائی

برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی ایبنا نیوز

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:46 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

[[عکس هایی زیبا از خوانین بختیاری با خانواده آنها(بختیاری به روایت تصویر)]]
 

بختیاری  با  دو  تا   آ   آشناست *****  گرچه یک شکلند لیک معناشان دو  تاست

آ شدن در بختیاری ساده نیست  *****  هر     گرفتار      خودی     آزاده     نیست

چون بزرگان مدتی   پنهان  شدند  ***** عده ای  از   روی   تعارف    خان   شدند

خان اصلی بی هیاهو مانده است ***** جای   شیر   در   بیشه   روبه مانده است

آ شدن در اصل انسان بودن است ***** افتخاری    نو    به    ایل    افزودن   است

عده ای   با   پول   غوغا   کرده اند ***** نوکران     دوش      را   آ      کرده  اند

این شعر توسط دوست عزیز بهزاد مرادی تهیه گردیده است که تقدیم میکنم به تمامی آنها ئی که خارج از هر گونه رنگ تملق ودورویی  خون بزرگی و مردانگی و غیرت در رگ هایشان جاری است .

به راستی که در دنیای امروز که اصالت و خون به فراموشی رفته و جای خود را به پول و دارایی داده است استفاده چنین القابی که روز گارانی برازنده خانواده های خاص بود و امروزه در هر محفلی برای هر شخص نالایقی به کار میرود دور از انتظارنیست.

چگونه اجازه داد میشود که شخصی در طول زندگی خود نتوانسته کانون خانواده خود را حفظ و مدیریت نماید و با به دست اوردن لقمه های حرام تمامی زندگی خود را به حرامی آغشته نمودند به یکباره پس از مرگشان بر سر هر کوی و برزن عنوان ( آ ) را بر روی عکس و سنگ قبر خود یدک میکشند

افرادی که در گذشته به این عنوان مشرف گردیده اند اشخاصی بودند که از نظر اصالت خانوادگی و سواد و همچنین اعتماد به نفس بالا در کنترل و مدیریت ایل و طایفه از همه متشخص تر بوده اند.

اما هستند اشخاصی در حال حاضر که بزرگ منش هستند و این عنوان ها برازنده آنان است سر سخن من با آندسته افرادی هست که به مقتضیات زمانی از این عنوان بهره برداری شخصی نموده اند

لذا شما بازدید کنندگان عزیز را به دیدن تصاویر زیر جلب مینمایم تا متوجه تفاوت و شکوه عظمت خان های دیروز و افراد به اصطلاح (آ) امروزی شوید.

درود بر مردانی که همواره تاکنون اصالت خود را حفظ کرده اند

حسینقلی خان ایلخانی

حسینقلی خان ایلخانی و روئسای ایلات

حسینقلی خان ایلخانی

اسفندیارخان سردار اسعذ اول

جعفر قلی خان سردار اسعد سوم

امامقلی خان حاج ایلخانی

رضاقلی خان ایلبگی (برادر حسینقلی خان و اماقلی خان )

سپهدار فرزند امامقلی خان حاج ایلخانی

حاج علیقلی خان سردار اسعد

لطفعلی خان امیر مفخم

ضرغام السلطنه

نشسته از چپ :

یوسف خان امیر مجاهد - نصیر خان سردار جنگ - حاج خسرو خان سردار ظفر - نجفقلی خان صمصام السلطنه - حاج علیقلی خان سردار اسعد - نفر اول سمت راست : حعفر قلی خان سردار اسعد سوم

خسرو خان سردار ظفر و سمت راست ایستاده تیمو ر بختیار

خسرو خان سردار ظفر

خسروخان سردار ظفر به همراه فرزندش قباد خان

چپ به راست : نصیر خان سردار جنگ - نجفقلی خان صمصام السلطنه

خسرو خان سردار ظفر در میان پسران ظلل السلطان حاکم اصفهان فرزند ناصرالدین شاه

از راست به چپ :

۱- جعفر قلی خان سردار اسعد سوم ۲- سلطان محمد خان سردار اشجع ۳- یکی از اعیان قاجاریه

۴- غلامحسین خان ۵- نجفقلی خان صمصام السلطنه ۶- نصیر خان سردار جتگ ۷- ناظم العلوم فرزند سپهدار (اولین بختیاری که به ارو پا سفر کرد و با تحصیلات عالیه به ایران بازگشت و معلم دارالفنون تهران گردید در تصویر دست بر سینه گذاشته است ) ۸-سردار حشمت پسر رضاقلی خان ایلبگی

از راست به چپ :

سلطان محمدخان سردار اشجع - نصیر خان سردار جنگ - ُلطفعلی خان امیر مفخم -

نجفلی خان صمصام السلطنه - حاج علیقلی خان سردار اسعد - خسرو خان سردار ظفر

سردار حشمت - یوسف خان امیر مجاهد - جعفرقلی خان سردار اسعد سوم

۱- ناشناس ۲-سردار بهادر ۳ -سردار اشجع ۴- تیمور بختیار ۵-فتحعلی خان سردار معظم پدر تیمور

۶-سردار محتشم ۷- سردار جنگ ۸- یوسف خان امیر مجاهد ۹ - جعفر قلی خان ۱۰ جهانگیر خان پسر

سردار اقبال ۱۱-سردار اقبال ۱۲- علیرضاخان امیر اکرام فرزند سردار محتشم ۱۳ - پرویز خان اسفندیاری ۱۴-عزت اله خان ۱۵ -سردار حشمت ۱۶-محمد رضا خان سردار فاتح ۱۷ - علیرضا خان ضرغام ۱۸ سردار بختیار ۱۹ -سردار ضفر ۲۰- امیر منصور خان فرزند سردار محتشم

ابراهیم خان ضرغام السلطنه

حاج خسرو خان سردار طفر

حاج خسرو خان سردار ظفر

حاج خسرو خان سردار ظفر

خسرو خان سردار ظفر

علیمردان خان (شیر علیمردان) فرزند سردار مریم

از چپ : جعفر قلی خان سردار اسعد و محمد میرزا شمس الملک

نجفقلی خان صمصام السلطنه

نجفقلی خان صمصام السلطنه

حاج علیقلی خان سردار اسعد

حاج خسرو خان سردار ظفر

امیر جنگ اسد بختیاری

سردار اقبال

سردار محتشم با سایر خوانین

ردیف عقب از راست : سپهدار اعظم فرزند امام قلی خان حاج ایلخانی( با عموی خود حسینقلی خان بسیار دشمن بود گفته میشود در قتل آن به دست ضلل السلطان دست داشت ) - اسفندیار خان سردار اسعد اول فرزند حسینقلی خان ایلخانی - نجفقلی خان صمصام السلطنه و حاج علیقلی خان سردار اسعد دوم

نشسته فرزندان علیقلی خان سردار اسعد

ردیف جلو : نفر اول دوم سوم از رجال قاجاری - نفر چهارم مسعود میرزا ضلل السلطان حاکم اصفهان و خوزستان و پسر ناصر الدین شاه نفر پنجم و ششم از رجال قاجاریه و نفر هفتم حاج علیقلی خان سردار اسعد هشتم و نهم قاجاری نفر دهم اسفندیار خان سردار اسعد اول پدر بزر گ ملکه ثریا و یازدهم قاجاری

ردیف عقب :اول مرتضی قلی خان صمصام ژدر مهندس جهاشاه خان صمصام اولین استاندار خوزستان دوم و سوم قاجاری و نفر چهارم حاجی خسرو خان سردار ظفر

نشسته از راست : اسفندیار خان سردار اسعد اول - قاجاری - فرزند ضلل السلطان حاکم اصفهان و بقیه شاهزادگان قاجاری

ایستاده از راست :

مرتضی قلی خان پسر بزرگ صمصام السلطنه - دوم سوم چهارم از رجال قاجاری - علیقلی خان سردار اسعد - حاح خسرو خان سردار ظفر و بقیه رجال قاجاری

سردار محتشم

خسرو خان سردار ظفر

اسفندیار خان سردار اسعد اول

حاج علیقلی خان سردار اسعد و سپه سالار تنکابنی

خسرو خان سردار ظفر

ایستاده از راست : امیر بهادر - امیر حسین خان ظفر - خانبابا خان - سالار ظفر

نشسته خسرو خان سردار ظفر - سمت راست منتظم الدوله - چپ : علی خان صمصام

(این عکس در لندن گرفته شده است )

سردار ظفر و امیر حسین خان در لندن

حعفر قلی خان سردار اسعد در اروپا

سناتور امیر حسین خان ظفر بختیار

محتشم الدوله سرداریان

مرتضی قلی خلن صمام فرزند نجفقلی خان صمصام السلطنه

حاجی علیقلی ذخان سردار اسعد

قبادظفر

خلیل خان اسفندیاری پدر ملکه ثریا

امیر بهمن خان صمصام

جعفر قلی خان به هنگام فتح تهران

Haj Ali Gholi Khan (Sardar Asad the 2nd)

حاج علیقلی خان سردار اسعد

Najaf Gholi Khan (Samsam Saltaneh)

نجفقلی خان صمصام السلطنه

Zargham-Saltaneh Bakhtiari

ضرغام السلطنه بختیار

Amir Mojahed Bakhtiari

یوسف حان امیر مجاهد

Amir Mofakham (Bakhtiari)

لطفعلی خان امیر مفخم

Sardar Jang (Bakhtiari)

نصیر خان سردار جنگ

Jafar Gholi Khan Bakhtiari (Sardar Bahador)

جعفر قلی خان سردار اسعد سوم

Haj Ali Gholi Khan Bakhtiari (Sardar Asad the 2nd) leader of the Bakhtiari forces

حاج علیقلی خان سردار اسعد

حاج علیقلی خان سردار اسعد

صرقام السلطنه

اوا کارل و فرزندش ثریا

خلیل خان و اواکارل و فرزندش ثریا

اوا کارل در کنار دو فرزند خود ثریا و بیزن

ثریا و بیژن در کنار اواکارل

ثریا اسفندیاری

ملکه ثریا اسفندیاری و شاه در روز عروسی

ملکه ثریا اسفندیاری

ملکه ثریا اسفندیاری

ملکه ثریا اسفندیاری

ملکه ثریا اسفندیاری

ملکه ثریا اسفندیاری

ایستاده از چپ :

داراب اسعد- هرمز احمدی -سیف اله اسعد - سهراب اسعد- قباد ظفر -سالار اعظم اسعد -

امیر جنگ اصعد- امیر حسین ظفر - مننتظم سرداریان- منوچهر اسعد - همایون ظفر - سردار بهادر اسعد و پرویز احمدی

ردیف وسط از چپ:

کتایون اسعد دختر امیر جنگ - کوچول ظفر - کوکب اسعد -همسر مهندس جهانشاه صمصام - بی بی طوبی اسعد - بی بی نرگس اسعد -بی بی تاجی - محبوبه اسعد - فخرالملوک اسعد (همسر امیر جنگ )- افتخار الملوک همایون فر - نیمتاج اسعد - بی بی افسر اسعد

ردیف جلو اطز چپ :

اردشیر اسعد - افراسیاب اسعد - ملک شاه ظفر - گودرز اسعد - مسعود اسعد - ستار اسعد - فرهاد احمدی - بهمن اسعد

ایستاده از چپ به راست :

گودرز اسعد - ناینی اسعد - ملک شاه ظفر- قمر دختر بی بی شوکت و جنگی پسر امیر جنگ

وسط از چپ :

فحرالملوک اسعد - همسر جنگی اسعد - امیر جنگ اسعد - بی بی خاور - بی بی شوکت

نشسته از چپ :

مسعود اسعد پسر امیر جنگ - رسول بختیار (برادر دکتر شاپور بختیار) - ثریا اسفندیاری - ابوالقاسم خان بختیار

ملک شاه بختیاری فرزند امیر حسین خان

۱ - لطفعلی خان امیر مفحم ۲ -ابوالقاسم خان ۳ - صارم الملک پدر امیر همایون

ابوالقاسم خان

امیر حسین خان - منتظم سرداریان - خان بابا ظفر

دکتر امیر اسفندیاری

چپ به راست :

ناشناس - رستم خان امیر بختیار - ملک شاه ظفر - شکراله خان بختیار - ابو القاسم خان

چپ به راست :

افراسیاب خان اسعد بختیاری - رستم خان بختیار - گودرز خان اسعد بختیاری - ناشناس

مجید خان ظفر در جوانی

مجید خان ظفر

رستم خان امیر بختیار

ایرج بختیار پسر نصراله خان فرزند سردار طفر

علیداد ایلخان

امیر عباس ایلخان

امیر همایون ایلخان

قباد ظفر بختیار

لیلا سرداریان

نشسته :لیلی سرداریان

نفر اول از چپ :بی بی افسر دختر امیر جنگ بختیار (مادر لیلی سرداریان )

لیلی سرداریان به همراه مادرش بی بی افسر

ملکه ثریا (وسط) - گلی بختیار نفر دوم سمت راست در رستورانی در اسپانیا

رستم خان امیر بختیار و غلامرضا بختیار

کیقباد ظفر بختیار پسر بزرگ فباد ظفر بختیار

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:27 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

ثریا اسفندیاری

 

ثریا اسفندیاری بختیاری (زاده ۱ تیر ۱۳۱۱ در اصفهان - درگذشته ۴ آبان ۱۳۸۰ در پاریس بر اثر سکته مغزی) دومین همسر محمدرضا پهلوی و ملکه ایران بود.

تولد و دوران نوجوانی

ثریا دختر خلیل خان اسفندیاری(فرزنداسفندیار خان سردار اسعد اول) و اوا کارل در اول تیرماه ۱۳۱۱ در یک خانواده سرشناس بختیاری در شهر اصفهان متولد شد. او یک برادر و خواهر کوچکتر به نامهای بیژن و لعـیا داشت. ثریا تا هشت ماهگی در ایران بود و پس از آن خانواده‌اش او را با خود به برلین بردند.

وی کودکی را در برلین گذراند و در پاییز ۱۳۱۶ به اتفاق خانواده‌اش به ایران بازگشـت. در اصفهان وارد مدرسه آلمانی‌های مقیم اصفهان شد و زبان فارسی را نزد معلم خصوصی فرا گرفت. تا ۱۳۲۰ در آن مدرسه به تحصیل پرداخت. ولی پس از اشغال ایران در جریان جنگ جهانی دوم مدارس آلمانها تعطیل شـد. او در ۱۳۲۳ وارد مدرسه مُبلغ (میسیونر)های انگلیسی شد و تا پانزده سالگی در این مدرسه به تحصیلاتش ادامه داد تا اینکه در ۱۳۲۶ به همراه خانواده‌اش به سوئیس رفت. در آنجا زبان فرانسه آموخت و انگلیسی را نیز بعدها در مؤسسه‌ای در لندن تکمیل کرد.

ازدواج با محمدرضا پهلوی

ثریا اسفندیاری بختیاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انتخاب ثریا برای همسری محمدرضا به وسیله خواهر بزرگ‌تر شاه شمس انجام گرفت. شمس در یک مجلس مهمانی در سفارت ایران در لندن که ثریا هم دعوت شده بود، در همان نظر اول او را پسندید و مسئله را با خلیل خان اسفندیاری در میان گذارد و ثریا با آمادگی قبلی برای روبرو شدن با شاه به تهران آمد. ثریا در خاطرات خود می‌نویسد که بزرگ‌ترین آرزوی او پیش از اینکه ملکهٔ ایران بشود، هنرپیشگی سینما بوده و پیش از اینکه برای اولین دیدار با شاه به کاخ سلطنتی برود با پدرش شرط کرده بود که اگر شاه او را نپسندید یا او از شاه خوشش نیامد، او را به هالیوود بفرستد..

ثریا اسفندیاری و محمدرضا پهلوی

ثریا اسفندیاری بختیاری

ولی شاه هم مثل خواهرش در اولین نظر او را پسندید و ثریا هم تمایل به این ازدواج پیدا کرد و مراسم نامزدی آنها روز ۶ دی ۱۳۲۹ در نظر گرفته شد. امیدواری آنها این بود که مراسم ازدواج به زودی برگزار شود، ولی ثریا ناگهان دچار بیماری حصبه شد و روز به روز هم بیماریش شدت یافت و همه را دچار نگرانی کرد. ناگزیر مراسم ازدواج به تعویق افتاد. پس از طی دوران نقاهت، تشریفات عقد و ازدواج در نهایت سادگی در ۲۳ بهمن برگزار شد.

محمدرضا هفت سال پس از آن‌که فوزیه وی را ترک کرد، با ثریا اسفندیاری بختیاری ازدواج کرد. ثریا زنی بود که محمدرضا واقعا عاشقش بود. با وجود آنکه شمس، ثریا را برای همسری شاه معرفی کرده بود، ولی ثریا نه به او، نه به مادر شاه و نه حتی به شهناز(دختر شاه از ازدواج قبلی) علاقه‌ای نداشت. به گفته غلامرضا افخمی، برخلاف شایعات بی‌اساس، رابطه ثریا با اشرف خوب بود. چرا که اشرف شاه را دوست داشت و می‌دانست که شاه عاشق ثریا است. به گفته اشرف:«شاه عاشق ثریا بود و اگر ثریا می‌توانست برای او جانشینی بیاورد، آنان هیچ‌گاه از هم جدا نمی‌شدند».

بعد از چند سال موضوع بچه‌دار شـدن آنها بسیار جدی در دربار مطرح شد و ملکه مادر مرتباً این مطلب را با پسرش در میان می‌گذاشت. شاه در مهر ۱۳۳۳ با پرنسس ثریا به آمریکا رفت و در آنجا آزمایش‌های دقیق پزشکی انجام پذیرفت و در مورد او هیچ چیز غیرطبیعی دیده نشد و سرپرست هیات پزشکی اعلام کردند شما هر دو در کمال سلامت هستید و فقط باید صبر کنید. چند سال بعد نیز روزولت یک پزشک متخصص آمریکایی برای انجام آزمایش‌های لازم از ثریا، به تهران فرستاد. پزشک مذکور نیز هیچ دلیلی برای حامله نشدن وی نیافت.

جداشدن محمدرضا از ثریا

محمدرضا از ثریا خواست تا به سن مورتیز برود و روز ۲۴ بهمن ۱۳۳۶ با تشریفات رسمی تهران را ترک گفت و بعد از آن دیگر هیچ وقت به ایران باز نگشت. در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۶ از وی جدا شد و طلاق او از طریق مجلس شورای ملی اعلام گردید.

محمدرضا نیز متنی به این عنوان تهیه کرد و با ابراز کمال تأسف و تألم و با تذکر اینکه ثریا پهلوی در تمام مدت همسری محمدرضا پهلوی از هیچ گونه خدمت و عطوفت و خیرخواهی نسبت به ملت ایران خودداری نفرموده و از هر حیث شایستگی مقام شامخ خود را داشته‌اند و در این مورد نیز با کمال علاقه و محبتی که فی‌مابین وجود دارد، آمادگی خود را برای قبول هر نوع تصمیمی که از طرف ذات شاهانه اتخاذ شود اعلام نمود. با اظهار نظر هیأت مشورتی، موافقت و با صرف نظر از احساسات شخصی خود در برابر مصالح عالیه مهمی تصمیم خویش را به جدایی اتخاذ کرد. ثریا بعد از جدایی از شاه ایران مدتی به ایتالیا رفت. ثریا به دلیل اینکه به سینما و بازیگری عشق می‌ورزید سعی می‌کرد طعم تلخ طلاق را با گذراندن اوقات در مجالس بازیگران و کارگردانان معروف ایتالیایی که از قبل زمانی که ثریا ملکهٔ ایران بودند وی را می‌شناختند سپری می‌کرد. در بین اینها کارگردانی ایتالیایی به نام فرانکو که پیش از این به ثریا پیشنهاد بازی در فیلمی را داده بود ولی ثریا به دلیل اینکه ممکن بود محمدرضا اجازه ندهد پیشنهاد وی را رد کرده بود اما این بار پیشنهاد فرانکو را می‌پذیرد و در فیلمی بنام سه چهره یک زن ایفای نقش می‌کند. بعدها با رفت و آمدهای با فرانکو این دو با هم ازدواج می‌کنند. و ثریا در ایتالیا همراه با همسر دومش زندگی جدید را آغاز می‌کند. اما چند وقت بعد فرانکو برای انجام یک کاری عازم سفر به کشوری دیگر می‌شود و ثریا هم تصمیم می‌گیرد به آلمان برود و به مادر و پدرش سری بزند. ولی چند ساعت بعد یکی از اقوام فرانکو به ثریا تماس می‌گیرد و خبر می‌دهد که هواپیمایی که فرانکو در آن بوده سقوط کرده و فرانکو فوت کرده. فرانکو همسر دوم ثریا در سن ۳۹ سالگی از دنیا رفت و در جزیرهٔ سیلسیل در ایتالیا به خاک سپرده شد.

مرگ

عکس هایی از پرنسسی با چشمانی زمردین

With her brother Bijan in later years

ثریا و برادرش بیژن اسفندیاری

Funeral services for Soraya

مراسم خاکسپاری ملکه ثریا اسفندیاری

آرامگاه خلیل خان اسفندیاری بختیاری، اوا کارل، ثریا و برادرش بیژن که یک هفته پس از وی درگذشت

ثریا اسفندیاری در ۴ آبان ۱۳۸۰ در سن ۶۹ سالگی بر اثر سکته مغزی در پاریس درگذشت. مراسم تشیع جنازهٔ وی در کلیسایی آمریکایی در پاریس برگزار شد. ثریا را در قبرستانی در مونیخ آلمان دفن کردند.

برادر کوچک‌ترش بیژن (۱۳۸۰ - ۱۳۱۶) نیز یک هفته پس از فوت ثریا درگذشت. وی گفته بود: «بعد از او، من هم صحبتی ندارم.»

منابع]

(۲)کتاب کاخ تنهایی (آخرین مصاحبهٔ خبرنگار فرانسه‌ای با ملکه ثریا)

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:18 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

خلیل اسفندیاری

 

زادروز

۱۹۰۱آنزان، شاه نشين مالمير ایذه كنوني

درگذشت

۱۹۸۳

همسر

اوا کارل ۱۹۰۶-۱۹۹۴

فرزندان

ثریا ۱۹۳۲-۲۰۰۱بیژن ۱۹۳۷-۲۰۰۱

والدین

اسفندیار خان، بی‌بی مریم

خلیل اسفندیاری پدر ثریا اسفندیاری، از ملکه‌های ایران در زمان دودمان پهلوی بود.

او در سال ۱۹۰۱ در شاه نشین مالمیر ایذه کنونی به دنیا امد

خلیل اسفندیاری فرزند چهارم اسفندیار خان پسر حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و مادرش بی‌بی مریم، همسر دوم اسفندیار خان بود وي در شاه نشين مالمير شهرايذه كنوني كه درآن زمان مركز حكومت خوانيين بختياري بوددر سال ۱۹۰۱ بدنيا آمد.او بارها از بهترين روزهاي زندگيش در اين سرزمين سخن گفته است. خلیل در سال ۱۳۰۳ زمانی که در آلمان رشته حقوق و اقتصاد سیاسی می‌خواند با اوا کارل ازدواج کرد، وی پس از پایان تحصیلاتش به ایران آمد ومدت كوتاهي دراملاك مادري اش در آنزان دامنه كوهاي زاگرس سپري كرد سپس به اصفهان بازگشت و بعد از شش سال که از ازدواجشان می‌گذشت ثریا به دنیا آمد. وضعیت نامطلوب بهداشتی در ایران و شیوع آبله، آنهارا بر آن داشت تا برای دوری از خطر بیماری به برلین بروند . اما چهار سال بعد مجدداً به اصفهان رفتند و در این مدت صاحب پسری شدند به نام بیژن . سپس در فروردین ۱۳۲۵، خانواده بختیاری به سوئیس مهاجرت کردند و در شهر زوریخ ساکن شدند . اوا خود متولد سن پترزبورگ، پایتخت دولت روسیه تزاری بود و پیش از شروع جنگ اول جهانی به همراه خانواده‌اش به آلمان بازگشتند. خلیل در عشایر بختیاری متنفذ بود. این عشایر در نواحی مرکزی و جنوبی ایران سکونت داشتند. او به رضاشاه کمک کرد تا سران عشایر را تحت فرمان حکومت درآورد. وی سر انجام در سال ۱۹۸۳ دیده از جهان فرو بست و در قبرستان خانوادگی در شهر مونیح آلمان به خاک سپرده شد .

منبع

حسن سعیدی. چاپ چهارم. انتشارات فیروزه، ۱۳۸۴. ۱۰۶.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:13 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |


 

اسفندیار خان (سردار اسعد اول)

اسفندیار خان پسر حسینقلی خان معروف به سردار اسعد درسال ۱۲۸۲ از بی بی خانم متولد شد. در ۱۲۹۹ حسینقلی‌خان و دو پسرش اسفندیارخان و علیقلی خان به اصفهان احضار شدند. در آنجا مسعود میرزا ظل السلطان حسینقلی خان را کشت و دو فرزندش را زندانی کرد . پس از یک سال در نتیجه وساطت میرزا میرزا علی اصغرخان امین السلطان ، علیقلی خان آزاد شد و به بختیاری بازگشت . در ۱۳۰۵ با ضعف حکومت ظل السلطان ،اسفندیارخان نیز از زندان آزاد و به درخواست امین السلطان به همراه علیقلی خان رهسپار تهران شد.ولقب سردار اسعد به اسفندیار خان داده شد واو به درجه سرتیپ سوار بختیاری رسید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:56 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |


 

ابوالقاسم خان بختیار

                   

ابوالقاسم خان بختیار ، فرزند لطفعلی خان امیر مفخم  و نوهء اما قلی خان حاج ایلخانی است که امام قلی خان در اواخر حکومت  ناصرالدین شاه بعد از مرگ برادرش حسین قلی خان، ایلخانی بختیاری گردید. سپس فرزندش امیر مفخم که در دوران مشروطه در دربار قاجار بود، بعد از محاصره تهران به انقلابیون و سردار اسعد می پیوندد که تا آخر عمر جزء شخصیتهای مقتدر بختیاری بوده است. بعد از مرگ امیر مفخم پسرش ابوالقاسم خان که در رابطه با سروان علوی و از طرفداران آلمان بود، به دلیل فعالیتهای سیاسی، در تهران به حالت تبعید و ممنوع الخروج شد.

با حمله متفقین و سقوط رضا شاه ، ابوالقاسم خان همراه هشت نفر دیگر در دو اتومبیل مخفیانه از تهران خارج شدند. از جمله افراد همراه او سروان علوی و عبدالله خان ضرغام پور، ایلخانی بویراحمد و کهگیلویه بودند که بعد از خروج از اصفهان مورد تعقیب چند کامیون نیروی نظامی قرار گرفتند و در نزدیکی سمیرم نیروی نظامی با آنها در گیر شدند و تلفاتی دادند. ابوالقاسم خان و عبدالله خان بعد از پراکنده کردن نیروهای نظامی، - هر دو- ابوالقاسم خان ار زاه چلگرد و عبدالله خان از راه سی سخت رهسپار مناطق خود شدند.

 با آمدن ابوالقاسم خان به سرزمین بختیاری و اعلام بسیج نیروهای عشایر،تعداد بسیاری از طوایف بختیاری که از ظلم حکومت رضا شاه به ستوه آمده بودند به او پیوستند.

 نیروهای نظامی در دوران رضا شاه بعد از سالهای 1308 و شکست بختیاریها در سفید دشت و دهکرد و قتل عام رهبران آنها در سالهای 1313و1312 چون علی مردان خان و خان بابا اسعد و سردار فاتح و سردار اقبال بر بخشهای مهم بختیاری مسلط شده و باعث ظلم و ستم بسیار به عشایر گردیده بودند. همچنین برنامه هایی چون تحت قاپو خلع سلاح و غارت اموال مردم،باعث شده بود که بختیاری ها به ستوه بیایند به همین جهت با اولین اقدام ابوالقاسم خان ،از او پشتیبانی کرده و برای مقابله با نیروهای نظامی آماده گردیدند و ضربات سهمگین به آنان زدند که مهمترین آن جنگ    می داوود (می دِویت) به فرماندهی علی عسگر خان بود.

 در سال 1325 با تسلط حزب دموکرات در آذربایجان، ابوالقاسم خان به همراهی ناصر خان قشقایی  جریان نهضت جنوب را تشکیل دادند. ولی مدتی بعد با وساطت تیمور بختیار و امرای ارتش و بردن قرآن و قسم نامه از طرف شاه ، ابوالقاسم خان تسلیم و به تهران منتقل شد و در سال 1334   به طرز مشکوکی مسموم و کشته شد. این قضایا را شعرا و مردم در قالب شعر سروده اند:

 

شاد اٌ وی آقا اَبُل جومِه گرامی   تا صد سال دال بخٌره لاشه نظامی

معنی: ابوالقاسم خان با لباس برازنده اش(کت وشلوار) به شادی آمد. او آنقدر نظامی کشته است که تا صد سال دیگر که کرکسها بخواهند گوشت آنها را بخورند باز هم گوشت برای خوردن دارند.

سر لشکر رحمانی گُ بیو بکنیم صُل   رومِزمُ بِت اِدُم تا قلعه تــُل

معنی: سرلشکر رحمانی گفت بیا آشتی کنیم تا فرمانروایی از رامهرمز تا قلعه تل را در اختیار تو بگذارم.

پاسخ ابوالقاسم خان را در قالب شعر چنین نوشته اند:

گر شیرازِ وَنی رِیس بِت نیکُنم صل   ایبینی جنگ اِکُنم برنَو سرِمُل

معنی: اگر شیراز را هم به آن اضافه کنی با تو صلح نخواهم کرد. می بینی که جنگ می کنم و تفنگ برنو روی شانه دارم.

شعرا اشعار حماسی ابوالقاسم خان را در قالب شعر چنین سروده اند:

شاد اُوی آقا اَبُل جومه گرامی   تا صد سال دال بخرُه لاشه نظامی

معنی:.ابوالقاسم خان با لباس برازنده اش به شادی آمد. او آنقدر نظامی کشته است که تا صد سال دیگر که کرکسها بخواهند گوشت آنها را بخورند باز هم گوشت برای خوردن دارند.

رَضی خان بابادی دَستُم وِ شالت   لاشم وا خُت مَبَر برنو حلالت

معنی:ای رضی خان بابادی دست من به شال تو (التماس می کند) لاشه مرا با خودت نَبَر،برنو من بر تو حلال باشد.

قاغذی بنویسُم و بی ستاره    زر بده فشنگ بخر جنگ وَس دُواره

معنی: نامه ای به بی بی ستاره می نویسم: طلا هایت را بفروش و فشنگ بخر که دوباره جنگ شروع شده.

چار بالون چار طیّاره چار تَنگ زِ دُولت    پیشواز اَبُل اُوی  ناصِرَ صُولََت

کلمۀ "خدادونا" یعنی خدا می داند نوعی اضافه شعری است در زبان بختیاری که در فونتیک اشعار جای درست آن را نوشته ایم.

معنی: چهار تا بالن چهار تا هواپیما چهار تنگه از دولت در کمین آقا ابوالقاسم است. ناصر صولت به پیشواز ابوالقاسم آمد.

دُکََلا بال هوا بالا تنیده     کی دیده تیله زنی پلا بُریده

معنی: دو تا کلاغ (هواپیما ها به کلاغ تشبیه شده اند)هوا بالهای خودشان را تکه تکه کردند چه کسی تا حالا دیده زن جوانی موهای خودش را از ناراحتی ببرد. 

قاغذی بنویسُم  تا تخت تهرون     نظامی جنگ ایکونه  واتیل شیرون

معنی: نامه ای به پایتخت می نویسم که بدانید نظامی های شما با سپاهان شیر (یا با فرزندان شیر) جنگ می کنند.

قاغذی بنویسُم تی داک پیرُم     زر بده دوا بخر سی زَخمِ  تیرُم

معنی: نامه ای می نویسم به مادر پیرم که طلا هایت را بفروش و دوا بخر برای زخمی که بر اثر اصابت  تیر برداشته ام.

قاغذی بنویسُم تی بی عظیمَه    زر بده  فشنگ بخر جنگ وَس وِ دیمه

معنی: نامه ای می نیسم به بی بی عظیمه که طلا هایت را بفروش و فشنگ بخر که در دیمه  جنگ شده است.

اُسُکه وِ  بیرِگُـن  شَو خین  اِزیدُم    تیر وَندم سرهنگ تموم  دُکتر زیدُم

معنی: همان موقعی که در منطقه بیرگون شبیخون می زدیم تیر به یک سرهنگ تمام زدم و دکتری را هم مجروح کردم.

شاد اُوِی آقا اَبُل سگار کِرِلَو    بختیاری زنده کِرد و پوزِ بِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِـرنو

معنی: خوش آمدی اقا ابول با سیگاری که کنار لب داری چون از تو بختیاری زنده شد با تفنگ برنو.

ما بین هر بیت از اشعار بالا این مصرع را می خوانند:

مَر جنگِ مر جنگِ      خدا دونا جنگِ تُـفَنگِ

بنا به روایت، طبق دعوتی که ابوالقاسم خان بعمل آمد وی در نزدیکی تهران توسط عاملین شاه ترور شد و شاعران با ذوق آن زمان این چنین سرودند:

چار بالون چار طیّاره چار تا زره پوش    مُ گُدُم تهرون مَرو بُم نگره گوش

معنی: چهار هواپیمای جنگی و چهار زره پوش به قصد کشتن ابوالقاسم خان در حرکت بودند. ما هم هر چه از ابوالقاسم خان خواستیم که به تهران نرود ،حرف ما را گوش نداد

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:54 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

سردار مریم

 سال 1253 خورشیدی، دختری ایرانی در یک خانواده اصیل بختیاری دیده به گیتی گشود. دختری که در دوران جوانی از تاثیرگذارترین زنان روزگار خویش و پرچمدار آزادی و سرفرازی ایران و ایرانیان شد. دختری که او را « بی بی مریم » نامیدند، در سخت ترین شرایط و در حالی که در حدود 9 سالگی پدرش به دستور ناصرالدین شاه و با اشاره ظل السلطان حاکم مستبد اصفهان کشته شده بود، بزرگ شد و به بالندگی رسید. تاثیرات و آموزش هایی که بی بی مریم از پدرش حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و برادرش علیقلی خان سردار اسعد بختیاری پذیرفت، راه او را به سوی آینده باز کرد و چنان شد که او با کوشش خستگی ناپذیر و پایداری کم مانندش به عنوان یکی از مبارزترین سرداران آزادی خواه ایرانی در شمار آید. گوشه ای از کنش و منش « بی بی مریم »که در روزنامه خاطراتش به قلم ساده و روان خودش ثبت شده است و دربرگیرنده خاطرات دوران کودکی تا جوانی اوست، دریچه ای برای شناخت بهتر او به روی ما می گشاید.

  

سردار مریم و مطالبه حقوق زنان:

بی بی مریم که در یک جامعه مردسالار به دنیا آمده و در سنین نوجوانی برخلاف خواست خود مجبور به ازدواج شده و از حق ارث نیز محروم شده بود، عمق مشکلات و مسائل زن ایرانی را درک می کند پس به سهم خود سکوت تاریخی زن ایرانی را می شکند و به اعتراض نسبت به این نابرابری ها و پایمال شدن حقوق زنان می پردازد و خواستار زدودن سنت های رایج مردسالارانه در جامعه ایرانی همچون سنت ناف بُری و ازدواج اجباری، نابرابری حق ارث، نداشتن حق طلاق، نابرخورداری از حق آموزش می شود. سردار مریم ریشه بسیاری از این نابرابری ها را آگاهی نداشتن زنان از حقوق اولیه خود می داند و می نویسد:

« ... تمام بدبختی های ما از خودمان می باشد زیرا که نه علم داریم و نه حقوق خود را می دانیم، اگر ما هم بدانستیم که برای چه خلقت شدیم البته در اطراف حقوق خود جان فشانی ها می کردیم. ما حالا فکر می کنیم فقط برای رفع شهوت مردها خلق شده ایم یا برای اسارت و کنیزی خلق شده ایم. ما می توانستیم برای حقوق انسانی خود به تمام ملل عالم تظلم بکنیم و حقوق خود را برقرار بکنیم زیرا که امروز قرن بیستم می باشد و [ به ] اصطلاح فرنگی ها عصر طلایی. امروز زن های اروپایی در تمام اداره جات دولتی و ملتی مقام بزرگی را دارا می باشند، کرسی وکالت را اشغال نموده اند اما ما زن های ایرانی ابدا از عالم انسانیت خارجیم... ».

 

سردار مریم، نقش زن در جامعه را بسیار محدودتر از جایگاه واقعی او می داند و خواستار است که زنان از نقش و جایگاه واقعی خود در جامعه آگاهی یابند و آن را به دست آورند. او در این مورد می نویسد:  

« ... در ایران زن های بدبخت یا باید بزک بکنند، شبانه روز در فکر لباس و پودر و سرخاب باشند یا خیاطی و ریسمان تابیدن، کار بزرگ آن ها همین است. افسوس که وجود چندین [ میلیون ] زن در خاک ایران از عدم علم برای هیچ کس اهمیتی ندارد، کاری که به آن ها می دهند، ترشی، خیار، بادمجان انداختن می باشد. می گویند زن باید خودش را مثل بادمجان کند و میان کوچه راه برود و خدا می داند وقتی که چاقچور و چادر می کند و در کوچه راه می روند و آن روبنده را می زند به یمن بادمجان بزرگ که راه بروند ... »

او ادامه می دهد:  

« ... مغازه ای در خیابان لاله زار دیدم، درون یک مغازه چارقد فروشی خیلی اشیاء طلا و جواهر زیر آیینه گذاشته است. به صاحب مغازه گفتم: اینها مال فروش است؟ جواب داد: خیر خانم اینها را خانم ها گرو چارقد تور گذاشته اند. دنیایی افسوس خوردم به بدبختی ملت بیچاره ایران که این قدر بی علم و بدبخت می باشد. آنچه پول در مملکت بود عوض همین چیزها و امثال همین چیزها به خارجه رفت. حالا جواهری که دارند باید عوض پارچه تور بدهند...»  

                              

                                          سردار مریم در سال ۱۳۱۳ خورشیدی

 

سردار مریم و ایستادگی در برابر استبداد:

سردار مریم که از نزدیک شاهد فقر روز افزون مردم و ولخرجی های حاکمان بی تدبیر است، آرزو می کند که ای کاش  مالیاتی که مردم می پردازند و سرمایه های طبیعی که در کشور وجود دارد توسط شخصی لایق و منتخب مردم صرف آبادانی ایران می شد. او این پرسش اساسی را مطرح می کند که آیا ملت یک نفر را به عنوان حاکم انتخاب می کنند تا برایشان بهداری و مدرسه و راه آهن بسازد و کمبود های کشور را جبران کند یا پول مملکت را خرج عیش و عشرت خود و خانم هایش نماید؟

سردار مریم با روش موجود به ستیز برمی خیزد و در ادامه می نویسد:  

«...بدبختانه بعضی از ملت های دنیا عموما و ملت ایران خصوصا، سلطان را آیت خدا می دانند... فکر بکنید ببینید چه خاموش و تاریکیم، چند میلیون آدم جمع می شوند از دست رنج سالیانه و هزار جور بدبختی و عذاب دنیایی کرورها پول جمع می کنند و به دست یک نفر می دهند، برای این که آن یک نفر قبول زحمت کند اداره تمام زندگی آن ها را بنماید، پس اگر فکر داشته باشیم آن آدم نوکر ملت می باشد نه خدای ملت؛... پس در این صورت هر وقت این مستخدم برای ملت خوب کارکرد او را باید دعا کرد و برقرار داشت، اگر بد کار کرد باید معزول نمود و حسابش را رسید، پدرش را سوخت، نه این که ستایشش نمود...»

او سکوت در برابر ظلم و ظالم را می شکند و خواستار از میان برداشتن ستم و سرکوب مردم بی پناه از سوی مستبدان می شود:  

« ... هنوز سرتاسر این خاک به حدی ظلم حکم فرماست که ظالم می تواند ضعیف را بکشد، مال او را ببرد، ناموس او را ببرد. هنوز با این که قرن بیستم می باشد چوب و فلک هست، داغ هست. من بیچاره که یک نفر زن می باشم با چشم خونبار و قلب افسرده این چیزها را می بینم و خون دل می خورم و آرزو داشتم که قدرتی پیدا کنم و رفع تمام این ظلم ها بنمایم و ریشه پوسیده استبداد وحشیانه را از این ولایت قطع کنم... ».

سردار مریم و مبارزه در راه دستیابی به مشروطه:

بی بی مریم که دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خود را در دشوارترین شرایط زندگی ایلی سپری کرده بود به خوبی توانسته بود مهارت های رزمی همچون تیراندازی و سوارکاری را بیاموزد و در مبارزات آزادی خواهانه خود به کار بگیرد.  

سردار مریم مبارزات هم میهنان آزادی خواه خود را در راه دستبابی به مشروطه می ستاید و درباره مبارزان مشروطه خواه آذربایجانی می نویسد:  

« ... آذربایجانی های غیور و رشید که همه وقت برای وطن پرستی و کارهای برجسته پیش قدم بودند، علم آزادی را به سرداری ستارخان و باقرخان معروف بلند نمودند ...».  

بی مریم هنگامی که سردار اسعد برادرش و همه جوانان برومند بختیاری در راه  رفتن به تهران هستند، عزم راسخ آنها را می ستاید و با سخنانی دلگرم کننده روی به آنها می گوید:

« ... حالا که تصمیم دارید در این کار متعهد و مردانه باشید، اگر تمام مردهای رشید بختیاری شهید شدند، تمام زن های بختیاری را جمع نموده، کفن به گردن، تفنگ به دست برای شکست دادن دشمن رو به طرف اردوی استبداد حرکت می کنیم... امیدوارم ... که ریشه استبداد پوسیده را به عقل سرشار و فکر عمیق خودتان و به زور شمشیر آتش بار جوان های رشید ایرانی از بیخ و بن بکنید...».

اما سردار مریم که در آن شرایط تاریخی نسبت به وضعیت حساس کشور خود احساس مسئولیت می کند،  دست روی دست گذاشتن و انتظار کشیدن را جایز نمی داند، پس به گواهی « تاریخ بختیاری »،  پیش از ورود سردار اسعد به تهران، مخفیانه به همراه گروهی تفنگدار بختیاری به تهران می رود  و در پشت بام خانه ای مشرف به میدان بهارستان، سنگربندی می کند و در هنگام نبرد بختیاری ها با عوامل استبداد به یاریشان می شتابد. 

سردار مریم و نبرد با استعمارگران و اشغالگران:

سردار مریم که در سال 1288 خورشیدی در نبرد آزاد سازی اصفهان به همراه خواهرش « بی بی لیلی » فرماندهی یک ستون سواره نظام بختیاری را بر عهده داشت، در گیرو دار جنگ جهانی اول (  امردادماه 1293 تا آبان ماه 1297 خورشیدی )، نیز که ایران از هر سو مورد تجاوز نیروهای انگلیس و روس قرار داشت، با نیروهایش به نبرد با استعمارگران پرداخت.

 در سال 1295 خورشییدی که « ویلهم واسموس » افسر آلمانی با سربازانش در کنار عشایر جنوب ایران علیه انگلیسی ها مبارزه می کرد، سردار مریم بهترین نیروهای خود را برای همراهی با او و دلیران تنگستان و مبارزه با اشغالگران انگلیسی به تنگستان روانه کرد.

 در سال 1297 خورشیدی در هنگامه ای که نیروهای اشغال گر روسیه و انگلیس در نزدیکی اصفهان به تعقیب یک گروه لژیون ارتش آلمان و تعدادی از نمایندگان سیاسی آلمان پرداختند، سردار مریم که می خواست با پشتیبانی متحدین و به ویژه آلمانی ها به مبارزه با استعمارگران روسی و انگلیسی بپردازد، با نیروهای زیر فرماندهی خود در منطقه تیران و کرون در برابر نیروهای مشترک انگلیس و روس ایستادند و پس از جنگ سختی ، آنها را به عقب نشینی وادار نمودند و لژیون آلمانی را نجات داده و با خود به پایگاهشان در « سورشجان » درمنطقه بختیاری برده و پناه دادند و پس از مدتی از راه خاک  عثمانی، آنان را از ایران بیرون بردند.

خبر نجات لژیون آلمانی به کمک سردار مریم بختیاری، امپراتور آلمان « ویلهم دوم » را برآن داشت که به پاس این شجاعت، بالاترین نشان امپراتوری آلمان یعنی « صلیب آهنین» را همراه با یک حکم و تصویر میناکاری و الماس نشان برای سردار مریم بفرستد.

پایگاه سردار مریم، پناهگاه آزادی خواهان:

خانه سردار مریم همیشه پناهگاه آزادی خواهان بود. در دوران جنگ جهانی اول نیز که ملیون ایران به مخالفت با اشغالگران روس و انگلیس پرداختند و از سیاست های آلمان و عثمانی حمایت می کردند با تضعیف دولت عثمانی و تسلط انگلیسی ها بر بغداد، گروهی از فعالان سیاسی و فرهنگی همچون علی اکبر دهخدا، ملک شعرا بهار، وحید دستگردی و... به خانه سردار مریم پناه بردند.

دکتر محمد مصدق  هم یکی  دیگر از آزادی خواهان نامی بود که پس از گریز از دست عوامل استبداد، مدتی به بختیاری رفت. دکتر مصدق هنگامی که درسوم اسفند ماه سال 1299خورشیدی زیر فشار انگلیسی ها توسط سید ضیاء  از حکومت فارس عزل شد، از اصفهان به بختیاری رفت و میهمان سردار مریم شد. از این روی دکتر مصدق تا پایان عمر همواره از سردار مریم و قوم بختیاری به نیکی یاد می کرد.

آزادی ایران و ایرانیان، یگانه آرزوی سردار مریم:

سردار مریم بختیاری، سرانجام در سال 1316 خورشیدی، در اصفهان زندگی را بدرود گفت و پیکرش در آرامگاه تخت فولاد اصفهان در تکیه میرفندرسکی به خاک سپرده شد و خانه او را که در اصفهان در چهارراه قصر ابتدای خیابان شیخ بهایی واقع بود بنا به وصیت خودش به اداره فرهنگ هدیه دادند که در محل آن مدرسه رودابه ساخته شد.

اما یگانه آرزوی راستین سردار مریم بختیاری از دوران جوانی تا آخرین لحظات عمر ، همان آرزویی بود که روزی با نگاه به آینده در روزنامه خاطراتش به صورت سوالی سخت و سنگین با نسل پس از خود در میان نهاده بود. او در آن سال ها، شاید از ما که امروز این خطوط را می خوانیم ، پرسیده بود:  

« ... ای کسانی که روزنامه مرا مطالعه می نمایید، اگر در عصر شما " ایران" وطن عزیز مرا و خودتان [ را ] دیدید به دانش و علم نورانی و مشعشع شده و قدم در راه و خاک آزادی گذاشتید یا در سایه علم و تمدن زندگانی نمودید از من بیچاره که یگانه آرزویم تمدن ایران است، یادی بنمایید.   

         

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:48 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

    

آعلیداد خدر سرخ(علیداد ممدلی)

بدون تردید یکی از طوایف بزرگ و سرشناس بختیاری که در تاریخ بختیاری و حتی در تاریخ معاصر ایران خوش درخشید و برای بختیاری ها افتخارات زیادی کسب کرد ، طایفه جلیله زراسوند است. این بزرگ طایفه که از سرشاخه های دورکی باب است ، با وجود مردانی شایسته ، لایق و شجاع توانست ، نام آوری و شایستگی خود را به اثبات رساند و نام خود و بختیاری را جاودانه سازد. یکی از مردان بزرگ این ایل خوشنام ، « آعلیداد » بود. یل دلاوری که در جوانمردی ، شجاعت و دلاوری بی بدیل و شهره  در خطه جنوب ایران بود. آعلیداد که با عنوان « رستم بختیاری » از وی یاد می شود ، به اسطوره ای جاودانه در میان بختیاری ها تبدیل شده است ، اگر چه نامش  شجاعت ، عیاری ، پهلوانی و داستانهای شاهنامه را تداعی می کند ، فرجام زندگیش ، تراژدی غمباری را روایت می نماید که بیش از هر چیز ماهیت ساختار زورمدارانه و مستبدانه نظام خان سالاری را افشا و برملا می کند و حرص و طمع جویندگان قدرت را به نمایش می گذارد. با اینکه بیش از 160 سال از جنایت هولناک قتل بیرحمانه و ناجوانمردانه وی می گذرد ،اما  مردم چنان از وی سخن می گویند که گویی سالیان سال با وی زندگی کردند و این مهم فقط و فقط به خاطر روحیات مردم پسند و بهره مندی وی از خلق و خوی مطلوب ایلیاتیان بوده است

 بیوگرافی:
آعلیداد خدر سرخ پسر آمحمدعلی و نوه شعبان خدر سرخ بود. آ شعبان مردی شریف و زحمت کش بود که از هر دو گوش از نعمت شنوائی بی بهره بود اما این نقص عضو چیزی از قابلیتهای ذاتی و شایستگی های این بزرگ مرد ایلیاتی نکاست. وی که خود از نسل مردان نجیب و بزرگی بود ، نسلی از خود برجای گذاشت که شهره در بختیاری شدند. آ محمدعلی که در سلسله مراتب ایلی متعلق به تیره خدرسرخ از طایفه زراسوند از شاخه دورکی هفت لنگ بختیاری بود ، صاحب چند فرزند پسر شد: علی باز ، شهباز( در جنگ منار کشته شد) ، علیداد و.... اگر چه همه پسران آمحمدعلی مردانی دلیر و بزرگ بودند اما از بین آنها « آعلیداد» برجسته تر و درخشان تر بود. علیداد جوانی خوش سیما ، خوش برخورد ،  خوش آواز ، خوش محاوره بود. اخلاقی نیک و رفتاری پسندیده داشت. میانه بالا و دارای موی و سبیلی زرد بود. تیراندازی بی مانند ، شناگری بی همتا ، سوارکاری ماهر ،جنگجویی بی باک و شمشیر زنی بی نظیر و بسیار متهور و بی باک بود. در شکار حیوانات وحشی مهارت بسیار زیادی داشت ، صیادی بی مانند بود ، بارها مهارت خود را در شکار شیر ، پلنگ و خرس به نمایش گذاشت. نقل می کنند، وقتی با گراز روبرو می شد ، از پیش او دور نمی شد ، یا گراز مادیان را می کشت یا او گراز را می زد ، غالباً نیز او گراز را می کشت.
علیداد تفنگ و اسب معروفی داشت: تفنگ وی معروف به تفنگ «حجی» و اسبش معروف به « وزنه» بود. تفنگ علیداد از این جهت «حجی » نام داشت چون متعلق به حاج مصطفی بود. نام دیگر تفنگ « نه دال» ( نه کرکس) بود. زیرا آعلیداد همزمان با یک شلیک نه کرکس را شکار کرد. نقل کرده اند اين تفنگ از طرف دولت عثماني به اسد خان شيركش پدرجعفرقلي خان هديه داده شده بود. .بعد از مرگ اسدخان کسی قادر نبود با آن تیراندازی کند. تا اینکه مردی ستبر و ورزیده از علاء الدین وند ها که نگهبان دز ملکان بود ، توانست از آن استفاده کند. نقل می کنند در جریان یک کشمکش که وی قصد داشت به قافله «گندلی ها» دستبرد بزند ، گرفتار شد. تفنگ او را گرفتند و به ابدال خان دادند. ابدال خان نیز تفنگ را که بسیار بی نظیر بود به آعلیداد داد. تفنگ چهارپاره ، مهماتش سرب یا باروت بود که از اندازه های معمولی آن بزرگ تر بود به همین دلیل به آن چهار پاره بزرگ یا گرازکش می گفتند. تفنگ نه دال با تمام تفنگهاي زمان خود فرق داشت ، سرب وباروت آن تقريبا سه برابر تفنگهاي معمولي بود. می گویند بعد از اسدخان فقط آعليداد مي توانست سوار بر اسب با   آن شلیک کند
اسب وزنه: که از نژاد وزنه غرازی بود. هیکلی ستبر داشت ، شکم او نزدیک زمین بود ، سرو گردنی بسیار زیبا بود. رنگ او میانه کرن و کهر بود. پیشانی کشیده داشت. چهار دست و پایش سفید رنگ بود. این اسب متعلق به جعفرقلی خان بهداروند بود ، وقتی در اصفهان گرفتار شد ، اسب به دست دولت افتاد. کلبعلی خان آن را از دیوانیان خریده بود به آعلیداد داد.
علی داد که به واسطه دلاوری و شجاعت بی مانندش یکی از ارکان اصلی نیروی جنگی دورکی ها و بختیاری ها بشمار می رفت ، به سرعت مورد توجه ویژه خوانین قرار گرفت و در زمره ی محارم و مشاوران مخصوص روسای بختیاری قرار گرفت. با « بی بی نوریجان» دختر کلبعلی خان که زنی بسیار زیبا و شایسته بود ازدواج کرد. علی داد که در جوانی به قتل رسید و چند سالی از ازدواجش نمی گذاشت تنها دو دختر داشت: یکی در جوانی، قبل از اینکه ازدواج کند ، فوت کرد. دختر دیگرش زن سهراب پسر آقا اسماعیل راکی بود.

فتنه ، اختلاف ، برادرکشی
تاریخ بختیاری ، از یک نگاه و نظر بوی اختلاف ، جنگ ، خون ریزی و برادرکشی می دهد. گاهی این اختلافات و کشمکشها برای ارضاء جاه طلبی یا کسب قدرت بیشتر بود اما بی تردید عامل اصلی ایجاد اختلاف ، نزاع ، جنگ و خون ریزی در میان بختیاری ها دولت مرکزی بود. حکومت مرکزی به جای استفاده صحیح از ظرفیتهای بالای عشایر آنها را به جان هم می انداخت. با این وسیله تمایل داشت ، نیروی جنگی عشایر از جمله بختیاری ها را به خود مشغول سازد و آنها را همیشه ضعیف نگه دارد. سیاست غلط بیشتر فرمانروایان بر سیاست « تفرقه بینداز حکومت کن» استوار بود. سیاستی که به مثابه شمشیر دو دم عمل می کرد. اگر چه نیروی رزمی عشایر را در مقابل شاه و دربار ضعیف و مطیع می ساخت اما باعث اضمحلال و فروپاشی توان رزمی نیروی نظامی کشور نیز می شد و در بلند مدت اسباب ضعف حکومت و در نهایت سقوط وی را فراهم می ساخت. سیاست تفرقه افکنانه را می توان  تقسیم لورها به لر بزرگ و لرکوچک مشاهده کرد ، تجزیه لر بزرگ امتداد سیاست مبتنی بر نفاق بود. شاهان صفوی که اصلاً تمایل نداشتند ایل قدرتمندی مانند بختیاری ، در نزدیکی پایتخت برای آنها مزاحمتی درست کند ، بر طبل اختلاف بین آنها کوبیدند و بختیاری ها را به جان هم انداختند. نادرشاه با تبعید اجباری بختیاری ها به مناطق دیگر تلاش کرد تا از قدرت آنها بکاهد. آغا محمدخان قاجار وقتی به پیروزی خود بر ابدال خان محمود صالح امیدوار گشت که انگشت بر روی اختلافات بختیاری ها  فشرد و کینه ها و زخمهای کهنه را به یاد آنان آورد. فتحعلی شاه و شاهان بعد از وی ناکامی ها و شکست های خود را با نابودی ایلات جبران کردند.  با توسل به حربه اختلاف افکنی اسد خان آواره و در دیار غربت درگذشت ، محمدتقی خان گرفتار شد. موسی خان بابادی اسیر مرگ شد ، جعفرقلی خان در ایام پیری سخت گرفتار گردید. آری یکی از ایل هایی که در نتیجه سوء مدیریت دربار ایران ، آسیب فراوانی دید ، ایل بختیاری بود. پیامد دسیسه آفرینی دربار ، وقوع جنگهای بیشماری در بختیاری بود که زخمهای زیادی به پیکر این ایل کهن وارد ساخت. ایلیاتی ها که خود را در معرض جنگهای ناخواسته می دیدند ، برای بقای خود چاره ای جز  ورود به جنگ و پرداخت هزینه های آن نداشتند.جنگ نه هزار
 یکی از این جنگها و برادر کشی ها ، «جنگ نه هزار» بود که در سال 1253قمری یک سال بعد از کشته شدن جعفرقلی خان دورکی ،  بین کلبعلی خان و اولاد فرج الله خان بر سر تصاحب ریاست هفت لنگ در دشت چغاخور اتفاق افتاد. جعفرقلی خان بختیاروند و طوایف ممیوند ، محمود صالح و بساق چهارلنگ نیز از اولاد فرج الله خان حمایت کردند. طرفداران اولاد فرج الله خان عموی کلبعلی خان جمعیتی حدود نه هزار داشتند و نفرات کلبعلی خان حدود 140 نفر بودند که در قلعه چغاخور پناه گرفته بودند. روزی دو بار صبح و عصر بین دو اردو جنگ در می گرفت. گاهی نفرات کلبعلی خان از قلعه خارج می شدند و با آنها جنگ می کردند. نبرد میان آنها هشت روز ادامه پیدا کرد. در روز هشتم نبردی سختی درگرفت. نیروی اندک کلبعلی خان به سختی و با رشادت جنگید. آعلیداد پهلوان شجاعانه جنگید ، با پایمردی نفرات زیادی از اردوی دشمن را به قتل رساند. اردوی جعفرقلی خان که ادامه جنگ را بی نتیجه دانستند ، مغبون رشادت و جنگاوری آعلیداد شدند ، میدان جنگ را ترک و به اوطان خود بازگشتند. در این جنگ حسین خان پسر فرج الله خان و چند نفر از بستگانش و همینطور چند نفر از بستگان و نیروهای جعفرقلی خان بهداروند کشته شدند. چون اردوی جعفرقلی خان جمعیتی نزدیک به نه هزار نفر داشت ، این جنگ به « نه هزار» شهرت پیدا کرد.در خصوص این جنگ نیز میبایست این موضوع اشاره کرد که در میان بختیاری های قدیمی به صورت افسانه ای مرسوم هست که در روز جنگ سواری از کوه شاهپرناس به طرف مهاجمین حمله کرده و کلیه سپاه را از پای در آورده البته این موضوع اثبات شده نیست ولب آنچه از گفته ها بر می ِآید که شاه پرناس دختری ارمنی بوده که در بختیاری به پیشگویی حوادث را مینموده که بعد از مرگ این دختر بر سر محل دفن بین تیره های ایل زراسوند اختلاف پیدا شد که با وساطت پیری محل دفن این دختر در یلندی کوهی که مشرف به تمامی اراضی تیره های ایل زراسوند بود به خاک سپرده شد که در حال حاضر نیز قبر این دختر موجود میباشد بعد از این کوه به کوه شاهپرناس معروف گردید .

شاه پرناس در لغت انچه استنباط میشود همان شاهزاده دختر یا پرنسس میباشدکه در لغت محلی بختیاری پرناس تلفظ میگردد

رشادت علیداد در رزم با شیخ عجیل


هنگامی که کلبعلی خان رئیس ایل دورکی بود ، حاکم عربستان از وی گروهی سوار برای سرکوبی شیخ عجیل باوی درخواست کرد. کلبعلی خان گروهی از سواران بختیاری را به همراه آعلیداد به خوزستان گسیل داشت. سواران بختیاری نزدیک اهواز به اردوگاه شیخ عجیل حمله بردند ، شیخ عجیل که در این جنگ شکست خورد برای نجات خود ، سوار بر مادیان به داخل رود کارون رفت. سواران بختیاری که در تعقیب وی بودند ، چون کنار رود رسیدند ، ایستادند. آعلیداد بی تامل با تمام اسلحه دنبال او خود را به آب زد. سی قدمی در آب شنا کرد ، دستان اسب در رکاب گیر افتاد ، سر دو پا رفت ، اسب زیر آب ناپدید شد ، آعلیداد نیز به همراه اسب به زیر آب فرو رفت با مهارت زیادی رکاب اسب گرفته ،  اسب را از خطر نجات داده ، شنا کنان بسوی سواران بختیاری بازگشتند و سالم از آب درآمد. این ماجرا بر آوازه رشادت علی داد بسیار افزود.جنگ قدرت بالا گرفت
وقتی کلبعلی خان به جای برادرش جعفرقلی خان (که در سال 1252قمری کشته شد) ، به ریاست ایل دورکی ریاست ، فرزندان جعفرقلی خان در سنی نبودند که بتوانند جانشین پدر شوند. حسینقلی خان 15 ، 16 سال سن داشت. به همین دلیل آنها ریاست عموی خود را پذیرفتند. اما هر چه بزرگتر می شدند با عموی خود فاصله بیشتری می گرفتند. اختلافات ملکی نیز دامنه اختلاف میان آنها را گسترش می داد.  وقتی حسینقلی خان و دو برادرش امامقلی خان و رضاقلی خان به اندازه کافی بزرگ و قدرتمند شدند ، گزینه جنگ علیه عموی پیر خود که در بین هفت لنگها بسیار محبوب بود ، انتخاب کردند. کلبعلی خان فرد بسیار محترم و متدینی بود ، فرایض و اعمال دینی را به جای آورد ، در جزییات امور طوایف تحت ریاست خود مداخله نمی کرد ، طوایف از آزادی نسبی برخوردار بودند. نیروی رزمی تحت امر کلبعلی خان به وسیله پسرش ابدال خان که فردی بسیار شجاع بود و آعلیداد خدر سرخ دامادش که او نیز دلاورتر از ابدال خان بود ، رهبری و فرماندهی می شد. کلبعلی خان که دوران اختلاف و جنگ با عموزاده های خود ( اولاد فرج الله خان) را پشت سر گذاشته بود ، ناچار گردید برای حفظ ریاست خود بر ایل دورکی و به دنبال آن هفت لنگ با برادرزاده های خود نیز وارد جنگ شود. سراسر قلمرو گرمسیری و سردسیری ایل دورکی برای دو طرف ناامن گردید. هر لحظه جنگ و شبیخون انتظار می رفت.جنگ بازفت
یکی از این جنگها که در سال 1263 قمری رخ داد ، جنگ بازفت بود. ایل در راه بازگشت به ییلاق بود. امامقلی خان در بازفت مستقر شده بود. کلبعلی خان تصمیم گرفت ، جنگ گذشته را که طی آن آعلیداد زخمی شده بود ، تلافی کند. در این هنگام میرزا قومای بهبهانی که دوست کلبعلی خان بود با عده ای سوار عازم تهران بود ، سر راه نزد کلبعلی خان که در رستمی بود ، رفت. ، او نیز حاضر شد در این جنگ کلبعلی خان یاری کند. علیداد خدر سرخ که در این وقت زخمی بود ، گفت: صبر کنید تا من خوب شوم . من هم می خواهم انتقام بگیرم. اسب و تفنگ علیداد که بسیار مشهور بودند ، از او گرفتند به ابدال دادند و روانه جنگ شدند.کلبعلی خان و ابدال خان که سواران میرزا قوما نیز آنها را همراهی می کردند ، روانه بازفت شدند.حسینقلی خان که از اوضاع با خبر می شود ، برای کمک به برادر حرکت کرد. دو اردو در بازفت با هم تلاقی کردند. اردوی کلبعلی خان سنگر گرفته بودند ، حسین قلی خان به آنها حمله کرد. حسین قلی و آبندر احمد خسروی با هم به سوی ابدال خان شلیک کردند ، تیر به رانش خورد از اسب پرتاب شد. با مجروح شدن ابدال خان ، اردوی کلبعلی خان فرار کردند. تعدادی از سواران کلبعلی و میرزا قوما نیز اسیر شدند.  چند روز بعد بر اثر  زخم وارده ابدال خان فوت کرد و در کنار آرامگاه امامزاده حمزعلی به خاک سپرده شد.. برخی نیز نقل می کنند ابدال خان در جنگ بازفت توسط امامقلی خان  کشته شد ، کلبعلی خان از غصه مرگ پسر چهل روز بیشتر دوام نیاورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.جنگ شنستان
وقتی ابدال خان و پدرش کلبعلی خان فوت کردند.حسین قلی خان که خود را بدون رقیب می دید ، به ییلاق آمد و در «پادراز» (دستگرد احمد خسروی فعلی) چادر زدند. خانواده کلبعلی خان و آعلیداد نیز در قلعه چغاخور بودند.گروهی از طرفداران خانواده کلبعلی خان از جمله علی باز برادر آعلیداد ، آقا زمان پسر آقا شهباز بردارزاده علیداد و کربلایی حسین پسر محمد که داماد آعلیداد( شوهر خواهر) بود ، قصد رفتن به بروجن داشتند که گروهی از احمد خسروی ها مانند آقا حیدر و اسماعیل راکی داماد وی ، شبانه راه آنها را بستند و میان آنها جنگ شد. در این جنگ آقا زمان اسیر شد.، آقا علی باز تیری به میان دو کتفش خورد ، کشته شد.کربلایی حسین نیز موفق شد از مهلکه بگریزد. بعد از این جنگ ابوالفتح خان و آعلیداد که زندگی در چغاخور را دشوار می دیدند ، از طریق گردنه شنستان به طرف چهراز و پشتکوه رفتند. حسین قلی خان آنها را تعقیب کرد در گردنه شنستان میان آنها جنگ واقع شد. آقا علی جان زخمی شد ، اسب کج کلاه که زیر پای امامقلی بود ، تیر خورد کشته شد. آقا زمان چند روز بعد توانست فرار کند در بیشه چغاخور مخفی شد و خود را به آعلیداد رساند. ابوالفتح و آعلیداد به جعفرقلی خان که دختر کلبعلی خان ، ستاره ، همسرش بود ، پناهنده شدند. دختر جعفرقلی خان نیز زن ابوالفتح خان بود.

جنگ سرخون


در سال 1264 قمری که محمد شاه قاجار فوت کرد ، آعلیداد و ابوالفتح خان  به جعفرقلی خان بختیاروند پناه بردند. جعفرقلی خان در حمایت از خانواده کلبعلی خان تصمیم گرفت به حسین قلی خان حمله کند. وی به با کمک فوج توشمال خان امرائی که بر بخشی از لرستان حکومت داشت و در این زمان در بختیاری بود و دوست جعفرقلی خان بود ، به سمت حسین قلی خان که در این هنگام ایل و عمله اش در سرخون مستقر بودند ، حرکت کرد. حسین قلی خان با سواران خود در کنار پل دوپلان سنگر گرفت. جعفرقلی خان با اردوی همراهش از راه دوازده امام خود را به بالای کوه مشرف بر دوپلان رساندند. آعلیداد سوار بر اسب معروف خود از سراشیبی تند با اسب به پایین تاخت کرد ، چون پل در تصرف حسین قلی خان بود ، از رودخانه عبور کرد ، خود را به آنطرف آب رساند. مشایخ عباسی گل سفید و دوپلان که طرفدار خانواده کلبعلی خان بودند ، حسین قلی خان و همراهانش را هدف تیر قرار دادند. اردوی حسین قلی خان بدون اینکه تیراندازی کنند ، پا به فرار گذاشتند و راه سرخون  در پیش گرفتند. آعلیداد به تعقیب آنان پرداخت. در سرخون اردوگاه حسین قلی خان غارت گردید. بیشتر از دوهزار راس گوسفند و چهارپا با خود بردند. تعدادی از زنان و بچه های اهل سرخون را نیز به اسارت بردند و در تنگ گندمکار مستقر شدند و به جشن و پایکوبی پرداختند.. شب هنگام آقابندر به همراه عده ای و با راهنمایی « ملا طهماس» بزرگ اولاد حاج علی ( جد فامیل طهماسبی از طایفه اولاد حاج علی)، به اردوی جعفرقلی خان شبیخون زدند و اموال غارت شده و اسیران را آزاد کردند. جعفرقلی خان به موطن خود بازگشت وحسین قلی خان روانه گرمسیر شد.غارت ایل بختیاروند
وقتی حسین قلی (احتمالاً) 1265قمری به گرمسیر رسید ، تصمیم گرفت. ایل بختیاروند را به سرکردگی جعفرقلی خان که به خانواده کلبعلی خان پناه داده بود ، تنبیه کند. حسین قلی خان آنان را مورد حمله قرار داد پس از غلبه ، آنها را غارت کرد. امامقلی خان به تعقیب آنها پرداخت. ایل بختیاروند در گردنه« کله تازه » منطقه «آرپناه» کمین کردند ، وقتی امامقلی خان رسید ، اماج تیر قرار گرفت. جنگ سختی درگرفت. امامقلی خان شکست خورد ، عقب نشینی کرد ، پشت «چل سنگی»( سنگهای انباشته روی هم) سنگر گرفت. آعلیداد که عرصه را بر امامقلی خان و همراهانش سخت و دشوار کرده بود ، سبب گردید تا آگودرز احمد خسروی خود را تسلیم کند. وی بدست عبدالله خان بختیاروند پسر محمود خان بیچاره کش کشته شد.بازگشت آعلیداد
بتدریج بر دامنه قدرت حسین قلی خان افزوده شد به گونه ای که دیگر جعفرقلی خان نمی توانست با وی درگیر شود. ابوالفتح خان و آعلیداد یک سال نزد جعفرقلی خان ماندند. روزی جعفرقلی که آدم دائم الخمری بود ، در «جلکان » گرمسیر در حالت مستی رو به علیداد کرد و گفت: باید تفنگ مصطفی که از آن پدرم است و اسب وزنه که از خود من بود ، به من بدهی. آعلیداد که از این سخنان سخت ناراحت و نگران گردید ، زن و فرزندان برداشته از ایل بختیاروند خارج گردید و به جعفرقلی خان پیغام داد ، که بیا تفنگ و اسب از من بگیر. آعلیداد و ابوالفتح به ناچار نزد حسین قلی خان رفتند. و یک سال نزد وی بودند.

توطئه قتل آعلیداد


بامرگ کلبعلی  خان راه برای حکومت حسینقلی خان باز گردید و توانست اداره ایل دورکی را بدست گیرد. وی برای تثبیت قدرت خود به فکر افتاد که مخالفان خودش را نابود سازد. جدی ترین خطری که وی و برادرانش احساس می کردند ، پسران کلبعلی خان  «ابوالفتح خان» و « حیدرخان»   بودند. اگر چه  شرایط برای بازگشت این دو نفر به قدرت بسیار سخت شده بود اما شخصیت قدرتمند و مشهوری چون « آعلیداد خدر سرخ» از آنها حمایت می کرد. اگر چه اوضاع به نفع فرزندان کلبعلی خان نبود و به همین دلیل حتی در ذهن خود نیز اندیشه و رویای حکومت را نمی پروراندند. لیکن در مظان اتهام بودند. امامقلی خان و رضاقلی که در به قدرت رساندن برادر سهم و نقش زیادی داشتند ، به فکر افتادند تا خانواده کلبعلی خان را برای همیشه نابود سازند و از این خطر بالقوه خیالشان آسوده گردد. با مشورت با حسینقلی خان نقشه قتل طراحی گردید. اصلان خان چهارلنگ برادر زن امامقلی خان نیز در جریان قرار گرفت و وی و به نوعی چهارلنگها را نیز در این توظئه مشارکت دادند و بدین طریق از بروز اعتراض در میان چهارلنگها پیشگیری کنند. نقل می کنند ابتداء حسینقلی خان با قتل آعلیداد و پسر عموهایش مخالفت کرد اما ترس از دست دادن قدرت  وی را راضی و موافق با اینکار کرد.
زمستان سال 1366 قمری در قلعه « لوت» اندیکا ، زمان و مکان مناسبی برای اجرای این توطئه شناخته شد. علیداد ، ابوالفتح خان  و حیدرخان خردسال به قلعه دعوت شدند. از خدر سرخ کسی آنها را همراهی نکرد زیرا دعوت بسیار مشکوکی بود. نقل می کنند ، آعلیداد از « آمیرزا محمد» درخواست کرد که آنان را همراهی کند. وی پاسخ داد من نمی آیم ، این مهمانی را هم خوب نمی بینم ، شما هم نروید. علیداد که تصور نمی کرد چون زحمت و آزاری برای حسینقلی خان ندارد، در خطر باشد. پاسخ داد: دور بایست تا خون به شما نپاشد.
وقتی مهمانان که فاقد سلاح بود، وارد قلعه شدند ، غافلگیر شدند. رضاقلی خان ناگهان قمه ای در قلب علیداد فروکرد. علیداد با اینکه ضربه ی مهلکی خورده بود ، رضاقلی خان را بر زمین زد و دست به گلویش فشرد. اما به دلیل خون ریزی شدید ، علیداد بی حس شد و رضاقلی از مرگ حتمی نجات یافت. می گویند در همین حال امامقلی ضربه ای بر شانه ی علیداد وارد ساخت. امامقلی نیز ابوالفتح را به قتل رساند و حیدرخان که به دلیل سن کم دچار وحشت شده بود از ترس بسوی حسینقلی خان شتافت تا به وی پناه ببرد ، اما حسینقلی خان در حالیکه حیدرخان به آغوشش افتاده بود ، با خنجری که داشت ، او را خلاص کرد.
سردار ظفر در « خاطرات » خود ، واقعه را از زبان حاج امامقلی خان چنین شرح می دهد: « روزی صبح بود از خانه بیرون آمدند. اصلان خان چهارلنگ کنورسی که خواهرش زن حاج ایلخانی بود و محمدحسین خان سپهدار از این زن بود که تا از مادر متولد شد مادرش وفات کرد با سوارش آنجا بود و در شرف حرکت برای خانه خود بود رفتیم نشستیم. آقا علی داد نمدی کار بروجن روی لباس داشت. ابوالفتح بیمار و با کمر باز نشسته بود. من پهلوی علی داد نشسته بودم ، برخاستم آقا علی داد خواست بر خیزد دست روی شانه اش گذاشته ، قمه را از کمر کشیده در میان شانه او گذارده تا دسته فرونشست. بعد بیرون آورده بر سر او زدم. گفت: ای خان برای چه مرا می کشید؟ من مکرر قمه بر سرش می زدم. دست را حایل کرد ، انگشتانش قطع شد. چندان زدم که از پای درآمد ولی زبانش از کار نیفتاد. رضاقلی خان نیز با کارد چند زخم منکر به ابوالفتح خان زده او را از پا درآورد. در این وقت حیدرخان که سالش از شانزده و هفده نگذشته بود خود را بدامان حسینقلی خان افکند با کارد در گلوی او زده در حال جان بداد. خواهران علی داد عریان شده بر بالین او موی کنان مویه می کردند. فریاد زد نگذارید خواهران من برهنه میان چهارلنگها بیایند.مگر آنها خواهران شما نیستند.پس رو به الهیار پسر ملاعالی احمدی کرده ، گفت: مرا از این زندگانی رهائی ده. الهیار گفت: خدا تو را کشته من چرا دست به خون تو بیالایم. حاج ایلخانی گفت: من گفتم من ترا خلاص می کنم. تفنگ را در گلویش آتش دادم در دم جان بداد. ابوالفتح خان را نیز با یک گلوله کارش را تمام کردم. آقا زمان پسر برادر آقا علی داد رفت قلعه به بی بی شاه پسند مادر حسین قلی خان پناه برد ، به اصطلاح بختیاریها چادر او را گرفته دخیل وی شده جان از مهلکه بسلامت بیرون برد.(سردار ظفر، مجله وحید ،سال 1346 ، شماره 46 صفحه941)
سردار ظفر نقل می کند که پدرش اظهار داشت که من تصور کردم که رضاقلی و امامقلی کشته شدند و به همین دلیل سراسیمه حیدرخان را به قتل رساندم. البته این موضوع توجیهی برای این جنایت هولناک است. چون در قلعه ای که بوسیله تفنگچی های زیادی محافظت می شد و نقشه قتل از قبل طراحی شده بود و همه چیز برای این اتفاق ناگوار فراهم شده بود ، محال بود که علیداد و همراهانش سالم از قلعه خارج شوند.
بعد از کشته شدن آعلیداد بر سر اسب و تفنگ وی کشمکش شد. حسین قلی خان تفنگ را گرفت و اظهار داشت سزاوار این تفنگ منم. حسینقلی خان پس از چندی تفنگ را به آبندر بخشید. اسب وزنه نیز زیر پای آبندر بود که در جنگ سولجان کشته شد.
وقتی آعلیداد را به خاک سپردند ، شب باران آمد ، قبر دچار فرورفتگی و نشست گردید ، بامداد خبر آوردند ، علیداد از قبر بیرون آمده ، گریخته است.  جمعی گریختند. عده ای برای اینکه مطمئن شوند که او مرده است ، قبر او را کندند.
آقا زمان ومیرزا علی باز داماد کلبعلی خان از این اقدام زشت شکایت به دربار کردند و نزد حاکم خوزستان رفتند. سليمان خان سهام الدوله حاکم خوزستان که رابطه ی دوستانه ای با خانواده ی کلبلی خان داشت ، حسين قلی خان را از رياست ايل دورکی معزول کرد و اسماعيل خان پسر حسن خان بزرگ خاندان فرج اله خان را به منصب حکومت بختياری منصوب کرد. حسين قلی خان برای باز پس گرفتن قدرت از دست رفته خود تلاش بسيار کرد حتی با اسماعيل خان و قوای دولتی در « سولگان » وارد جنگ شد اما نتوانست کاری از پيش ببرد و ناگزيرشد در دزفول در توپخانه دولتی متحصن شود و خود را تسليم سهام الدوله کند. اگرچه سهام الدوله از تقصير وی گذشت ولی تا زمانی که حاکم خوزستان بود ، نزد وی به عنوان گروگان باقی ماند و اجازه نداد به بختياری بازگردد.
بعد از این واقعه بی بی زینب دختر ابدال خان به عقد امامقلی خان درآمد که مادر غلامحسین خان سردار محتشم ، عباسقلی خان و سلطان محمدخان بود. بی بی نوریجان دختر کلبعلی خان نیز که همسر آعلیداد بود ، به عقد رضاقلی خان درآمد. وی مادر ابراهیم خان ضرغام السلطنه فاتح اصفهان گشت .

اشعار محلی در سوگ آعلیداد
سیل کردم مین لامردون اصلان1 دیدم                 چی افتو  به رو  کمر رنگ  بریدم
دین مو وه گردنت اصلان چهار  لنگ                 دودمونی تو وندی وه ایل هفت لنگ
خیر وه زندیت نبینی اصلان چهارلنگ                 دودمونی تو وندی وه ایل هفت لنگ
بردنم  وه  مهمونی  وستن  وه    جونم                 قمه سوز آقا رضی2 تش ونده وه جونم
اصلان  خون ز  پشت  گرهد بال قبامه                 قمه سوز آقا اموم3 برد پنجه هامه
اصلان خون ز پشت  گرهد  بال  قبامه                 قمه سوز آقا رضا رهد پنچه هامه
آحسین 4 مونه  مکش  مو   تاته   زاتم                 خارچشم( میخ چشم) دشمنت سوار نیاتم
آ حسین  یادت  نره   جنگ  دوپولون5                 چسبسی وه سینه اسب تا پیرسرخون
آحسین  یادت  بیا ز   جنگ  سرخون6                 وندمسون سینه وزنه ، کج7 اسدخون
آ حسین    یادت  بیا  ز   جنگ   تازه                وند ُمسون سینه وزنه دیندا زمازه
علی داد  ممدلی  شرم    ز   خدا   کن                 گنه کار و بی گناه ز یک جدا کن
صد  درم  به  سنگ   شاه   تیر  تفنگم                 هر کسی نه دال9 دید نیا بجنگم
بیست وچارزخم سرم ، بی زخم خنجر                  زینمه رضا ببرد ، حجیم بندر10

حجیم  بندر   به ورد   نداره      فندس                  وندس به گل گراز ز اسب ورندس
ای  تفنگ  نُه دال برس    وه من  دسم                  تقاص خوم بگرم تا که نوسم
دل نواز11چندی خوری ز کف و خینم                  بعد خم شی نکنی وه دشمنونم
دل نواز چندی خوری ز کف و   خینم                  دشمنون شادی کنن به اسب و زینم
مین  جنگ  نه هزار  دیدی      نوسم                   بیو بوین به چه روزی حالا مو وسم
زخم کارد   زخم قمه   زخم      قداره                  زخم خنجر اِکنه دلبند پاره
گویلم   لاشم   بنین   ور  منه    تنگی                  بل بگوشم بخوره بنگ تفنگی
علیداد    مننینس   به    گور     تنگی                  بسا کم به وقت جنگ ونه تفنگی
زبان حال حیدرخان
گو دو مه آ قا حسین  بازی  کنه  وام                   دسس ره کارد کشی زیدس سر نام
زبان حال کلبعلی خان
علیداد     زیدنه        نهلین   بمیره                     ابوالفتح12 نابالغه حیدر13 کوچیره
وزنه پیر، حجی بلند وا کج صیدال14                   آرمون مند به دلم تقاص ابدال15 
علیداد   ممدلی   وا   کج      صیدال                    آرمون مند به دلم تقاص ابدال

توضیحات:
1- اصلان خان چهارلنگ
2- رضاقلی خان ایل بیگی
3- امام قلی خان حاج ایلخانی
4- حسین قلی خان ایلخانی
5- روستای دوپلان در شهرستان اردل
6- سرخون مرکز بخش میانکوه
7- کج :  اشاره به شمشیر معروف اسدخان شیرکش که به کج بود و به نام کج نیز معروف بود.
8- کله تازه در منطقه آرپناه
9- تفنگ نه دال یا حجی آعلیداد
10- آبندر احمد خسروی
11- خواهر یا دختر آعلیداد
12- ابوالفتخ خان پسر کلبعلی خان
13- حیدرخان پسر کلبعلی خان
14-  اشاره به شمشیر کج اسدخان دارد که گویا به آصیدال جنگجوی دلاور بختیاری رسیده بود.
15- ابدال خان پسر کلبعلی خان که بر زخمی که در جنگ بازفت برداشت ، کشته شد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:44 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

حسينقلي خان بختياري

فرزند جعفرقلي خان دوركي و بي بي شاه پسند دختر علي صالح آل جمالي(1) در سال 1237 ق متولدگرديد.(2)

پدرش جعفرقلي خان درسال 1252 ق  هنگامي كه حسينقلي شانزده ساله بود در جنگ منار توسط همنامش جعفرقلي خان بهداروند به قتل رسيد.(3)

لذا او و برادرنش تحت سرپرستي عمويشان كلبعلي خان قرارگرفتند. اما مدت زمان زيادي نگذشت كه ميان آنها و عمويشان اختلاف ايجاد شد. حسينقلي خان با سياست و دورانديشي خود را به منوچهرخان  معتمدالدوله ي ارمني حاكم اصفهان نزديك نموده و توانست درسال 1262 هـ. ق در سن 24 سالگي حكومت منطقه ي بختياري را به اسم يكي ازعموهاي پيرش به نام مهديقلي خان گرفته ولي خود عملاً  اداره ي امور بختياري را برعهده بگيرد.(4)

اوسپس به منازعه با كلبعلي خان برخاسته و او را شكست داد. با پيروزي بر عمو راه براي او هموارگرديده و از آن پس پله هاي ترقي و موفقيت را يكي پس از ديگري طي نمود. مدتي بعد طايفه ي چهارلنگ را تحت انقياد خود درآورده و سرانجام با دستگيري موسي خان بابادي و تحويل او به دولت قاجار بر طايفه ي  بابادي استيلا پيدا  نمود.(5)

سركوبي شورشيان و مخالفان دولت مركزي، ايجاد امنيت و ثبات درمنطقه ي بختياري، شركت در جنگ ايران و انگليس به حمايت از دولت قاجار در سال 1273 هـ. ق و خيلي اقدامات و خدمات ديگر وي باعث ترقي جايگاه و افزايش محبوبيتش نزد دولت قاجارگرديد. لذا در ربيع الثاني 1279 هـ. ق ازطرف آن دولت لقب ناظم بختياري را دريافت نمود.(6) و سپس پنج سال بعد درشعبان 1284 هـ. ق فرمان ايلخاني كل بختياري ازجانب ناصرالدين شاه قاجار براي وي صادرگرديد.(7)

  حسینقلی خان از آن پس به مدت پانزده سال در اوج نفوذ و اقتدار بود. دلیل مدت طولانی حکومت و نفوذ او ناصرالدین شاه را نگران کرد بنابراین حاجی میرزا عبدالغفارخان نجم‌الدوله را به‌ظاهر برای برآورد هزینه ساخت آب بند اهواز اما در واقع برای گردآوری اطلاع درباره میزان و قدرت نیروهای حسینقلی خان به منطقة بختیاری فرستاد. نجم الدوله در گزارش خود به شاه درباره میزان قدرت ایلخان در جنوب اشاره کرد.

گزارش نجم الدوله گزارشهای قبلی را که فرهاد میرزا معتمدالدوله حاکم فارس برای شاه تهیه کرده بود تأیید می‌کرد. بنابراین ناصرالدین شاه به کشتن ایلخان برانگیخته شد و به پسرش ظل‌السلطان حاکم اصفهان دستور داد که او را به قتل رساند. در سال۱۲۶۰ ظل السلطان، ایلخان را به اصفهان فراخواند و ایلخان در مراسم بازدید از سربازان شرکت کرد و در پایان مراسم اظهار داشت که یکصد سوار بختیاری برابر یک هزار از چنین نیرویی هستند این گفته به ظل‌السلطان انگیزه بیشتری برای اجرای نقشه اش داد. او پس از پایان مراسم ایلخان و دو پسرش اسفندیارخان و علیقلی خان را برای گفتگو به دارالحکومه برد. پس از جداکردن او از پسرانش و زندانی کردن آنان دستور قتل ایلخان را داد و در27 رجب همان سال درآنجا به قتل رسيد.(8)

او در طول زندگیش ۱۰ همسر اختیار کرد واز همسرانش صاحب ۱۸ فرزند شد که ۱۲ دختر و ۶ پسر که نامهای پسران بترتیب نجفقلی خان ، علیقلی خان، خسرو خان، اسفندیار خان ، یوسف خان و امیرقلی خان بود. حسینقلی خان علاوه بر بیرحمی و شجاعت که لازمه زندگی و شرایط ایلخان بود طبعی حساس و لطیف داشت و به سبب شعرهایش به لهجة بختیاری معروف بود.

توضیحات :

مهدی بامداد. شرح حال رجال ایران در قرن ۱۲ و ۱۳ و ۱۴ هجری. چاپ چهارم، انتشارات زوار، ۱۳۷۱، ۴۴۲.

  پـي نـويـس هـا

 1) سردار ظفر بختياري، خسرو خان، يادداشت ها و خاطرات، تهران، انتشارات يساولي
‹فرهنگ سـرا›، چاپ اول، 1362، صص 36-35 ؛ گارثويت، جن راف، بختياري در آئينه ي تاريخ، ترجمه ي  مهراب اميري، تهران، انتشارات آنزان و سهند، بي چا، 1375، ص 86 ؛ مكبن روز، اليزابت، با من به سرزمين بختياري بياييد، ترجمه ي مهراب اميري، تهران، انتشارات سهند،چاپ اول،1373، ص 166

2 ) گارثويت، چن راف، تاريخ سياسي اجتماعي بختياري، ترجمه ي مهراب اميري، تهران، انتشارات سهند، چاپ اول، 1373، ص 141.

 3) سردار ظفر، ص36؛ گارثويت، تاريخ سياسي اجتماعي بختياري، همان.

4) مكبن روز، همان؛ سردار ظفر، ص 48.5) ميرزايي دره شوري، غلامرضا، بختياري ها و قاجاريه، شهركرد، انتشارات ايل، بي چا، بي تا،
ص 149.Garthwaite, Gen, R,The  Bakhtiyari  Ilkhani:  An 

5 Illusion  Of  

(6 Unity.Int.J.Middle  East  Study.8(1977) P.151                                                   و گارثويت، بختياري در آئينه ي تاريخ، صص 95و87 و 19.7)

7)گارثويت، همان، ص96 ؛ ميرزايي، ص 150 ؛       Garthwaite , Ibid, p.151.8)

8)سيري در قلمرو بختياري و عشاير بومي خوزستان، لايارد، استاك، بيشوپ، لينچ، ويلسون، ترجمه و حواشي از مهراب اميري، تهران، انتشارات فرهنگسرا، چاپ اول، 1371 ، ص200.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:13 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

 

علیمردان خان (شیر علیمردون)

علیمردان خان از مادری چون بی بی مریم ، معروف به سردار مریم بختیاری زاده شد. بی بی مریم دختر حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و مادرش بی بی فاطمه دختر علیرضا خان کیانرسی بود . بی بی مریم در جنگ اول جهانی که بخشهایی از ایران اشغال و زیر نفوذ نیروهای استعمارگر روسی و انگلیسی قرار گرفته بود به طرفداری از نیروهای آلمان و عثمانی و علیه نیروهای اشغالگر روس و انگلیس قیام کرد .بقول پروفسور گارثویت: این پیرزن برجسته روحی سرکش و فکری مستقل داشت و در تعیین سیاست بختیاری به ویژه در جنگ جهانی اول نقش مهمی ایفا کرد.))پدر علیمردان خان، علیقلی خان چهارلنگ بود که در جوانی در اثر توطئه ای فامیلی وفات یافت و کودکی خود را نزد دایی های خود علیقلی خان سردار اسعد و خسروخان سردار ظفر گذراند و به مکتب رفت تا اینکه در سال ۱۳۰۲ بعد از مجزا شدن طوایف چهارلنگ از هفت لنگ به همراه برادر خود محمد علی خان به عنوان روسای این طایفه تعیین گردیدند . در سال ۱۳۰۰ با تشکیل حزب (( ستاره بختیاری )) علاقه و گرایش شدیدی به این حزب پیدا کرد ...علیمردان خان در سال ۱۳۰۷ جمعیتی به نام (( هیئت اجتماعیه بختیاری )) مرکب از ۱۲ نفر از سران و کلانتران بختیاری تشکیل داد . سپس در تنگ گزی و شوراب اجتماع کردند و راه جنوب به شمال بختیاری را با انفجار ( پل شالو ) بستند و آماده حمله به فریدن شدند که دولت با شتاب سردار فاتح و محمدتقی خان امیر جنگ را برای مذاکره نزد آنها فرستاد . در همین زمان طوایف زراسوند، بامدی، احمد خسروی ، دینارانی و بابادی به نهضتپیوستند و محمدرضا خان سردار فاتح و سردار اقبال هم عملا از نهضت پشتیبانی کردند. ولی مذاکرات خوانین بختیاری با علیمردان بی نتیجه ماند . در سال ۱۳۰۸ دهکرد و اکثر مناطق بختیاری به دست نیروهای هیئت اجتماعیه تصرف و یا به آنان پیوستند . دولت رضا شاه هراسان از این قیام تمام نیروهای خود در سراسر کشور را برای سرکوب به فرماندهی تیمسار شاه بختی بسیج و روانه منطقه کرد. در زمانی که هیئت اعزامی برای صلح با علیمردان خان و دیگر سران نهضت در روستای زرد و یا در حومه قهوه رخ ( قه فرخ ) مشغول مذاکره بودند از همه طرف بختیاری مورد تهاجم ارتش قرار گرفت . از جنوب ، لشگر اهواز به فرماندهی سرهنگ محتشمی ، از غرب لشگر خرم آباد به فرماندهی سرتیپ تاج بخشاز شمال سرهنگ بهادر بختیاری و تیمسار شاه بختی حمله را کامل کردند. منطقه سفید دشت که مدت ۲۰ روز یک تیپ ارتش در محاصره بختیاری ها بود، با جنگی خونین به تصرف دولت درآمد و نیروهای بختیاری عقب نشینی کردند. علیمردان خان و یارانش بعد از یک سال درگیری و جنگ پارتیزانی با وساطت بعضی از خوانین تسلیم و به تهران انتقال یافت ولی با امدنش به تهران توطئه برای مرگ او هم شروع شد . بعد از مدتی به همرام سردار فاتح و سردار اقبال و چند نفر دیگر دستگیر و به زندان قصر منتقل گردید و حماسه دوم حماسه ساز بختیاری آغاز گشت . حماسه اول او نبرد بر علیه دیکتاتوری و استعمار بود و حماسه دوم که عظیم تر از حماسه اول اوست مقاومت دلیرانه و بی باکانه او و مرگ شجاعانه و مظلومانه اش می باشد. مرگی که عین زندگی بود آن هم یک زندگی حماسی و قهرمانانه . علیمردان خان با مقاومت مردانه خود باعث تحسین معروفترین رجال سیاسی و زندانی گردید و در سپیده دم یکی از روزهای اسفندماه ۱۳۱۳ این راد مرد بختیاری را جلوی جوخه اعدام بردند.نویسنده نامدار ، بزرگ علوی اینطور می نویسد: علیمردان خان جامه ای زیبا بر تن کرده و سر و روی خود را آراسته و با گامهای بلند واستوار و قامتی رسا حلاج وار بدون اینکه ذره ای از ترس به دل راه دهد به قتلگاه نزدیک می شد. او رفت تا شهادت مظلومانه دیگری را بر صفحه جنایات رژیم دیکتاتوری رقم زند.هنگامی که از برابر جوخه اعدام می گذشت با جبینی باز و لبانی پر از خنده با آنها احوالپرسی کرد، وقتی یکی از دژخیمان می خواست چشم هایش را ببندد به آرامی دستمال را از دستش گرفت و گفت: پسرم!! بگذار تا این صحنه جالب و تماشایی را که قطعا مافوقان شما را خوشحال می کند من هم در آخرین لحظات حیاتم به چشم ببینم چرا که تا کنون من شیری را دست و پا بسته در مقابل مشتی شغال ندیده بودم.سید جعفر پیشه وری از قول یکی از زندانبانان که شاهد اعدام آن شیر بیشه بختیاری بود می نویسد : در آخرین لحظات که می خواستند اورا به جوخه دار ببندند ، با صدای رسایش فریاد برآورد زنده باد ایران و آزادی که با صفیر چند گلوله خاموش شد.لحظاتی بعد جسد بی جان مردی که دلی چون شیر و عزمی پولادین داشت، ودر میدانهای جنگ هیچ رزمنده ای پشت او را ندیده بود دَمَر به پای چوبه دار بر زمین در غلطید. که چه خوش تصویر می کند شاعر ، ذهن شیر علیمردان را در آخرین لحظات جان دادن:


دُدَر گل سی کُشتنُم پلان  بریدن                      گَویلُم زداغ مو کمر بُریدن
بــا لـونـا  بـالا هـوا بـالا تـنـیـده                     دِدُیَل محمدعلی پلا    بریده

علیمردان خان با مرگ خود مردی، دلیر، آزادگی، وطن دوستی و نفرت از دیکتاتوری و استبداد را شهادت داد و به قول روانشاد استاد مهراب امیری ، به موازات هر قطره خونی که از پیکر سردار رشید بختیاری بر روی زمین می چکید هزاران قطره اشک از چشمان مشتاقان و علاقه مندان او بر روی گونه های رنگ پریده شان می غلطید، مردان جامه دریدند و دیرکهای بهونها را پایین کشیدند، زنان موی سر بریدند، شعرا رثای او مرثیه ها سرودند و آهنگسازان ترانه شیرعلیمردان را ساختند.

  تفنگ علی مردون، هم باز صدا کرد                        سرهنگ کله پوستی، هنگ بلا کرد

تفنگ علی مردون، هم باز غرمنید                             سرهنگ کله پوستی، چادر رمنید

کجه تیر، کجه سپاه، کجه فراشم                               ره بدین دام و ددوم، بیان سر لاشم

مو لر بلیط خورم هف سال چوپونم                            ار زنیم وه قرقره،مو مشق ندونم

بی عروس تو کل بزن، تا مو کنم جنگ                  شمشیرم وا گل زنم، سی ایل چهار لنگ

بی عروس کل ازنه، کل بساکی                               سنگران خین گرد، تا کفت خاکی

بی عروس تو کل بزن، کل بساکی                          تفنگچی زه مم صالح، سواره زه راکی

  شمشیر علی مردون طلای بی غش                         به زمین برچ ای زنه، به آسمون تش

بی بی یل سی کشتنم پلان بریدن                              گویلم ز داغ مو، هی لاله چیدن

 دشمنون زه بهد مو چاره ندارن                               گو یل نیله سوار به هفت و چارن

بی عروس سر قله پلا بریده                                   لاش اسبید علی مردون به دار کشیده

 کجه رهد خان گپم هم وزن شابید                             هر کی کشتس خانمه کارش خطا بید

اساره به آسمون، ماهی وه دریا                                 تا نیا آقا علی، ایل نیگره جا

لاشمه گویل بنین سر تخت منگشت                            بل غرورم نشکنه، دورون ور گشت

بعد مو قله تلن کنین سیه پوش                                  سی تقاص جون مو خینم زنه جوش

چی کلا پر پر کنم رم سر فردون                               اسم شانه کور کنم سی علی مردون

طیاره بال بال کنه سرکه وردون                              اسم شانه کور کته، شیر علی مردون

طیاره بال بال کنه سرکه فرودن                                شمشیرم به گل زنم سی کل ایرون

یه گروهان ز دولتی اود به سیمون                          گرگ که زال ایزنه، سی بیکسی مون

بیست و چهار تیر خردمه هنی بهوشم                              لیک دام و ددوم اوید به گوشم  

بالونا بالا هوا بالا تنیده                                          ددیل آممد علی پلا بریده              

دو در گل سی کشتنم پلان بریدن                                گو یلم ز داغ مو پای کمر بریدن

نظامی کله پوسی لنگا ملاری                                    نی تری جنگ بکنی وا بختیاری

سر تنگ تا ته تنگ تانک و زره پوش                        ما بین شال و قوا خین ای زنه جوش

چار لنگون و هفت لنگون غیرت ندارن                    چل کنن تهران خراو، خان درارن            

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:9 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

سردار ظفربختیاری

زندگی‌نامه

این سردار بختیاری در سال ۱۲۷۸ هجری قمری در روستای چقاخور در استان چهارمحال و بختیاری چشم به جهان گشود. وی فرزند کوچک حسینقلی خان ایلخانی بود و در دستگاه ایلخانی نشو و نما یافت. وی در عهد جوانی در چهارمحال و بختیاری و خوزستان و اصفهان در مأموریت‌های ایلخانی شرکت داشت. سردار ظفر دارای ۱۴ پسر و ۱۲ دختر بود. وی در جنگهای مختلفی از جمله حوادث مشروطیت، جنگهای رضا جوزانی و جعفرقلی چرمهینی و نایب حسین و ماشاء الله خان کاشانی مستقیم و غیر مستقیم شرکت داشت و پست‌های ایلبیگی، ایخانی گری و حکومتهای چهارمحال و بختیاری، اصفهان و کرمان را بر عهده داشت. اولین لقب وی بهادرالدوله بود و سپس به سالار ارفع و سردار ظفر ملقب گشت. تنها اثری که از وی به یادگار مانده است، «یادداشتها و خاطرات سردار ظفر بختیاری» است، که البته کمیاب است.

  نگاهی به یادداشتها و خاطرات وی

آخرین سال انتشار «یادداشتها و خاطرات سردار ظفر بختیاری» معلوم نیست، زیرا در شناسنامه و پشت جلد هیچ گونه تاریخی قید نشده است. در هر حال خواندن کتاب بسیار شیرین و آموزنده است. وی گاه به برخی از آداب و رسوم بختیاریها اشاره دارد که اکنون دیگر اثری از این آداب دیده نمی‌شود. خود این مسئله به مرور زمان به تاریخی بودن کتاب می افزاید و ارزش مردمشناسی و قوم‌شناسی بیشتری می‌یابد. کتاب دارای فصلهای مختلف است. برخی از سرفصل‌های کتاب عبارت‌اند از : «تفصیل کشته شدن جدم جعفرقلیخان، رمضان ۱۲۵۲ جنگ منار»، «داستان جنگ مشهور به جنگ نه هزار»، «داستان کشته شدن علاء الدین وندها وعده دیگر در سراستان بدست جعفر قلیخان اسدخان» و غیره.

نمونه‌ای از یاداشتها و خاطرات وی در کتاب

«...پدرم را گفتند دعوی شاهی دارد و بدین جرم او را کشتند، ولی خدا گواه است تنها گناه او این بود که به قاجاریه، ویژه ظل السلطان پول نمی‌داد و چاپلوسی نمی‌کرد...». (همان ص. ۱۹۴).

«...الوار شیر را دو قسم می‌دانند. کافر و مسلمان. شیر مسلمان رنگش گندم گون و زرد است و شیر کافر زرد است با یال سیاه یکموی سیاه میان گرده او پیداست. احتمال دارد شیر ماده رنگش باز باشد و شیر نر رنگش سیر باشد. گویند اگر کسی به شیر مسلمان برسد و کلاه خود را برداشته بگوید ای گربه علی (ع)، من بنده علی هستم، به سر علی از کشتن من بگذر، شیر راه خود در پیش گرفته می‌رود، ولی در شیر کافر اپری نمی بخشد. الوار این مطلب را قبول دارند و مطمئن هستند». (همان ص. ۸۵).

سردار ظفر، سردار اسعد و لایارد

از مطالعه «یادداشتها و خاطرات سردار ظفر بختیاری» و «تاریخ بختیاری» اثر سردار اسعد بختیاری و همچنین یادداشتهای لایارد (sir. A. H. Layard) چنین بر می‌آید که بسیاری از مطالب ذکر شده توسط این سه تن تا حدود زیادی مشابه به هم است و انگار آنان مطالب خود را از روی دست هم نوشته اند. به عنوان نمونه مطالبی که سردار ظفر در این کتاب در باره باور بختیاریان نسبت به شیر می‌نویسد در آثار سردار اسعد و لایارد نیز آمده است و یا مثلاً نقل داستان‌هایی در باره خرس در بین لرها و غیره.

منبع

یادداشتها و خاطرات سردار ظفر بختیاری، انتشارات یساولی، ۳۳۱ص،

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:6 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

امامقلی خان حاجی ایلخانی

امامقلی خان پسر دوم جعفرقلی خان و بی بی شاه پسند و برادر تنی حسینقلی خان ایلخانی است که در سال ۱۲۴۰ هجری قمری در تهران دیده به جهان گشود و رئیس ایل بختیاری بود.

ریاست بر ایل بختیاری

پس از قتل برادرش حسینقلی خان ایلخانی در اصفهان به دست ضل السلطان به ریاست ایل بختیاری رسیدو چندین سال ریاست ایل را برعهده داشت و در دوره ریاستش بر ایل بختیاری خدمات بسیاری به این ایل کرده و در سال ۱۳۱۷ هجری قمری بدرود حیات گفت .

فرزندان :

فرزندان امامقلی خان حاجی ایلخانی عبارتند از :


۱- محمد حسن خان ملقب به سردار مفخم سپهدار ۲-غلامحسین خان ملقب به شجاع السلطنه ،شهاب السلطنه ، سردار محتشم ۳-لطفعلی خان امیر مفخم ۴-علی اکبر خان ملقب به سالار اشرف ۵-سلطان محمد خان ملقب به سردار اشجع و معین همایون ۶-نصیر خان ملقب به صارم الملک و سردار جنگ ۷-محمدرضا خان ملقب به سردار فاتح ۸-محمود خان ملقب به هژیر السلطان

منبع :

بختیاری و نفت نوشته علیرضا ابطحی

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:1 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

شجره نامه ایلخانی (اولاد جعفر قلی خان)

خسرو جد ایلخانی بختیاری  زراسوند میباشد که دو پسر  یکی به نام احمد و دیگری به نام عبده خلیل داشت که اولادان احمد را تیره احمد خسروی مینامند و اولادان عبده خلیل تا جعفرقلی خان ابلخانی و حسنین قلی خان ایلخانی ادامه پیدا میکند که اولاد احمد معمولا" به عنوان مشاور در خدمت  از اولادان عبده خلیل مشغول بودند که معمولا" مردمانی غیرتمند و رشید و جنگجو بوده که در همه احوالات در کنار ایلخان روزگار میگذانیدند خسرو فرزند غالب و غالب فرزند حیدر معروف به حیدر کور میباشد  که داماد شهباز خان خدر سرخ کلانتر ایل بزرگ زراسوند بود بعدها نسل جدید خوانین از فرزندان غالب پا گرفت .

عبده خلیل دارای یک فرزند به نام علی صالح خان بود که بعد از کشته شدن پدرش به ریاست ایل هفت لنگ برگزیده شد بر اساس نوشته های سردار ظفر بین دو شاخه هفت و چهار در حوالی چشمه دیمه چنگی در گرفت که در این جریان عبده خلیل کشته شد و روایت گردید که برای بیرون بردن جسد عیده خلیل از میدان جنگ هفتاد نفر از جنگجویان سرخ پوش طایفه خدر سرخ کشته شد.

از علی صالح خان دو پسر یه نام  های ابدال خان وعباس خان  به جای ماند که پس از علی صالح خان ریاست بختیاری به ابدال خان که جد حسین قلی خان ایلخانی بود رسید و عیاس خان بدون وارث ماند و وی  فرزند ذکوری نداشت

پس از ابدال خان حبییب اله خان پسر بزرگ وی به قدرت رسید البته ایدال خان دارای دو فرزند  پسردیگر به نام های فرج اله خان و سهراب خان نیز داشت .

حبیب اله خان دارای سه فرزند پسر به نام های چراغعلی خان ،جعفرقلی خان (پدر حسینقلی خان ایلخانی)و کلبعلی خان (پدر همسر آعلیداد خدر سرخ که بعدا" به دستور حسینقلی خان ایلخانی در قلعه لیت اندیکا به همراه سه پسر کلیعلی خان کشته میشوند)

بعد از مرگ حبیب اله خان پسر دومش جعفر قلی خان به قدرت رسید چرا که فرزند اولش چراغعلی خان در سال 1227 هجری قمری در جنگ کلنگ چی که بین دورکی و بختیاروند ها در گرفت به وقوع پیوست کشته شد.

جعفر قلی خان در زمان حکومت خود نه تنها با جعفرقلی خان پسر اسد خان بهداروند در ستیز بود بلکه با حسینقلی خان پسر فرجاله خان برادر کو چک الیاس خان عمو زاده اش بر سر ریاست ایل دورکی در کش مکش بود  تا اینکه در جنگی بین  دورکی و بهداروند در سال 1252 هجری قمری در منطقه منار بر اثر غافلگیری که به روایت خسرو خان سردار ظفر عده ای از تفنگچی های ایل موری گردنه منار را ترک کردند و راه برای نفوذ سربازان بهداروند فراهم نمودند  تا به جعفر قلی خان یورش ببرند گفته میشود جعفر فلی خان با کمک یارانش موفق میشود به محل امنی پناه ببرد و بعد با لباس مبدل در گذر از گردنه منارتوسط  سربازان بهداروند  شناسایی و  دستگیرشد و سپس توسط شاهمراد دالکی بختیاروند از گماشتگان جعفر قلی خان بهداروند فرزند اسد خان بهداروند  به قتل رسانید.از وی چهار پسر به نام حسینقلی خان ،امامقلی خان ،مصطفی قلی خان که از همسر خود به نام بی بی شاه پسندو رضاقلی خان از بی بی مهر بانو دختر ملا آقا علی عالی محمودی دینارونی  به جای ماند.

بعد از جعفر قلی خان برادر کو چکش کلبعلی خان به قدرت رسید که او نیز همانند برادرش با بهداروند در ستیز بودو در اواخر عمر خود نیز با برادر زاده اش حسینقلی خان که تحت سرپرستی و قیومیت  او بودند اختلاف پیدا کرد  تا اینکه این کدورت ها منجر به جنگی بین او و حسینقلی خان شد که در این میان بر اثر یک توطئه پسران او به نام های  ابدال خان و ابوالفتح خان و دامادش آعلیداد خدرسرخ توسط امامقلی خان و رضا قلی خان و همچنین پسر نوجوانش حیدر خان که گفته میشود در ان زمان 16 سال سن داشت از ترس خود را به حسینقلی خان رساند که وی با بی رحمی با چاقوی قلمتراشی که در دست داشت گلوی او را شکافت کشته شدند و خود او نیز در 1263 هجری قمری چهل روز پس از مرگ فرزندانش از فرط غم واندوه درگذشت.

بعد از کلبعلی خان حکومت بختیاری به برادر زاده اش حسینقلی خان فرزند بزرگ جعفر قلی خان رسید که در زمانی که جعفر قلی خان  به عنوان گروگان در تهران به سر میبرد با دختر علی صالح خان بختیاروند بهداروند که بی بی شاه پسند نام داشت ازدواج کرد که حسینقلی خان ایلخانی ،امام قلی خان حاج ایلخانی و مصطفی قلی خان از این زن متولد گردید بعد از قتل فرزندان کلیعلی خان حسینقلی خان بی بی مهر افروز زن ابوالفتح خان را به عقد خود در آورد که بعد ها نجف قلی خان صمصام سلطنه نخست وزیر ایران در دوره قاجار ثمره این ازدواج گردید میدانیم که نوه دختری این زن یعنی دختر نجفقلی خان بعد از ازدواج با محمد رضا خان سردار فاتح پسر امام قلی خان حاج ایلخانی  شاپور بختیار آخرین نخست وزیر دوره پهلوی  به دنیا می آید.

بی بی زینب دختر ابدال خان را امام قلی خان حاج ایلخانی  به زوجیت خود درآورد که حاجی عباسقلی خان و غلامحسین خان سردار محتشم و سلطان محمند خان سردار اشجع و علی اکبر خان سالار اشرف به دنیا آمد.

نور جهان خانم د ختر کلبعلی خان و بیوه آعلیداد خدر سرخ  را رضا قلی خان به همسری خود در آورد که ابراهیم خان ضرغام السلطنه از وی متولد شد.

حسینقلی خان در سال 1857 م مطابق با 1274 هجری قمری به عنوان ناظم بختیاری مفتخر به یک توپ جبه ترمه و یک قبضه غلاف شمشیر میشود

حسین قلی خان پس از سالها ریاست بر ایلات بختیاری و ایجاد نظم سر انجام تو سط ظل السلطان حاکم فاسد اصفهان به قتل رسید و در تخته پولاد اصفهان به خاک سپرده شد.

پروفسور گارثویت می نویسد حسینقلی خان دارای هشت همسر بود که شش پسر و دوازده دختر حاصل این ازدواجها میباشند که عبارتند از : بی بی خانم مادر اسفندیار خان از طایفه خدر سرخ، بی بی مهر افروز دختر شفیع خان و همسر سابق ابوالفتح خان و مادر نجف قلی خان صمصام السلطنه ،بی بی مهری جان دختر نجف خان مادر  حاج علی قلی خان سردار اسعد و خسرو خان سردار ظفر،بی بی فاطمه دختر علیرضا خان کیانرسی  مادر بی بی مریم معروف به سردار مریم ، مادر  امیر قلی خان دختر شاهرخ خان جانکی که ایلخانی دو تن از دختران وی را که یکی بعد از درگذشت دیگری بعقد خود در اورد و همچنین مادر یوسف خان امیر مجاهد که دختر یکی از خوانین بویر احمدی بود شناسایی نشدند .

شش پسر حسینقی خان عبارتند از اسفندیار خان سردار اسعد اول ،نجف قلی خان صمصام السلطنه ،حاجی علیقلی خان سردار اسعد دوم ،حاجی خسرو خان سردار ظفر،یوسف خان امیر مجاهد ، و امیر قلی خان.

حسین قلی خان ایلخانی دارای 12 دخترنیز بود که به ترتیب و شرح ذیل میباشد:

1-بی بی شیرین که از مادر اسفندیار خان میباشد .که با حیدر خان احمد خسروی  از تیره احمد خسروی یکی از تیره های زراسوند ازدواج نمود.

2-حاجیه بی بی نیلوفرکه از مادری به نام جاجیه بی  بی مرجان زاده شد و خواهر  حاج علیقلی خان سردار اسعد وحاجی خسرو خان سردار ظفر میباشد

3-بی بی حسنی جان

4- بی بی خانم کوچک همسر میرزا آقا خان جان که مردم بختیاری و خوزستان و کهگیلویه اورا کج کلاه خان میگفتند که این نام را به دلیل کج قرار دادن کلاه بر روی سر به وی دادند ایشان دایی بی بی مریم نیز بودند.که به دست دو برادر کوچک خود کشته شد.

5-بی بی پریجان که از مادر بی بی خانم کوچک میباشد او نیز پس از ازدواج صاحب هفت پسر گردید

6-دختری ازبی بی ماه خانم مادر یوسف خان امیر مجاهد زاده شد که به همسری ضرغام السلطنه در آمد.که صاحب یک دختر بود که بعد ها او را به عقد پسر  دایی خود فرزند یوسف خان امیر مجاهد در آوردند.

7-بی بی زهرا بیگم اونیز خواهر تنی حاج علیقلی خان سردار اسعد و خسرو خان سردار ظفروخواهر کوچکتر حاجیه بی بی نیلو فر میباشد که بعد ها با حاجی عباسقلی خان پسر حاجی امامقلی خان ایلخانی ازدواج نمودکه پس از فوت شوهرش با بردار شوهر خود غلام حسین خان سردار محتشم فرزند حاجی امامقلی خان ایلخانی ازدواج نمود که حاصل این دو ازدواج دو دختر و یک پسر بود

8-بی بی مریم ملقب به سر دار مریم که وی از مادر خود هیچ برادری نداشت که ایشان نیز ابتدا با علیقلی خان چهارلنگ پسرمحمد علی خان چهار لنگ  ازدواج نمود و از وی صاحب سه پسر گردید که بارزترین آنها علمردان خان معروف به شیر علیمردان و محمد علی خان میباشد و پس از فوت علیقلی خان چهارلنگ و بازگشت به خانه پدری خود در ایل زراسوند به اصرار برادرانش به خصوص سردار اسعد اورا به عقد پسر عموی خود فتح اله خان فرزند مصطفی قلی خان  درآوردند که از وی نیز صاجب یک پسر به نام مصطفی قلی خان گردید

9- بی بی خانم بی بی که با مردی از تیره احمد خسروی ازدواج نمود

10-بی بی گوهر که با مردی از تیره احمد خسروی ازدواج نمود.

11- بی بی آغا جان خانم که همسر پسر عموی خود ابراهیم خان ظرغام السلطنه  پسررضاقلی خان  ازدواج کرد

12- حسینقلی خان ایلخانی یک دختر دیگر نیز داست که همسر نصیر خان سردار جنگ فرزند حاجی امامقلی خان ایلخانی و مادر بی بی عظیمه  همسر ابوالقاسم خان بختیار میباشد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 13:57 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

قوم بزرگ بختیاری 

 به دو شاخهٔ هفت لنگ و چهار لنگ تقسیم می‌شود.

هفت لَنگ شامل چهار طایفهٔ دورکی، بهداروند، بابادی و دینارانی است.

خانوادهای خوانین بختیاری از جمله ایلخانی، حاج ایلخانی و ایل بیگی از طایفهٔ زراسوند و متعلق به ایل دورکی می‌باشند. البته باید به این نکته نیز اشاره داشت که جد آنان حیدر معروف به حیدر کور،ازخانزادگان طایفهٔ صاد از ایل پاپی جنوب لرستان بود. وی بدلیل اختلافات خانوادگی به طایفهٔ زراسوند پناهنده شد و بر اثر لیاقتی که از خود نشان داد، داماد شهباز خان زراسوند گردید که بعد از فوت وی به کلانتری ایل منصوب شد.(صفویه) بنا بر روایاتی ایل پاپی قبل از آن هم خود منشعب از بختیاری بوده اند. که ورود حیدر خان به طایفه زراسوند به نوعی بازگشت به دامان قبیله اصلی خود بوده است .

چهار لَنگ شامل چهار طایفهٔ محمودصالح (ممصالح)، زلقی (زلکی) ، مَیوند (ممی‌وند) و موگویی هستند.

در دوران میر جهانگیر خان مقارن با حکومت صفویه، قوم بختیاری به دو ایل هفت لنگ و چهار لنگ تقسیم گردید. اما در بیشتر اوقات فرمانروایی کل ایل بدست طوایف هفت لنگ بوده‌است. یکی از آن خوانین محمد تقی خان چهار لنگ از طایفهٔ کیان ارثی، فرزند علی خان بود که مدتی از زمامداری وی در بختیاری مقارن با سلطنت نادر شاه افشار بوده‌است. از وی قلعه‌ای در نزدیکی باغملک (ایذه) بجا مانده که بنام «قلعه تـُل» معروف است. و دیگری علیمردان خان چهار لنگ فرزند علیقلی خان چهارلنگ و مادرش بی بی مریم (خواهر نجفقلی خان صمصام السلطنه) نوهٔ حسینقلی خان، ایلخان بختیاری بود. بعد از مجزا شدن ایل چهارلنگ از ایل هفت لنگ در سال ۱۳۰۲ وی به ایلخانی چهارلنگ رسید. علیمردان خان در تایخ ۱۷ آذر ۱۳۱۷ بدستور رضا شاه اعدام گردید.

عرب بختیاری

عرب‌هایی را می‌گویند که در مجاورت بختیاری‌ها زندگی می‌کنند، با ایشان وصلت کرده‌اند و از نظر رسم و رسوم و زبان و... اشتراکات زیادی با بختیاری‌ها پیدا کرده‌اند. اما در اصل، بختیاری نیستند و به آنان بنام عرب کمری می‌شناسند. در حقیقت عرب کمری‌ها اعرابی هستند که اصطلاحاً در کوه و کمر زندگی می‌کنند و وجه تسمیه ایشان نیز می‌تواند همین باشد. ایشان از طایفهٔ عرب از نژاد قهاوی هستند و از طایفهٔ بنی طرف منشعب شده‌اند. به گفتهٔ سالمندان و معمرین، اعراب کمری در زمان حبیب الله خان و جعفرقلی خان دورکی به منطقهٔ بختیاری آمده‌اند. به همین دلیل به مرور زیر شاخهٔ طایفهٔ دورکی قرار گرفت.

زبان ایشان در اصل عربی است که به عربی عراق بیشتر نزدیک است تا اعراب خوزستان و به مرور زمان با گویش بختیاری ترکیب شده‌است و اصطلاحاتی ویژهٔ خود پیدا کرده‌است. طوری که فهم آن هم برای اعراب و هم برای بختیاری‌ها ممکن نیست. مثلاً: اصطلاح «چطور هستی؟» که در احوال پرسی به کار می‌رود به لهجهٔ عرب کمری می‌شود «چی چینَک» در حالی که همان به لهجهٔ عربهای خوزستان و همچنین عرب‌های عراق می‌شود «اِشلونک». اما عبارت «تخم مرغ» به لهجهٔ عرب کمری می‌شود «بیاض» که عراقی‌ها نیز همین اصطلاح را به کار می‌برند در حالی که به لهجهٔ عرب‌های خوزستان می‌شود «دحرویت». همچنین تلفظ «ج» که اعراب خوزستان در بیشتر کلمات آن را به «ی» تبدیل کرده‌اند مثل «ریل» به جای «رجل» یا «دیایة» به جای «دجاجة» اما عرب کمری‌ها همچنان «ج» را تلفظ می‌کنند.

عرب کمری‌ها معمولاً هم به گویش بختیاری و هم به لهجهٔ عرب کمری و گاهی نیز به عربی خوزستانی تسلط کامل دارند. عرب کمری‌ها به دیگر اعراب خوزستان، اصطلاحاً عرب بَرّی می‌گویند عرب برّی یعنی عرب‌هایی که در برّ یا زمین مسطح زندگی می‌کنند.

 

 تعریف چهارلنگ و هفت لنگ

براساس سنتی که در ایل وجود داشته‌است، گردش حکومت به‌وسیله مالیات سرانه‌ای بوده‌است که از دامداران می‌گرفتند و اقتصادِ حکومت خان‌ها براساس همین مالیات بود. این مالیات بر اساس میزان تولید فرآورده‌های دامی به نوع مراتع و وسعت آن و شمار دام و شمار نفراتی که در ایل قدرت کارایی در امر تولید دام و پرورش آن را داشته‌اند، بستگی داشته‌است. همه بختیاری از لحاظ گرفتن مالیات به دو بخش تقسیم می‌شد:

از یک بخش که دام زیادتر و مراتع بهتر داشته‌اند مالیات بیشتری دریافت می‌شد و از بخش دیگر مالیاتِ کمتر. واحد گرفتن مالیاتِ دامی در ایل، بر حسب مادیان تعیین می‌شد. برای هر راس مادیان، سالانه مقداری پول از ۱۰ ریال تا ۳۰ ریال به معیار آن زمان دریافت می‌کردند. جدول اخذ مالیات به شرح زیر بوده‌است:

۴راس گاو = یک راس مادیان = ۱۰ ریال مالیات

۴راس خر = یک راس مادیان = ۱۰ ریال مالیات

۱راس مادیان = یک راس مادیان = ۱۰ ریال مالیات

چون یک راس مادیان برابر واحد گرفتن مالیات دامی به معنی چهارلنگ محسوب می‌شده، افراد این منطقه که مشمول پرداخت این نوع مالیات بودند به چهار لنگ معروف شدند. گروه دیگر که قدرت مالی بیشتر داشتند همین مقدار مالیات را به اندازه هفت لنگ مادیان می‌داده‌اند یعنی دوراس مادیان(هشت لنگ) منهای یک لنگه یعنی هفت لنگ مادیان می‌داده‌اند . روی این اصل مردم این منطقه به نام هفت لنگ معروف شدند. جدول زیر این طبقه بندی را نشان می‌دهد:

۷راس گاو = یک مادیان = ۱۰ ریال مالیات

۷راس خر = یک مادیان = ۱۰ ریال مالیات

۱راس مادیان + سه لنگ مادیان = ۷لنگ مادیان = ۱۰ ریال مالیات

در مورد همین مالیات گرفتن، خان‌ها به دلایل سیاسی در خود ایل و نزدیکی و دوری طایفه‌ها به خان‌ها، بین طوایف فرق می‌گذاشتند و به بعضی‌ها امتیازاتی می‌دادند. گرفتن مالیات توسط کلانتران ایل انجام می‌گرفت و درعوض خود این کلانتران از پرداخت مالیات معاف بودند.

تقسیمات درون-ایلی بختیاری به ترتیب به این صورت است: ایل، طایفه، تیره، تش، اولاد، مال و خانوار.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 13:43 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

 

تاریخچه ایل بختیاری

مردم بختیاری

 

بختیاری‌ها

کل جمعیت

یک میلیون و دویست هزار نفر

نواحی با بیشترین جمعیت

 

زبانهای رایج

فارسی,گویش بختیاری

ادیان و مذاهب

شیعه

بختیاری‌ها قومی از مردم ایران هستند که مناطق غربی کشور ایران بسر می‌برند.آنها را لرهای بختیاری نیز نامیده‌اند.زبانهای کاربری این دو قوم فارسی و لری بختیاری می‌باشد.

تاریخچه

برای نخستین بار حمدلله مستوفی در شمارش تبارهای لر بزرگ از بختیاری‌ها نام برده‌است. تباری که پس از نیرومند شدن آوازه بیشتری یافت و سرانجام به بیشتر سرزمین‌های لر بزرگ چیره شد و نام خود را به آنها داد.

بر پایه نوشته‌های تاریخی بختیاری نام یکی از تبارهای بزرگ ایران می‌باشد که به لر بزرگ نیز شناخته شده‌است. چرایی این نامگذاری به گفت برخی به سبب نزدیکی دامنه فرمانروایی اتابکان لرستان به سرزمینهای بختیاری نشین در زمان گسیختگی و چندگانگی فرمانروایی ایران بوده‌است از این رو آنان را لر بختیاری نیز می‌نامند. نام لر کوچک نیز به مردمان لرستان و ایلام امروزی داده شده بود. در گستره زمانی میان هخامنشیان و ساسانیان، لرستان بخشی از سرزمین بزرگ پارس بوده‌است. پس از اسلام و از زمان خلفای عباسی، لرستان فراتر از مرزهای امروزی (از همدان تا گلپایگان) -وزیر پرچم فرمانروایی اتابکان لرستان- تا مرز اتابکان فارس(ازسال ۵۰۶ تا ۱۰۰۶ هجری قمری) گسترده شده بود از این رو فرمانروایان این سده‌ها با نام اتابکان لرکوچک شناخته می‌شدند. خرم آباد پایتخت فرمانروایی اتابکان لر کوچک و ایذه مالمیر پایتخت فرمانروایی اتابکان لر بزرگ به شمار می‌رفته.
با درنگریستن به ٔ گمانه زایش کوروش بزرگ در انشان که شهری در آپا اختر (شمال=آپااختر)خوزستان بوده (به باور برخی همان ایذه مالمیر امروزی) و همچنین سنگ نبشته‌ای که گویا گفته‌های کورش بزرگ را دربرداشته و در شوش یافت شده و در آن آمده‌است که کورش بزرگ بر آن شده که در سر راه خود از هگمتانه به شوشا با مردمان باختری دیداری داشته باشدمی توان چنین برداشت کردن که دامنه سرزمین باختری‌ها جایی میان همدان و شوش امروزی بوده و نه در باکتریا (افغانستان) و یا میان رودان.
همچنین نام‌های برخی از سرزمین‌های بختیاری نشین مانند شهرستان پارسان (
فارسان امروزی)و یا ایزدجی (میزدج امروزی) و روستای پیل آباد (فیل آباد امروزی) که جایگاه پرورش و نگهداری فیلهای جنگی بوده‌است گویای این است که این سرزمین بخشی از امپراتوری پارس بوده از اینرو می‌توان برداشت کرد که واژهٔ بختیاری همان دگرگون شدهٔ واژهٔ باختری(باکتری)می باشد.
برخی بر این باورند که بختیاریها از دید تبار از بازماندگان پارسیان اند و لرها و به
لو لو بی‌ها و کاسپی‌ها و گوتی‌ها -که از تبارهای پیش از تاریخ ایران می‌باشند و امروزه گمان می‌رود که تباری هند و اروپایی داشته اند- نزدیک هستند.[نیازمند منبع] برخی نیز بر این باورند که ریشه تباری لرها از سکاها می‌باشد (سکاها مردمانی هند و اروپایی تبار بودند که در بسیاری از بخش‌های فلات ایران پراکنده شده بودند)

رومن گیرشمن باستان‌شناس سرشناس فرانسوی می‌نویسد «من جای جای این سرزمین (بختیاری) پا نگذاشته‌ام مگر اینکه تمدن عیلامی را یافته‌ام». این نشان از این دارد که پیش از چیرگی مردمان هند و اروپایی تبار این سرزمین هم زیر پرچم امپراتوری ایلام بوده‌است.
در آغازه پادشاهی "فتح‌علی‌شاه قاجار"، بختیاری بخشی از خاک استان فارس بود و رود کارون جداکنندهٔ فارس و "عراق عجم" به‌شمار می‌آمد.از سال ۱۲۵۲ قمری بختیاری گاهی بخشی از اصفهان و گاهی بخشی از خوزستان بود.

بختیاری‌ها در گذر تاریخ همواره در رده‌های سیاسی، سپاهی و بازرگانی دستی داشته‌اند، به‌ویژه جایگاه ایشان بعنوان سپاهیان صفویه وتشکیل زندیه تا "انقلاب مشروطه" وسپس تشکیل شرکت نفت تادفاع مقدس... نخستین کسی که برآن شد تا تاریخ بختیاری‌ها را به نگارش درآورد "سردار اسعد بختیاری" بود که در نگاشته‌های او به نام "تاریخ بختیاری" به دانسته‌های ارزشمندی درباره بختیاری‌ها بر می‌خوریم.

 زیستگاه

بختیاری‌ها در بخشی از استان‌های چهارمحال و بختیاری و خوزستان ،اصفهان و قسمتی از شرق لرستان (الیگودرز و دورود و ازنا) ساکن هستند.چهارمحال و بختیاری شامل چهار محل به نام لار، کیار، میزدج، گندمان و سرزمینهای بختیاری می‌باشد و از این رونام آن را ((چهار محال)) و ((بختیاری)) نامیده اند.

منطقه لار از طرفی شهر فرخشهر (قهفرخ و یا در گویش محلی قفه‌رخ) تا روستای سودِجان (سودِگان) و از طرفی دیگر روستای مصطفی آباد تا روستای بارده را در بر می‌گیرد. (شهرهای فرخشهر، شهرکرد، سامان، بـِن، سورشجان، هفشجان و روستاهای مصطفی آباد، هارونی، سودِجان، پیربلوط، ارجنک، زانیون، چالشتر، هرچگان ،تومانک و بارده).ساکنان این مناطق فارسی زبان و ترک زبان هستند.

منطقه کیار (که از کوه کلار از ایل دورَکی گرفته شده) از طرفی روستای دهنو(بعد از دستگرد) تا روستای دستنا و از طرفی دیگر گهرو تا روستای بهرام آباد (بعد از روستای خراجی) را در بر می‌گیرد. (شهر شلمزار و روستاهای دهنو، دستگرد، دزک، سرتیش نیز، دستنا، گهرو، تیش نیز، شاپورآباد، قلعه تک، خراجی، بهرام آباد).

منطقه می‌زدج (ایزدجی) از طرفی روستای جونقان (گین ِکان) تا روستای باباحیدر و از طرفی دیگر بعد از روستای مصطفی آباد، تنگهٔ پردنجان (پردنگان) تا روستای گوشه را در بر می‌گیرد. (شهرستان فارسان، شهر جونقان و روستاهای راستآب، چلیچه، پردنگان، گوجان، ده چشمه، کُرون، چوغاهست، گوشه، باباحیدر، چوبین، فیل آباد، عیسی آباد).

منطقه گندمان از طرفی شهر فرادمبه تا روستای گِردِبیشه و از طرفی دیگر روستای قلعه ممی کاه تا نزدیک دهاقان اصفهان را در بر می‌گیرد. (شهرستان بروجن، شهرهای گندمان، فرادمبه و بلداجی و روستاهای قلعه ممی کاه، گردِبشه).

سرزمینهای بختیاری از طرفی شهر سمیرم در استان اصفهان تا شهر درود در استان لرستان و از طرفی دیگر از شهرستان رامهرمز در استان خوزستان تا شهر داران در استان اصفهان را در بر می‌گیرد. سرزمینهای بختیاری به دو بخش ییلاقی و قشلاقی تقسیم می‌شود. محل سکونت ییلاق و قشلاق ایل چهارلنگ به دو بخش تقسیم می‌گردد. بخش ییلاقی یکی در محدوده ء شهرستان فریدن تا شهرستان درود و دیگری از شهرستان سمیرم تا لردگان می‌باشد. بخش قشلاقی نیز یکی در محدوده ء شهرستان دزفول (که متعلق به ساکنین بخش فریدن و درود) و دیگری در محدوده ء شهرستانهای ایذه و رامهرمز (متعلق به ساکنین بخش سمیرم و لردگان) می‌باشد. مرکز منطقه ییلاق یکی آخوره (فریدون شهر امروزی) و دیگری سمیرم و مرکز منطقه قشلاق یکی ایذه و دیگری رامهرمز بوده‌است. خوانین ایل چهارلنگ در بخش ییلاقی در منطقه ء آخوره (فریدون شهر) و در بخش قشلاقی در محدوده ء ایذه بوده‌است.

محل سکونت ایل هفت لنگ در بخش ییلاقی در محدوده ء شورآب، تنگه گزی و دامنه‌های زرد کوه تا اَردَل به مرکزیت شهرستانهای کوهرنگ(چلگرد) و اردل و در بخش قشلاق در محدوده ء اندکا و مسجد سلیمان امروزی به مرکزیت اندکا می‌باشد. در تاریخ معاصر (دوران قاجار) خوانین ایل هفت لنگ بختیاری که از قدرت و شوکت بیشتری برخوردار شده بودند، در منطقه ء ییلاقی، چوغاخور و در منطقه ء قشلاقی، ایذه و قلعه تـُل را مقر حکومتی خود قرار داده بودند.

 ویژگی‌های فرهنگی

بختیاری همراه با سنت‌ها و شیوه‌های خاص زندگی، به تنهایی یکی از جاذبه‌های بی‌نظیر و چشم‌گیر منطقهٔ بختیاری است. زندگی ایلی با الگوی سکونت و آداب و رسوم ویژه، مورد علاقهٔ گردشگران داخلی و خارجی است. این جاذبه علاوه بر آن که بازدیدکنندگان عادی را به سوی خود جلب می‌کند، می‌تواند مورد توجه دانشجویان و دانش پژوهان علوم اجتماعی و انسانی قرار گیرد.

یکی از دیدنی‌های جالب توجه استان چهارمحال و بختیاری کوچ ایل بختیاری است. اگر چه در دهه‌های آغازین قرن حاضر گروه‌های بسیاری از ایل بختیاری نیز همانند سایر ایلات و عشایر ایران ” تخته قاپو“ (یکجانشین) شدند، اما هنوز هم بخشی از ایل، کوچ‌رو و متحرک است. کوچ‌روهای بختیاری، زمستان را در دشت‌های شرق خوزستان و تابستان را در بخش‌های غربی منطقه چهارمحال و بختیاری به سر می‌برند. آنها هر ساله از اواخر اردیبهشت ماه از پنج مسیر گوناگون همراه با مبارزه‌ای خستگی ناپذیر با سختی‌های طبیعت، ضمن عبور از رودخانه‌ها، دره‌ها و پشت سر گذاشتن بلندی‌های زرد کوه در مناطق معینی از دامنه‌های زاگرس پراکنده می‌شوند و قریب سه ماه در این منطقه می‌مانند و با چرای دام‌ها در مراتع سرسبز به رمه‌داری سرگرم می‌شوند. نحوه معیشت و زیست، الگوی سکونت و باورها، سنت‌ها و آداب و رسوم از جمله جاذبه‌های دیدنی این شیوه زندگی است. به مسیرهای کوچ در اصطلاح ایلراه می‌گویند که شامل ایل‌راه‌های دزپارت، تاراز، هزارچمه، کوه سفید و تنگ فاله است.

قالی‌ها و دست بافته‌های بختیاری در تمام جهان مشهور و بازار خوبی دارند. همچنین بختیاری سرزمین شیرهای سنگی است که نخستین بار توسط محسن فارسانی مورد مطالعه علمی قرار گرفتند. وی همچنین فیلم مستندی در باره شیرهای سنگی به نام «برد شیر» ساخته‌است. همچنین بایسته‌است در راستای حفظِ ضرب‌المثل‌های بختیاری نیز تلاش‌های سودمند بیشتری صورت گیرد تا این میراث تجربی گذشتگان نیز برای آیندگان برقرار ماند.

** موسیقی آنان شامل سرنا و کرنا و کوس (طبل) و سازهای بادی کوچکتر از سرنا و کرنا است.توشمال که سرپرستی موسیقی را در ایل بر عهده دارند اکنون هم در مجالس عروسی هنرمندی خود را به نمایش می‌گذارند.

مراسم سوگواری

مراسم سوگواری در میان بختیاری‌ها اهمیت خاصی دارد و همراه با مراسم پرسوز و گدازی برگزار می‌شود که احتمالاً نشانه انس و الفت و همبستگی ژرفی است که میان آنها وجود دارد. این اهمیت هم در عزاداری‌های مذهبی و هم در عزاداری‌های خصوصی به بارزترین شکل مشهود است.

برگزاری مراسم عزاداری خانوادگی نیز جالب توجه‌است. در ایل بختیاری وقتی کسی فوت کند، ایل یکپارچه غرق غم و ماتم می‌شود و لحظه‌ای صاحب عزا را رها نمی‌کنند. چوقا از تن بیرون می‌کنند و لباس سیاه می‌پوشند. بعد از غسل متوفی، سید همراه ایل، سید پیر شاه یا سید امامزاده‌های اطراف مسیر و مکان کوچ و استقرار را خبر می‌کنند تا بر مرده نماز میت بگذارند و سپس مرده را به خاک می‌سپارند. خاک که گودی گور را پر کرد، مردها در فاصله دور می‌ایستند و زن‌های ایل به دور گور حلقه می‌زنند، گریه سر می‌دهند و همراه با مرثیه که گاگریو گفته می‌شود به شرح حال زندگی مرده می‌پردازند. در این هنگام تُشمال‌ها آهنگ غم انگیزی به نام چپی می‌نوازند. بعد از این مراسم خیرات شروع می‌شود. صاحب عزا چادر سیاهی بر پا می‌کند، مردم ایل تیره به تیره، طایفه به طایفه، برای دلداری صاحب عزا می‌آیند و سرباره می‌آورند. سرباره مخارج عزاداری صاحب عزا را کاهش می‌دهد. این مراسم تا یک سال به طول می‌انجامد، چرا که شاید تیره یا طایفه‌ای در مسافت‌های دور باشد و یا امکان حضور به موقع پیدا نکرده باشد.

وقتی کلانتر یا یکی از سرشناسان ایل بمیرد نیز مراسم خاصی انجام می‌شود. بدین ترتیب که زین و برگ اسب یا اسبانی را با پارچه سیاه می‌پوشانند و بر گردن اسب نیز پارچه‌های رنگین که یک سر آن بر زین و سر دیگرش روی پیشانی اسب است به بند دهنه می‌بندند، سپس اسب را در حالی که دهنه آن به دست یک نفر است در محوطه امامزاده می‌گردانند. این پارچه را «یال پوش» می‌گویند. چوقا و تفنگ متوفی را نیز روی اسب می‌بندند. بختیاری‌ها معمولاً بر سر مزار جوانان، پهلوانان و بزرگان خود شیر سنگی قرار می‌داده‌اند.

عزاداری برای ائمه‌اطهار به ویژه در ماه محرم همانند همهٔ نقاط ایران باشکوه برگزار می‌شود. شیوه اجرای مراسم تقریباً همانند سایر نقاط ایران است. دسته‌های زنجیرزنی، سینه‌زنی و حضور در مراسم مساجد و تکایا از جمله جلوه‌های برگزاری اینگونه مراسم است.

گویش بختیاری

گویش بختیاری یکی از گویش‌های لُری‌تبار یعنی از دسته جنوب باختری زبان‌های ایرانی است. گویش‌ها و زبان‌های لُری‌تبار عبارت‌اند از فیلی، لکی، بختیاری، لری جنوبی، و کومزاری.

همواره در زمانهای گذشته، دیوارهای بلند و دشوار گذر زاگرس مانع از نفوذ اقوام مهاجم به درون منطقهٔ بختیاری بوده‌است. بنابراین زبان ایل بختیاری تا قبل از گسترش رسانه‌های همگانی و مدارس ملی تقریباً دست‌نخورده و بکر مانده بود اما امروزه براثر آسانی ارتباط با شهر و پایتخت، گویش بختیاری نیز مانند لهجه‌ها و گویش‌های دیگر به سرعت در حال دگرگونی و نزدیک شدن به فارسی رایج است.

نسل امروز بختیاری (به‌ویژه ساکنین شهرها و اسکان‌یافتگان) در طول کم‌تر از نیم قرن نه تنها خیلی از اصطلاحات و واژه‌های پنجاه سال پیش بختیاری را استفاده نمی‌کنند؛ بلکه معنای آنها را نیز نمی‌دانند و یا فراموش کرده‌اند. گفته می‌شود در طی سال‌های گذشته که بختیاری‌ها بسوی شهرنشینی و پراکندگی رفته‌اند در حدود دوهزار واژه کهن از آنان نابود شده‌است.

گویش بختیاری به طور کلی به چهار دسته تقسیم می‌شود:

۱- گویش بخش خاوری که تحت تأثیر لری کوه‌گیلویه واقع شده‌است.

۲- گویش منطقه جنوبی که تحت تأثیر گویش طایفهٔ بهمئی بوده‌است.

۳- گویش منطقه چهارلنگ.

۴- گویش بخش میانی که هر دو گویش نسبتاً کمتر تحت تأثیر قرار گرفته‌اند؛ بر خلاف تصور افراد ناآشنا، گویش لُری بختیاری با گویش لری (خرم آبادی) تفاوت‌های بسیاری به‌ویژه از نظر تلفظ دارد. اما از نظر ادبیات و به ویژه ضرب المثل‌ها و زبانزدهای بومی بین تمام زبانهای لری اشتراکات زیادی وجود دارد

تن پوش بختیاری

تن پوش زنان بختیاری

پوشش زنان:

۱. پوشش سر"لچک و می‌نا: لچک کلاهی است که زیر مینا استفاده و با انواع سکه‌های قدیمی، مروارید، سنگ و پولک تزیین می‌شود و انواع گوناگون دارد. سیخکی، ریالی، صدف، که رایج‌ترین آن ریالی می‌باشد که از سکه‌های قدیمی استفاده می‌شود.

۲. می‌نا: روسری از جنس حریر و ابعاد بسیار زیاد به شکل مستطیل است که به‌صورت بسیار ویژه‌ای به سر می‌کنند. مینا را با سنجاق محکم توسط بندی از یک‌سوی لچک به‌سوی دیگر آن از پشت سرشان می‌آویزند که به آن سیزن گفته می‌شود و بعد موهای جلوی سر را تاب می‌دهند و از زیر لچک بیرون می‌آورند و در پشت مینا پنهان می‌کنند وآن موها را ترنه می‌نامند و با مهره‌هایی با رنگ‌های گوناگون آن را تزئین می‌کنند که جلوه‌ای خاص به زیبایی مینا می‌دهد.

۳. تن‌پوش زنان بختیاری پیراهنی است به نام جومه یا جوه این پیراهن معمولاً دو چاک در اطراف کمر دارد و تا پایین کمر می‌رسد و زیر آن دامن بسیار پرچینی به نام شولارقری می‌پوشند که برای تهیه آن گاه از ۸ تا ۱۰ متر پارچه استفاده می‌شود.

۴. جلیقه (جلیزقه) روی پیراهن پوشیده می‌شود که از جنس مخمل است. همچنین زنان بازوبندی (بازی‌بند) نیز بدست می‌کنند که با مهره‌های رنگی و سنگ تزیین می‌شود. البته استفاده از آن خیلی عام نیست و بیشتر در عروسی پوشیده می‌شود.

۵. پوشش پایین تنه از شلواری معمولی و گیوه استفاده می‌شود.

رنگ لباس زنان بختیاری الهام گرفته از طبیعت است. زنان و دختران جوان در رخت‌های خود از رنگ‌های روشن استفاده می‌کنند و رنگ لباس خانم‌های مسن به دلیل احترام به سن و سال آن‌ها تیره‌است.

پوشش مردان:

۱. سرپوش مردان بختیاری کلاهی نمدی است به رنگ‌های مشکی، قهوه‌ای روشن و تیره و سفید که به آن کلاه خسروی هم گفته می‌شود. در ابتدا خوانین کلاه سفید رنگ خسروی بسر می‌گذاشتند اما بعد از اینکه رضا شاه آنان را تخت قاپو کرد آنان را نیز از پشیدن لباس بختیاری نیز منع کرد، به همین دلیل به مرور زمان کلاه سفید جای خود را به کلاه سیاه مردم عادی داد. امروزه دیگر کودکان کلاه سفید خسروی بسر می‌گذارند. کلاه خسروی همانطور که از نامش پیداست، طرحش از کلاه خسروان، پادشاهان ساسانی است که این خود نشان دهندهٔ قدمت تاریخی فرنگ منطقه می‌باشد.

۲. در ابتدا مردان بختیاری بالاپوشی به نام قـَبا داشتند که از کنار چاک داشت و هینطور از آستینهای فراخی برخوردار بود، اما بعد منع لباس توسط رضاشاه، بالا پوشی بنام چوقا که راعیت آنرا می‌پوشید متداول شد که دست باف زنان عشایر است. چوقا از پشم بز به دو رنگ سیاه و سفید تهیه می‌شود و خاصیت ضد باران دارد، گرما را در زمستان نگه‌می‌دارد و در تابستان رطوبت و خنکی را حفظ می‌کند. نقش‌های چوقا، ستون‌هایی کوتاه و بلند هستند و طرح این ستون‌ها رااز ساختمان‌های دوره هخامنشی می‌دانند. قبا برگرفته از طراحی اشکانی است.

۳. برای پوشش پایین تنه از شلواری به رنگ مشکی استفاده می‌گردد که شلواری گشاد و بسیار آزاد است. در این سالهای اخیر به دلیل استفاده از محصولات پارچه‌ای کارخانه دبیت منچستر انگلستان به آن شلوار دبیت نیز گفته می‌شود. پوشش پا گیوه‌است که در تابستان رطوبت و خنکی را حفظ می‌کند و در زمستان گرما را نگه می‌دارد. از مجسمه برنزی که در ایذه مالمیربختیاری کشف گردیده( مجسمه مردشمی درموزه ایران باستان "همان مجسمه بلندقامت که یک دست ندارد)، چنین به‌نظر می‌رسد که این شلوار نیز از البسهٔ دوران اشکانی باشد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 13:38 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

زلکی

 زلقی یا زلکی یکی از ایل‌های شعبه یا جرگه چهارلنگ از ایل بختیاری می‌باشد. این ایل ساکن شرق استان لرستان است. این ایل متشکل از ۵  طایفه بزرگ و دارای بیش از ۴۰ اولاد می‌باشد که هرکدام از تیره‌ها، به نوبه خود از چند اولاد، و هر اولاد از چند تش، وهر تش از چند کو، و هر کو از چند کر و بو یا خانوار ، تشکیل شده است. معمولا تیره‌های یک طایفه، دارای نیای مشترکی می‌باشند و یا به صورت نسبی یا سببی باهم پیوند خویشاوندی دارند.

 تیره‌های طایفه زلکی

۱. هزارسی

شامل تیره‌های :

* اولاد آخدابخش

* جهانبخش

* ذولفقار

* جعفرومحمدباقر

* جهانگیروظهراب

* آباوا( بابا)

* آ عباس

* آ بختیار

* جوبازوند(جانبازوند)

* پزی 

* محمد وند

* سلیمان وند(سلیمووند)

* حسن وند(حسه وند)

* دراشگفتی

* ترپی

* بی آبی(بی اویی)

* مدروک

* مفروش

* لیرکی

۲. دوزنی

شامل تیره های:

* خان

* تاجمیری

* تشمال

* شاهمنصوری

* غیبی وند رحمت وند(رمدوند)

* جمال وند

* ماندنی(موندنی)

* سلطانی

* قوچعلی

* ممدوزنی

* وندوندگری شامل:

* شیخ گوشه

* غیب اله وندالانوعباسی (اولاد آحسین عبداله)

* غیب اله وند سرقلاعی (اولاد کلی جلی)

* شمس الدین وند

* شیخ باباروزبه

* کاهگونی

* گانر

* حیدروند

۳. جاوند

شامل تیره‌های :

* ایسوالی (عیسی والی)

* خان

* محمدرضاوند (چلانی)

* ارجنکی

* خمکاروند

* شهکه وند

* شیخ

* سهرسهر (سرخ سرخ)

* قربان وند

* عباس وند

* چنگری

* اسدوند

۴. چهارطایفه

شامل تیره‌های :

* میکوروکلاوند

* مینجایی (میانجایی)

* چپال

* چهاربری چهارلنگ

* پیراحمد فداله

* ولاتی

* دره کاییدی

۵. بریم وند

شامل تیره‌های :

 * الخاص وند

* کوه کن (مددی)

* ابول وند (قاسم وند)

* حیدر وند

* مهلی وند

* غلام وند

* بولفویی (که از تیره های وابسته، به زلکی می‌باشد)

زیست بوم

مناطق سکونت این طایفه در جنوب استان‌های مرکزی و شرق لرستان و شمال استان چهار محال بختیاری و نیز در شهرهای شمالی و شرقی استان خوزستان می‌باشد.

شهرهای محل سکونت

برخی شهرهای محل سکونت این ایل عبارتند از الیگودرز، درود،خمین، اندیمشک، دزوفل، شوشتر، گتوند، مسحد سلیمان و هندیجان، هرچند به دلیل قرار این ایل در طول تاریخ در منطقه الیگودرز و نامگذاری بخش بزرگی از حوزه جغرافیایی این منطقه به نام بخش زلقی این گمان به وجود آمده است که سکونت‌گاه اصلی ایل زلقی بخش زلقی است اما شواهد تاریخی و جغرافیای انسانی این ایل حاکی از آن است که زلکی‌ها از دیر باز در اکثر مناطق لرستان بزرگ سکونت داشته‌اند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 13:23 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

طایفه های چهارلنگ بختیاری

طایفه چهار لنگ به پنج شاخه بزرگ تقسیم می‌شود. که عبارتند از :

زمانی

 محمد صالح (ممصالح)

 کیان ارثی (کنرسی)

 زلقی (زلکی)

 ممیوند (ممی‌وند)

 موگوئی(موگهی)

 محمودصالح

به ۸ تیره تقسیم می‌شود :

1. اورشن

 ۲.مم جلالی

 ۳- کاقلی

 ۴- عادکار

 ۵- ال داود

 ۶- قلی

7. آردپناهی

 ۸- ممزایی

 کیان ارثی

به ۲۴ تیره تقسیم می‌شود :

۱-محمدجعفری
۲-پاپاجعفری
۳-عالی جعفری
۴-غریبوند
۵-هرکل
۶-گشتیل
۷-سندلی
۸-ایشگشاس
۹-گریجه
۱۰-سیلان
۱۱-جانکی گرمسیر
۱۲-پوستین به کول
۱۳-اسفرین
۱۴-بوربورون
۱۵-ورمحمید
۱۶-استکی
۱۷-عاشوروند
۱۸-عالیوند
۱۹-برون
۲۰-تمبی
۲۱-شیخ
۲۲-سهونی
۲۳-زنگنه
۲۴- گل گیری

 

 موگویی

به 26 تیره تقسیم می‌شود :

۱-  مهدور

۲- -شیخ سعید

 ۳- شیرازی

 ۴- حسومی

 ۵- دیویسی

 ۶- شیاس

 ۷- کیماس



 زلقی

به چهار تیره تقسیم می‌شود :

۸ (۱) دوغ زنی

۹ (۲) جاوند

۱۰(۳). میمون جایی

۱۱( ۴ ) سادات احمدی

 

ممی وند

به پنج تیره تقسیم می‌شود :

۱- بسحاق

به ۱۱ شعبه تقسیم می‌شود :

۱- بری ۲- گرگیوند ۳- جلیل وند ۴- خانه قاید شهر وسوند ۵- ملک محمودی ۶- آدینه وند ۷- شهر وسوند ۸- خانه صلاتین ۹- میزه وند ۱۰ – اتابک ۱۱- صوفی

 

۲. پولادوند

به ۵ شعبه تقسیم می‌شود :

۱- هیودی ۲- سالاروند ۳- خانه جمالی ۴- خانه قاید ۵- گراوند

 ۳. عبدالوند

به ۹ شعبه تقسیم می‌شود :

 ۱-قیطاسی ۲- بیران وند ۳- درویش ۴- زرین چقایی ۵- تونی ۶- ماهرودی ۷- ده قاضی ۸- چکان ۹ - گوشاردی

۴-  حاجیوند

به چهار شعبه تقسیم می‌شود :

 ۱- غالبی ۲- زیدقاید ۳- هیل هیل ۴- الیاسی

 ۵. عیسی وند

به هفت شعبه تقسیم می‌شود :

۱- خانه قاید ۲- گیرویی ۳- ورکی ۴- زیبایی ۵- اواوی ۶- گورویی ۷- جعفر وند

 

منابع

  • عبدالعلی خسروی، تاریخ و فرهنگ بختیاری
  • موسی حاجت پور، جامعه‌شناسی عشایر بختیاری
  • دکتر منصورامانی، تاریخ ایذه وقوم بختیاری
  • ***********************************************************************************************************************************

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 12:55 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

دینارانی باب

  • دینارانی باب خود به شعب زیر تقسیم می‌شود :
  • اورک
  • موزرمویی
  • نوروزی
  • بویری
  • کورکور
  • لجمیر اورک
  • علیمردانخانی
  • عالی محمودی

بهداروند باب

  • بهداروند باب خود به شعب زیر تقسیم می‌شود :
  • علائ الدین وند
  • منجزی
  • بلیوند
  • آستکی
  • دیناشی (دهناشی)
  • مَش مرداسی
  • سهرو (سرخاب)
  • کیارسی
  • گُندائی
  • مُقمرهی (مقامی)
  • للری
  • آل جمالی تردی و برام عالی)
  • جانکی سردسیر
  • عرب کمری (رشیدی ها)

منابع

  • تاریخ بختیاری نوشته سردار اسعد بختیاری
  • خسروی، عبدالعلی . فرهنگ بختیاری . تهران، ۱۳۶۸
  • کریمی، اصغر . سفر به دیار بختیاری . تهران، ۱۳۶۸
  • نجم‌الملک، عبدالغفار . سفرنامۀ خوزستان . تهران، ۱۳۴۱
  • عکاشه، اسکندر . تاریخ ایل بختیاری به کوشش فرید مرادی . تهران، ۱۳۶۵
  • نیکزادامیرحسینی، کریم . شناخت سرزمین بختیاری . اصفهان، ۱۳۵۴
  • حمدالله مستوفی . تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی . تهران، ۱۳۳۹
کیهان، مسعود . جغرافیای مفصل ایران . تهران، ۱۳۱۱
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 12:38 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

عرب کمری

 عربهایی را می گویند که در مجاورت بختیاری ها زندگی میکنند، با ایشان وصلت کرده‌اند و از نظر رسم و رسوم و زبان و ... اشتراکات زیادی با بختیاری‌ها پیدا کرده‌اند، اما در اصل بختیاری نیستند .
در حقیقت عرب کمری ها،عرب هستند که اصطلاحأ در کـوه و کمـر زندگی میکنند، و وجه تسمیه آنها نیز همین نکته است . زبان آنها در اصل عربی است که به زبان عربی عراق بیشتر شبیه است تا عرب های خوزستان ولی به مرور زمان و بر اثر مراوده و تبادل فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی با اقوام بختیاری، با گویش بختیاری ترکیب شده و اصطلاحاتی مخصوص به خود پیداکرده است، بطوری که فهم آن، هم برای عرب‌های خوزستان و هم برای بختیاری ها ممکن نیست .
عرب کمری‌ها معمولاً هم به گویش بختیاری و هم به لهجهٔ عرب کمری و گاهی نیز به عربی خوزستانی تسلط کامل دارند.
عرب کمری‌ها به دیگر عرب‌های خوزستان، اصطلاحاً عرب بَری می‌گویند عرب بری یعنی عرب‌هایی که در بر یا زمین مسطح زندگی می‌کنند .
عرب کمری نیز شاخه‌های متعدد دارد و به دلیل وصلت‌های زیاد و نزدیکی جغرافیایی با بختیاری هابه مرور زیر شاخه قوم بختیاری‌ و طایفه دورکی قرار گرفت.
عرب کمری ها به دو شاخه تقسیم می شوند:

اشرف حاج عبدالنبی بزرگ ایل علی بک

غافل بزرگ کنگر پز

 منابع

لسان السلطنه سپهر، عبدالحسین. تاریخ بختیاری.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 12:31 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

 

 

گندلی (طایفه قندعلی )

۱. تیره حلیل وند

  • تیره سلطانی وند
  • تیره گولوند
  • تیره جلیلوند
  • تیره سبزعلی وند
  • تیره بازی وند
  • تیره مدولی
  • تیره خواجه وند
  • تیره جمالوند
  • تیره شهریاروند

۲. تیره صالح باوری و ورناصری

  • تیره ورناصری
  • تیره صالح بابری
  • تیره بره بی چاست

 

منابع

  • شينی، داريوش . نگرشی بر ايل بختياری و طايفه شهنی . اهواز : انتشارات معتبر ، ۱۳۸۵
  • تاریخ بختیاری نوشته سردار اسعد بختیاری
  • عیدیوندی، حافظ . مروری بر تاریخ ایران از سپیده دم تاریخ و نگرشی بر ایل بختیاری . قم : نسیم حیات ، ۱۳۸۳
  • مردانی، سعید . تاریخ چهارمحال وبختیاری
*********************************************************************************************************
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 12:29 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

طایفه زراسوند

 

طایفه زراسوند یکی از طوایف هفت لنگ بختیاری می‌باشد. این طایفه معمولاً در مناطقی از شمال شرق استان خوزستان،مسجد سلیمان، اندیکا و...) و غرب استان چهار محال بختیاری از جمله در مناطقی مانند دشت چغاخور ساکنند.

نظام سیاسی و توزیع قدرت

در سازمان حکومتی ایل بختیاری، تقریباً از ۱۶۶۹ میلادی (۱۰۸۰ فمری) به بعد و با سلطة تدریجی هفت لنگ هابر تمام ایل شکل می‌گیرد. خانهای هفت لنگ اولاد فردی به نام حیدر ملقب به حیدرکور هستند. او که رئیس ایل پاپی واقع در شمال خوزستان و جنوب لرستان بود، در ۱۸۰۰ میلادی (۱۲۱۵ قمری) به عللی از آنجا گریخت و به خانه کلانتر طایفه زراسوند شهباز خان{خدر سرخ} از دورکی هفت لنگ بختیاری آمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد.ایشان دارای سه فرزند پسر بود،به نامهای غالب‌ْ،(احمد)و(خسرو).غالب پسر حیدر بعدها به ریاست طایفه زراسوند انتخاب شد. نسل خان های اخیر بخش هفت لنگ بختیاری به او می‌رسد.

  • تیره احمد خسروی
  • تیره خدر سرخ
  • تیره خدری
  • تیره توشمال
  • تیره علاسوند
  • تیره سیف دین وند
  • تیره هیهاوند
  • تیره کورکور
  • تیره گورکه
  • تیره زنبور
  • تیره ایمری
  • تیره میر
  • تیره یتیم
  • تیره باپیر
  • تیره شهو
  • تیره گرما

منابع

  • دائره المعارف بختیاری
****************************************************************************
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 12:21 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

 

طایفه بابااحمدی

 

طایفه بابااحمدی یا بامیدی یکی از طوایف بزرگ هفت لنگ بختیاری و از باب دورکی می‌باشد و از تیره های زیر تشکیل شده‌است.

۱. تیره سراجدین وند

  • تیره درویش آدمی
  • تیره درویش میرحاج
  • تیره برام
  • اولاد کیخارضا علی
  • اولاد خیراله
  • اولاد حسین
  • اولاد قربان
  • اولاد سبزعلی
  • تیره احمد فخردین
  • تیره عدیوی
  • تیره کوهی

۲. تیره کشکی

  • اولاد سمال
  • اولاد بابا
  • اولاد عرب سه کر.. پسر بزرک کیخا علی بزرگ. کیخا محمد. کیخا الله کرم
  • اولاد کریم
  • اولاد کاظم
  • اولاد میرزا حسین
  • اولاد شنبه
  • اولاد القاص

پانویس

1.       نمودار سازمانی ایل بختیاری (کتاب ایل بختیاری)

منابع

  • تاریخ بختیاری نوشتهسردار اسعد بختیاری
  • عیدیوندی، حافظ. مروری بر تاریخ ایران از سپیده دم تاریخ و نگرشی بر ایل بختیاری. قم: نسیم حیات، ۱۳۸۳
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 12:6 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

مطالب قدیمی‌تر